همه‌چیز مال آدم‌ها نیست | آرمان ملی


قصه شاید تنها روایتی ا‌ست که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شود. گوش‌دادن به قصه‌ها همواره در طول تاریخ ادبیات عامیانه از جذاب‌ترین انواع روایت بوده و هست. نوعی آرامش و تخلیه ذهن در قصه هست که برای لحظاتی در اتفاقات آن قرار می‌گیریم و از هرچه هست غافل می‌شویم. کاربرد قصه در روایت‌های امروزی، به‌خصوص در روایت‌های فارسی بسیار کمیاب است.

رامبد خانلری سورمه‌سرا

حال رامبد خانلری در سومین اثر خود با نام «سورمه‌سرا» قصد دارد مخاطب را به دنیای قصه‌گون و وهمناک خود ببرد. کلام خود را این‌گونه آغاز می‌کند: «من، شما و تمام آدم‌هایی که می‌شناسیم و نمی‌شناسیم در زندگی چیزهای باارزشی را از دست داده‌ایم؛ گاهی باارزش‌ترین چیزمان را. این چیزهای باارزش بعدِ از دست‌رفتن به کجا می‌روند؟ به جایی به نام سورمه‌سرا. سه سال پیش همسرم را از دست دادم، یعنی سه سال پیش همسرم خودش را کُشت. حالا بعد از سه سال نامه‌ای از او به دستم رسیده است. خط و ربط خودش است و نامه را همین دیشب یا پریشب نوشته است. روی پاکت نامه مهر اداره پست سورمه‌سرا است. می‌خواهم تا سورمه‌سرا بروم و ببینم که چه‌جور جایی است؟ اگر شما هم ارزشمندترین چیز زندگیتان را از دست داده‌اید، شال و کلاه کنید باهم برویم.»

خواندن پاراگراف بالا کافی ا‌ست تا آماده شوی برای رفتن به دنیای ذهنی نویسنده؛ چراکه ماجراجویی همیشه مقوله‌ جذابی بوده است. ما آدم‌ها دنبال ماجرا و کشفیم. شاید به همین دلیل در ادبیات ژانر وحشت و ماجراجویانه جالب بوده است. اگر قصه نیز چاشنی آن شود بر جذابیت و سرگرم‌کنندگی آن می‌افزاید. قصه قبل از اپیزود اول با ماجرای مُردن مادر شوآن که راوی و شخصیت اصلی داستان روایت می‌کند شروع می‌شود. شوآن اهل قصه بافی‌ است. قصه‌بافی برگشتن مادرش از دنیای مُردگان به دنیای زنده‌ها. در پایان پاراگراف راوی اشاره می‌کند که: «دوست دارم شوآن را ببینم و بگویم حالا با این اتفاقی که برای من افتاده است حرفش را باور می‌کنم، باور می‌کنم که مادرش دو سال بعد از مرگ برگشته است.»

این درحالی ا‌ست که مادر شوآن از جایی به نام کهرباکده حرف می‌زده است. مکانی جادویی که از دل آن قصه‌ها سر برمی‌آورد. روایت را با شخصیت اصلی داستان پیش می‌بریم تا از دل سورمه‌سرا، سردرآوریم. «سورمه‌سرا» شامل سیزده اپیزود است؛ اپیزودهایی کوتاه که در دل خود حاوی قصه‌هایی از آدم‌های سورمه‌سرا هستند. اما هیچ‌یک به مرحله‌ای از پردازش شخصیت نمی‌رسند. شخصیت‌های قصه محدود به سورمه‌سرا هستند و هر کدام قصه‌ای دارند. سورمه‌سرا جایی ا‌ست که زمان در آن مشخص نیست؛ به‌طوری که با پیش‌رفتن داستان متوجه می‌شویم سورمه‌سرا جایی افسانه‌ای ا‌ست. افسانه و واقعیت، وهم و خیال در روایت باهم آمیخته می‌شوند.

ترکیب و افزودن باورهای عامیانه با داستانی که برای راوی پیش می‌آید، از جذابیت‌های روایی در این داستان بلند است. به‌طور مثال در ابتدای روایت درحالی که راوی در حال خواندن سنگ‌نوشته‌های قبر است، پیرمرد شخصیت ابتدایی قصه می‌گوید: «خوندن اسم میت از روی سنگ، حافظه رو زایل می‌کنه.» در جای دیگر، «با رفتن آب زیر قبرها، مرده زیر خاک اگر آب ببینه جوونه می‌زنه و از خاک می‌کشه بیرون.» گویی «سورمه‌سرا» جایی جدا از این جهان بیرونی ا‌ست؛ هیچ‌تصویر مشخصی راوی از آن به مخاطب نمی‌دهد. تنها قبرستانی مسطح با کلبه‌ای کنار قبرستان که شخصی به نام عزیزآقا آنجا زندگی می‌کند. نویسنده سعی دارد تصاویر سوررئال را با قصه‌بافی‌های عامیانه جذاب‌تر کند. زبان نویسنده، زبان شسته‌رفته‌ای ا‌ست و برحسب همین عنصر زبانی، نویسنده توانسته تا حد مطلوبی تصاویر مربوط به قبرستان را توصیف کند. اما تصاویر هیچ‌جایگاهی در ریتم روایی داستان ندارند.

در توصیف آسمان سورمه‌سرا که دو ماه دارد یا مساله زمان که تنها ظهر و شب در طول روایت توصیف می‌شوند. به نوعی آدم‌های داستان نفرین شده‌اند یا اینطور می‌گویند. شاعرانگی در توصیف از نقاطِ مثبتِ داستان است در توصیفِ سکوتِ قبرستان از زبانِ راوی می‌خوانیم: «سکوتِ اینجا شبیه سکوتِ پاییز است، سکوت است اما غم دارد، شبیه سکوت آبان است، می‌فهمی که حرف دارد اما حرف‌هایش را به تو نمی‌گوید، انگار که غریبه باشی. شاید به همین خاطر سکوت آبان آرامش ندارد، انگار که هر لحظه بگویی همین حالا است که دهن باز کند و نگفته‌هایش را بگوید.» داستان با گفت‌وگوهایی که راوی با خود و شخصیت‌های داستان برقرار می‌کند، پیش می‌رود. اما شاهد آن هستیم که گاهی گفت‌وگوهای درونیِ راوی و دیالوگ‌هایی که با دیگر شخصیت‌های داستان برقرار می‌کند، باهم ادغام می‌شوند. نقطه عطفِ ماجرا، گفت‌وگوی راوی با اشرف دختری که سر از گودالِ خاکی قبرستان درمی‌آورد است. اشرف پیشگوست و می‌تواند افکاری را که هنوز به ذهنِ راوی نیامده نیز بخواند. از ناخدا حرف می‌زند و متوجه می‌شویم ناخدا همان همسرِ راوی ا‌ست. با مرورِ روایت می‌توان گفت داستان با سه مُهره اصلی پیش می‌رفته است؛ پیرمرد یا راهنما که در ابتدای روایت با راوی همراه بود تا راه را به او نشان دهد. اشرف دختری که از قبر سر درآورد یا همان پیشگو. ناخدا که هدایتگر این دو مُهره است.

اما ناخدا یا هدیه به چه دلیل می‌خواست راوی را به جایی افسانه‌گون چون سورمه‌سرا ببرد. پاسخ به این سوال و حلِ این معماست که کشش در داستان ایجاد می‌کند. مساله دیگر، بُعد زمان و مسافت در داستان است. که نشان می‌دهد زمان در مکانِ داستان که قرار است به سورمه‌سرا ختم شود؛ با سرعت می‌گذرد. جایی که اشرف یا همان پیشگو می‌گوید: «می‌تونست بمونه سه سال وقت داشت برای موندن. تا تو برسی سه سال گذشت.» در جای دیگر راوی می‌گوید: «اینکه زنِ مُرده‌ام سه سال بعد از مرگش نامه‌ای به من بنویسد جای خوشحالی دارد یا جای...؟ حتی نمی‌دانم جای چه چیز دیگری؟ ترس؟ ناراحتی؟ غصه؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم. اگر خودم برای آخرین بار زیپ کاور پزشکی قانونی را نکشیده بودم، همه‌چیز فرق می‌کرد. زیپ کاور صدا می‌کرد، شبیه صدای هورت‌کشیدن. چهره هدیه بی‌دفاع بود، غریبه بود، جوری بود که انگار هیچ‌وقت جان نداشته و هیچ‌وقت زندگی نکرده است.»

شخصیت اصلی یا راوی ماجرا که تا پایان روایت چیزی از او دستگیرمان نمی‌شود، ماجرای خودکشی زنش را مُرده به دنیاآمدن آبانه دخترشان می‌داند. او برای یافتن حقیقت راهی سورمه‌سرا می‌شود. درحالی که گویی متوجه می‌شود حقیقت چیزی جز در ابتدای رابطه‌اش با هدیه نبوده است. و این را در پایان ماجرا هنگامی که موفق می‌شود با هدیه صحبت کند، متوجه می‌شود. شاید بتوان گفت مرگ و کشفِ آن به‌عنوان مسأله‌ای لاینحل موضوعِ اصلیِ این روایت است. «آدم‌ها وقتی می‌میرن که دلیلی برای زنده موندن نداشته باشن.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...