اشاره
دکتر سروش دباغ به نوشتن همچون «پیشه و دلمشغولی» نگاه می‌کند و نه «شغل» و نوشتن را راهی می‌داند برای فراتر رفتن از روزمرگی‌های معاش اندیشانه و معنا بخشیدن به زندگی و پس زدن ملال و در این میان هم می‌نوشد و هم می‌نوشاند و در این زیر و زبر شدن‌های اگزیستانسیل، خواننده را نیز همراه و همگام خود می‌سازد.

در کشاکش رنج و معنا سروش دباغ

نوشیدن و نوشاندن از چشمه ادبیات
مدت هاست که سروش دباغ سیر انفسی و جرعه جرعه نوشیدن‌های از سرچشمه‌های ادبیات ایران و جهان را با زبانی همه فهم و زودیاب درقالب جستارها و سپس کتاب‌های مدون و مرتب برای استفاده همگان عرضه می‌کند و همان گونه که پیشتر هم اشاره داشتم از ادبیات برای ساده کردن مفاهیم دشوار، دیریاب و پیچیده بهره می‌گیرد . او دراین سلوک تاکنون کامیاب بوده است و همانگونه که می‌گوید عمل هم می‌کند و خود نیز نوشتن را چونان راهی برای رهایی از رنج اگزیستانسیل و کاستن حجم «سبکیِ تحمل ناپذیر هستی» برگزیده است و در این مسیر دست مخاطب نوشته‌های خویش را گرفته و او را در این گشت وگذار طربناک و دِماغ پرور همراه می‌کند. دباغ عاشقانه می‌نویسد و همانگونه که در همین کتاب آورده است «عشق به نویسندگی مصداقی از هنر است که از منظر شوپنهاور یکی از راه‌های فرار از جبر و پوچی زندگی است.»

زیر و زبر شدن‌های تولستوی و نظرات روان شناسی
کتاب «در کشاکش رنج و معنا» [ناشر: بنیاد سهروردی؛ کانادا ( دی ماه 1403)] سومین اثر از سه‌گانه‌ای است که با «از خیام تا یالوم» آغاز شده و با «سرشاری خوشه زیست» ادامه یافته است. دباغ در برگ‌های آغازین کتاب به سراغ زیر و زبرشدن‌های اگزیستانسیل تولستوی می‌رود و در توصیف احوالات پرنشیب و فراز این نویسنده پرآوازه از این بیت مولانا وام گرفته است که:
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

نویسنده به طور گسترده‌ای به جستجوگری تولستوی در یافتن معنای زندگی تا رسیدن به بی معنایی در کتاب «اعتراف» او می‌پردازد. نوشتار دباغ در این جستار با بهره گیری از دانش روان شناسی و نظریات مطرح شده این حوزه ادامه می‌یابد و از مفاهیم سه گانه «شغل»، «پیشه/دلمشغولی» و «ندای درون» می‌گوید و بر تفاوت شغل و پیشه تاکید می‌کند که اولی برای کسب درآمد و معیشت است و دومی است که به هویت شخصیِ فرد شکل می‌دهد و خرسندی درونی می‌آورد. او به مفهوم «دلمشغولی» در میان نظرات سلیگمن نیز اشاره دارد و می‌نویسد که از نظر سلیگمن خرسندی سقفی است بنانهاده شده بر پنج ستون «هیجانات مثبت»، «دلمشغولی»، «روابط»، «معنا» و «دستاوردها».

دیدگاه‌های ویکتور فرانکل در معنا بخشی به زندگی آنچنان رهگشا و کاربردی است که دباغ سه سنخ ارزش قوام بخش معنای زندگی که در کلام فرانکل آمده است را سه بار در بخش‌های مختلف این کتاب آورده است: 1-ارزش‌های خَلّاق (ارزش‌هایی که انسان می‌آفریند و به جهان اضافه می‌کند. مانند نویسندگی و ...) 2- ارزش‌های نگرشی (ارزش‌هایی که از تجربه زیسته بر می‌خیزد و مقومِ نحوه برخورد ما با درد و رنج‌هایمان است. مانند تجربه فرانکل در اردوگاه اسرا) 3- ارزش‌های تجربی (ارزش‌هایی است که بر خلاف ارزش‌های خلاق، ناظر به اموری است که انسان از جهان می‌گیرد. مانند گوش سپردن به یک موسیقیِ روح نواز و..).

دباغ می‌خواهد خواننده را نیز در حظ و بهره‌ای که از این دسته بندی‌ها برده است شریک کند و از این روست که در برگ‌های بعدی از خویش می‌گوید و اینکه این ستون‌های چندگانه فرانکلی به او در یافتن معنای زندگی کمک زیادی کرده است. (ص 150) نویسنده، لبِّ دیدگاه ویکتور فرانکل را در چند عبارت زیر تلخیص می‌کند: «وضعیت ما در جهان به رغم بادهای ناموافق و رنج‌هایی که بر سرمان آوار می‌شود، آنقدر فاجعه بار نیست که همه چیز را فرونهیم و زندگی را رها کنیم و صحنه هستی را ترک کنیم. بلکه در ناامیدکننده‌ترین وضعیت‌ها هم می‌توان به نحوی به رنج خود معنا بخشید و درس گرفت و بکار بست. نحوه مواجهه من و تو با رنج‌هایمان می‌تواند به زندگی معنا ببخشد.»(ص 81)

او با نقل قولی از یالوم نشان می‌دهد که تلاش برای یافتن و کشف معنا با استفاده از کفش منطق و پای استدلال چندان رهگشا نیست و عبارتی را از ویتگنشتاین دراین باره می‌آورد که: «راه حل مسئله زندگی در پاک کردن مسئله است»

دباغ در ادامه پرده به پرده دگردیسی افکار واندیشه‌های تولستوی را نشان می‌دهد؛ پرده‌هایی همچون ناامیدی از علم تجربی در یافتن معنای زندگی و رفتن او به سوی حکمایی چون سقراط، شوپنهاور، سلیمان و بودا و بالاخره چهار راهی که تولستوی برای رویارویی با مسئله معنای زندگی و گریز از بی معنایی روایت می‌کند: بی‌خبری، لذت پرستی، راه نیرو و انرژی، راه ضعف.

به تعبیر نویسنده راه ضعف راهی است که فرد با پی بردن به بی معنایی زندگی، باز هم به کشاندنِ بار زندگی ادامه می‌دهد و این در حالی است که می‌داند که این کار هیچ حاصلی در پی نخواهد داشت. تولستوی خود را متعلق به این گروه می‌دانست.

آرام گرفتن تولستوی در آغوش دیانت و معنویت
اکنون تولستویِ ناآرام پای به میانسالیِ خویش نهاده است و همچنان مایوس از علوم زمینی، اعّمِ از علم تجربی و کلام حکماست. او در ادامه سفر اگزیستانسیل خویش به دوگانه متناهی و نامتناهی می‌رسد و اینکه برخلاف علوم تجربی و حکمت، دین می‌تواند ارتباط متناهی و نامتناهی را شرح دهد و به زندگی متناهی انسان معنایی ملموس دهد؛ معنایی که با رنج و محرومیت و مرگ از میان نمی‌رود. (ص45) تولستوی در این مرحله از سفر خود پای از مکان و زمان فراتر می‌نهد و معنا را در دیدگاه غایت محور ادیان و ورای جهان فانی جستجو می‌کند:
«انسان مذهبی با کیهان بیکران آشتی می‌کند، احساس امنیت کرده و نسبت وثیقی میان او که موجودی متناهی ست با امر نامتناهی برقرار می‌گردد.» (ص45) نویسنده در ادامه به معنابخشی زندگی در منظومه فکری تولستوی میانسال اشاره دارد و اینکه چگونه می‌شود به جایگاهی دست یافت که در آن مرگ و نیستی رخت بربندد و مانایی و جاودانگی پیش روی فرد قرار گیرد:
«از دید تولستوی میانسال، پاسخی که دین به پرسش معنای زندگی می‌دهد، به وجود متناهی انسان، معنایی نامتناهی می‌بخشد، معنایی که با رنج و محرومیت و مرگ از میان نمی‌رود.»(ص47)

و آخر اینکه
کتاب «در کشاکش رنج و معنا» حاصل تاملات و اندیشه‌های نویسنده‌ای است از تبار روشنفکری دینی که همچنان با اعتقادات و مبانی دینی محشور و مانوس است؛ البته دیانتی که سیره پیام آورش استوار است بر «مکارم اخلاقی» و پیشه‌اش مهربانی و مهرگستری. نویسنده در جایی از همین کتاب می‌گوید که اهالی قلم کمتر در مقام برآفتاب افکندن احوال اگزیستانسیل و پرده برگرفتن از مافی‌الضمیر خود برآمده‌اند و به چند نمونه اشاره دارد. ما نیز امیدواریم که در آینده شاهد انتشار احوالات و زندگی نامه خودنوشت سروش دباغ نیز باشیم. او در تلاش است تا با بهره گیری از کلام وحی، گنجینه ادبیات ایران و جهان و نیز نظریه‌های روان درمانی، نحوه رویارویی مخاطبانش (اعم از خوانندگان کتاب‌ها و روان درمان جوها) را با مقوله رنج‌های اگزیستانسیل بشری سامان بخشد تا بلکه در این مسیر از سنگینی ِبارِ هستی کم کنند و «رنج‌های رهزن» را به «رنج‌های رهگشا» بدل سازند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...