روایت گذشته ای که نه مرده و نه حتی گذشته* | شهرآرا


«مریم حسینیان پر کشید.» این متن کوتاه، سرد و سهمگین را یکی از دوستانم، هفته گذشته، برایم پیامک کرد. مریم حسینیان، نویسنده یکی از درخشان ترین رمان های معاصر فارسی، یعنی «بهار برایم کاموا بیاور»، و چند متن خواندنی دیگر، ازجمله «بانو گوزن» که امروز قصد معرفی آن را داریم، پس از مدت ها مبارزه با بیماری، آسمانی شد. در این جستار، ضمن مرور رمان «بانو گوزن»، البته بدون لودادن پایان و نقاط عطف مهم آن، به چند نکته پیرامون این اثر داستانی خواهم پرداخت.

خلاصه رمان بانو گوزن مریم حسینیان

شخصیت اصلی رمان «طاطا»ست، بانویی با نام اصلی «طاهره»، متولد دهه60 در یکی از محلات فقیرنشین مشهد، با خانواده ای کم برخوردار، شامل پدری که بهتر است چیزی راجع به شغل او نگویم (چراکه یکی از گره های اصلی داستان همین شغل پدر طاهره است) و مادری که به خاطر وضع مالی بد خانواده مجبور است در خانه دیگران کارگری کند، و برادری که بیش از باربرداری از روی دوش طاهره بر درد و رنج او می افزاید. البته ناگفته نگذارم که نقطه شروع داستانْ کودکی طاهره نیست، بلکه ما خوانندگان از زمانی با طاهره همراه می شویم که او ساکن تهران است، با پسری به نام «فرشاد» ازدواج کرده، باردار است و در حال راه انداختن یک کسب وکار جدید به کمک دوست دوران دانشگاهش، «مائده». طاهره -که پس از مهاجرت به تهران نامش را نیز به «طاطا» تغییر داده- یک اشتغال ذهنی دائمی دارد که مرور خاطرات تلخ گذشته و دوران غم بار کودکی و نوجوانی است، البته با یک همدم و مونس همیشگی: یک حیوان خانگی عجیب و کمیاب (و پرواضح است که خیالی)، یک «گوزن»، یک حیوان مهیب دوست داشتنی که همواره حامی و همراه طاهره و طاطاست، از نخستین تجربه تلخ او در کودکی تا لحظه پی بردن به یک ماجرای دردناک در نوجوانی، تا لحظات تلخ تنهایی در میان سالی و دوران بارداری.

درواقع، طاهره، بیش از آنکه در زمان حال زندگی کند، در خاطرات عمدتا تلخ گذشته اش سیر می کند و هرازگاهی نیز به آینده بیشتر موهوم خود می اندیشد؛ گویا لذتی مازوخیستی از کندوکاو در گذشته اش می برد و، مشابه انسانی که گاه از کلنجار رفتن با زخم و جراحت خویش و حتی دردآگین کردن آن احساس لذت می کند، از احضار گذشته پر از درد و رنجش کیفور می شود. البته به این نکته توجه داریم که یادآوری ایام و آنات تلخ سپری شده، در اغلب موارد، ناخواسته و چه بسا علی رغم میل و اراده خودمان است. آن خاطرات آزاردهنده و مُخل آرامش، همواره، دنبال بهانه ای ناچیز می گردند تا وارد ذهنمان شوند؛ و چه بهانه ای بهتر از «تداعی معانی»، پدیده ای که نویسنده همچون تکنیکی به شکلی استادانه از آن سود جسته است: هر چیز ساده ای می تواند طاهره را به جهنم کودکی پرتاب کند: تمیزی و نظافت کارگر منزلش او را به یاد دوران کُلْفَتیِ مادرش در منزل غریبه ها می اندازد، یک کیف ساده یادآور کیف حاوی خنزرپنزرهای پدرش می شود، و از این دست هزار چیز لعنتی دیگر آن گذشته لعنتی را زنده می کنند، حتی وسط یک مهمانی پرجنب وجوش، فرسنگ ها دورتر و سال ها دیرتر از آن دوران جان کاه.

طاهره، که دوران کودکی و نوجوانی خود را در محلات پایین شهر مشهد گذرانده است، مشابه اغلب افرادی که در آن محلات زیسته اند، خاطراتی دارد سرشار از اندوه و رنج، گذشته ای آغشته به حرمان و تلخی، و روانی آکنده از زخم های عمیق عاطفی. نویسنده، در خلق جزئیات زندگی چنین شخصیتی، بی هیچ اغراقی، عالی و استادانه عمل کرده و حتی از مواردی جزئی -مانند اصرار طاهره به مادرش برای نپوشیدن چادررنگی هنگامی که قرار است نخستین بار در زندگی اش او را به یک پیتزافروشی در خیابان احمدآباد ببرد- غفلت نورزیده است. جالب است که اطرافیان طاهره نیز، چه در گذشته و چه در حال، ویژگی های مشترکی دارند که یکی از مهم ترینِ آن ها «حضور پررنگ رنج، و غیاب اندوه بار لذت» است در هر دو جنبه زندگی فردی و اجتماعی شان. قدیمی ها در فقر دست وپا می زنند و جدیدی ها در دروغ. امان از این جامعه عجیب الخلقه ما که ظاهرا آن دعای قدیمی هنوز درمورد آن کامل مستجاب نشده است و همچنان از دو چیز رنج می برد: خشک سالی و دروغ.

اجازه دهید با اشاره به این نکته، جستار حاضر را به پایان برسانم که شخصیت های اطراف طاطا، به ویژه در زمان حال روایت، یعنی دوران بارداری او و هنگامه درگیربودنش با بحث راه اندازی کارگاه سفالگری، مشابه قطعات یک پازل هستند برای به تصویرکشیدن بخشی از یک جامعه مریض و ناکام: آن ها شبیه و هم ریخت نیستند، ویژگی های شخصیتی متفاوتی دارند، بینشان هم بانویی مهربان و ساده دل هست و هم مردی وقیح و چندش آور، اما همگی -جدا از تأثیراتی که به خاطر تعاملاتشان با طاهره بر روح و روان او به عنوان شخصیت کانونی رمان می گذارند- سازنده کلیتی هستند با عنوان «طبقه متوسط تحصیل کرده بی آرمان و بی دغدغه»، یله و رها، در ظاهر خوش باش و در باطن عمیقا غمگین.

* از ویلیام فاکنر است که «گذشته نه مرده و نه حتی گذشته.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...