زهره مسکنی | آرمان ملی


رامبد خانلری در طول یک دهه نوشتن داستان، سه کتاب کوچک منتشر کرده است. شروع داستان‌نویسی او با مجموعه‌داستان «سرطان جن» بود که در سال 92 از سوی نشر آگه منتشر شد و موفقیت‌های چشمگیری را برای او به ارمغان آورد. این کتاب جایزه مهرگان ادب به‌عنوان بهترین مجموعه‌داستان سال را به دست آورد، همچنین این کتاب به مرحله نهایی جایزه جلال راه یافت. «آقای هویشام» دومین مجموعه‌داستان خانلری است که نشر آگه سه سال بعد آن را انتشار داد. رمان «سورمه‌سرا» نخستین رمان و سومین اثر منتشرشده رامبد خانلری است که در مجموعه «سمر» و از سوی نشر بان و آگه در سال 96 منتشر شد. کتاب‌ کمیک استریپ «گربه‌زاد» تجربه دیگری از خانلری در ادبیات ژانر است. به جز نوشتن داستان، ترجمه هم از دیگر فعالیت‌های خانلری است و البته روزنامه‌نگاری. او دبیر بخش داستان ایرانی هفته‌نامه «کرگدن» نیز هست. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی «آرمان ملی» با رامبد خانلری به مناسبت انتشار رمان کوتاه «سورمه‌سرا» با نقبی به جهان داستانی او در این گذار ده‌ساله است.

سورمه‌سرا در گفت‌وگو با رامبد خانلری

آنچه تاکنون از شما منتشر شده است، نام رامبد خانلری دارد و با عباراتی مثل ادبیات وحشت و نسخه سیاه و روایات اساطیری گره می‌خورد. چه چیز باعث شد که به این ژانر رو بیاورید؟
به‌نظرم این مساله اجتناب‌ناپذیر است. من از بچگی علاقه زیادی به این گونه داشته‌ام. اولین رمانی که با آن ارتباط برقرار کردم «درنده باسکرویل» بود. اولین نویسنده‌ای که به تمام داستان‌هایش اعتماد کردم «ادگار آلن پو» بود. اینقدر در این گونه، فیلم دیده‌ام و سریال تماشا کرده‌ام و داستان خوانده‌ام که ناخودآگاه ذهن قصه‌گوی من با سنت‌های آن شکل گرفته است. توجه به اسطوره‌ها هم در این گونه اجتناب‌ناپذیر است؛ چون این داستان‌ها به ‌شرطی موفق هستند که مخاطب تا حدودی در جریان پیش‌داستان باشد. «سرطان جن» اولین مجموعه داستانم بود و من هیچ‌قراری با خودم نگذاشته بودم که ژانر بنویسم و ناخودآگاه حال‌وهوای این مجموعه این‌طوری شد. در داستان‌های «آقای هاویشام» می‌خواستم خودم را کنترل کنم، اما باز این مجموعه کمی شگفت از آب درآمد. خوشبختانه یا متاسفانه دنیای داستانی من این شکلی است.

عمده تمرکز داستان وحشت ایجاد نوعی هراس در مخاطب است. به‌نظر می‌رسد جدای از وهم و هراس و روح و شبح، «مرگ‌اندیشی» در آثار شما جایگاه و نمود ویژه‌ای دارد. این موضوع به‌ویژه در رمان کوتاه «سورمه‌سرا» بیشتر خودش را نشان می‌دهد. آیا این جریان از رخداد یا تفکر خاصی نشأت گرفته است؟
عامل ترساننده اصولا با دو ویژگی در مخاطب اثر می‌کند؛ ناشناختگی و اعتقاد. حالا شما ناشناخته‌هایی را که مخاطب ایرانی به آن اعتقاد دارد بشمارید. شاید مهم‌ترین درونمایه ناشناخته‌ای که مخاطب ایرانی به آن مؤمن است مرگ باشد. از طرفی مرگ مادرم عجیب‌ترین و تلخ‌ترین اتفاقی بوده که تا‌ به حال در زندگی تجربه کرده‌ام و طبیعی است که تا مدت‌ها دغدغه ذهنی من شده بود. برآیند این دو مساله شد داستان بلند «سورمه‌سرا».

داستان وحشت، داستانی است که تمرکز عمده آن بر ایجاد ترس در مخاطب است. به‌نظر می‌رسد «سورمه‌سرا» بیشتر بر محور وهم و خیال است تا ترس و وحشت. قصد شما تاکید بر کدام ‌یک از این دو موضوع بوده است؟
ترس برای من سلسله‌مراتبی دارد. شاید برای همه داشته باشد. آخرین مرحله ترس برای من ترس ذهنی است. اصلا نخ تسبیح مجموعه سرطان همین سلسله‌مراتب ترس است. بزرگ‌ترین ترسی که در زندگی تجربه کردم، ترس از دست‌دادن بود. هنوز هم درگیر این ترس هستم. ترس ذهنی معمولا ویترین ترسناکی ندارد. باید در آدم ته‌نشین بشود که شروع کند به ترساندن. ترسی که در «سورمه‌سرا» به سراغش رفتم از این جنس بود. اصراری به ترساندن در لحظه نداشتم. «سورمه‌سرا» قرار بود بعد از اینکه تمام شد شروع کند به ترساندن که نمی‌دانم چقدر در این کار موفق بوده است.

«سورمه‌سرا» نوعی مقاومت در پذیرش از دست‌دادن یا نبودنِ کسی پس از مرگ را روایت می‌کند. در قبرستانی که شما توصیف کردید، وقتی پای قبرها آب می‌ریزند مردگان از خاک برمی‌خیزند. آیا این مفهوم یادآور امیدواری برای تجدید زندگی دوباره پس از مرگ است؟
من به جای خالی آدم‌ها در نبودشان اعتقاد دارم. هر آدمی با مختصات رفتاری‌اش بر شیمی مغز من تاثیر می‌گذارد. نبودن آدم‌ها به هر شکلی این شیمی را به هم می‌ریزد. سوای از بحث علمی و مذهبی زندگی آنهایی که هستند تاثیرگذار است و این تاثیر خودش بازتعریفی از زندگی پس از مرگ است.

پس این تجربه، از داستان کوتاه و بلند، رفتید به سراغ کمیک‌استریپ: «گربه زاد». چه شد که به فکر ترکیب وحشت و کمیک استریپ افتادید؟ استقبال از این کار جدید چگونه بوده است؟
من با کتاب‌های کمیک‌استریپ کتاب‌خوان شدم، با تن‌تن و بت‌من. در تمام دنیا صنعت کمیک‌استریپ تبدیل به یک صنعت کلان شده است، اما در ایران این صنعت حتی هنوز شکل نگرفته است. تولید کمیک ایرانی برای من یک چالش بود. به‌دلیل حجم بالای تصویرسازی که این کتاب‌ها دارند و حجم بالای جزییات تصویرها، تولید این کتاب‌ها نسبت به دیگر کتاب‌ها هزینه چندبرابری دارد. همین مساله کمتر ناشری را مجاب به تولید کمیک ایرانی می‌کند. کتابفروش می‌گوید این کتاب بزرگ است و نمی‌شود روی پیشخوان گذاشت، عطفش باریک است توی قفسه دیده نمی‌شود، حجمش کم است و قیمتش بالا است، پس مشتری آن را در همین کتابفروشی می‌خواند و کتاب را می‌گذارد سر جایش. نتیجه اینکه این تجربه بیشتر یک رفع هوس قدیمی شد.

معمولا وقتی از نویسنده‌ها می‌پرسند از کدام اثرتان بیشتر از بقیه رضایت دارید می‌گویند همه بچه‌هایم را دوست دارم. شما جایی گفته بودید «آقای هویشام» را بیشتر از بقیه آثارتان دوست دارید. علت این قضیه چیست؟
شاید علتش این باشد که خودم به‌عنوان مخاطب از خواندن این مجموعه احساس رضایت بیشتری نسبت به باقی کتاب‌هایم دارم. از طرفی از این مجموعه نسبت به کتاب قبلی و بعدی‌اش استقبال کمتری شد و این برای من شبیه به یک قانون نانوشته است که اثر خوب کمتر دیده می‌شود.

از آثار شما «سرطان جن» نامزد نهایی دریافت جایزه جلال شد و همین‌طور موفق به دریافت بهترین مجموعه‌داستان دوسالانه سال‌های 92 و 93 جایز مهرگان ادب. وقتی نتایج این‌گونه رقابت‌ها اعلام می‌شود گاهی با واکنش‌های متفاوتی در جامعه ادبی روبه‌رو می‌شویم. نظر شما درباره برگزاری جشنواره‌های مختلف و داوری‌ها و نتایج آن بر ادبیات داستانی چیست؟
در این چند سال تقریبا در بیشتر موارد برنده‌های جایزه‌های مختلف را پیش خودم درست حدس زده‌ام، درحالی که خیلی از این داستان‌ها را نخوانده بودم. متر و مقیاس من برای تشخیص برنده، ارتباط نویسنده با تیم داوری و لحاظ‌کردن جریان رایج و مراودات آن سال بود. تیم داوری تقریبا برای تمام جوایز مشترک است؛ یک تیم مشخص به‌اضافه یک چهره آلترناتیو تازه‌وارد که پرواضح است هیچ‌وقت زورش به تیم همیشگی نخواهد رسید. این جایزه‌ها برای نویسنده ارزشی ندارند، چون سیستم متره‌کردن بیشتر از اینکه داستانی باشد رفاقتی و زوری است، اما برای مخاطب خوب است. اصلا به خاطر مخاطب موافق این جایزه‌ها هستم، چون فکر می‌کنم همین که مخاطب به بهانه فلان جایزه سراغ رمان یا مجموعه‌داستانی برود برای ادبیات داستانی ما اتفاق مبارکی است.

از جشنواره‌ها که بگذریم می‌رسیم به انواع و اقسام کلاس‌های آموزشی ادبیات داستانی که خود شما نیز در این زمینه فعالیت‌هایی داشته و دارید. نظر شما درباره برگزاری این همه کلاس آموزشی متفرقه توسط افراد مختلف چیست؟ کسانی که علاقه‌مند هستند چگونه می‌توانند مسیر صحیح یادگیری و افزودن تجربه را پیدا کنند؟
واقعیت این است که کارگاه داستان هیچ‌کسی را نویسنده نکرده است. آدم‌ها یا داستان‌نویس هستند یا نیستند. هیچ‌کس با چند جلسه چندساعته در چند ترم نویسنده نمی‌شود مگر آنکه باقی عمرش را منهای آن ساعت‌ها و جلسات دغدغه‌اش نوشتن باشد. این کلاس‌ها بیشتر برای انرژی‌دادن است و انتقال تجربیاتی که درست یا غلط در طول این مدت حاصل شده است. حالا شاید برگزارکننده کلاسی این‌قدری تجربه نداشته باشد که در اختیار شاگردانش بگذارد. تشخیص این مساله باید با خود شاگردان باشد، اما اینکه چرا این کلاس‌ها اینقدر زیاد شده‌اند فقط ‌و فقط یک جواب صادقانه دارد: غم نان. مگر نویسنده ایرانی چه امکاناتی برای کسب درآمد دارد؟

در ادامه پرسش قبل، اصولا به‌نظر شما منتقد واقعی به چه کسی اطلاق می‌شود و یک منتقد چگونه می‌تواند بر جامعه ادبی خود اثرات ماندگار و ارزنده‌ای بگذارد؟
از نظر من منتقد کسی است که از نظر اخلاقی یک اثر را صرفا به ‌خاطر خود اثر و نه به ‌خاطر تفاخر به دانایی خودش بشکافد و امکان بافتن بهتر را به دیگران یاد بدهد یا اگر نمی‌شد این اثر را بهتر از این بافت با دلیل و برهان این را به دیگران حالی کند. از نظر تکنیکی هم طبیعی است که باید دانش این کار را با توجه به علم نقد داشته باشد. طبیعی است که حضور چنین آدمی هم به نفع نویسنده است و هم به نفع مخاطب. نویسنده مشکلات داستانش را می‌فهمد و بعد از این برای رفع آنها تلاش می‌کند، مخاطب هم این امکان را دارد که بعد از این بداند از کجای داستان باید بیشتر لذت ببرد یا نبرد.

می‌خواهم از شما به‌عنوان یک نویسنده و منتقد و کسی که در عرصه مطبوعات و نشر هم فعالیت دارد و البته که رسانه‌ای هم هست و صفحه مجازی‌اش هم حرف برای گفتن و خواندن زیاد دارد، بپرسم که در وضعیت موجود نظرتان درباره ارتباط واژگان «امید» و «ادبیات» چیست؟
نه در وضع موجود که همیشه این دو واژه باهم ارتباط مستقیم دارند. اصلا داستان کارش رهایی‌دادن مخاطب از دنیای اطرافش است. طبیعی است که حالا داستان کارکرد بیشتری نسبت به هر زمان دیگری داشته باشد. یک داستان شبیه مسکن عمل می‌کند و یکی دیگر شبیه درمان قطعی، یکی برای تفریح است و یکی برای فکرکردن. نمی‌شود آنها را اهم‌وفی‌الاهم کرد؛ چون هر کدام رسالت جداگانه‌ای دارد، اما چیزی که واضح است این است که هر دو امیدبخش هستند.

شاید این پرسش اصلا ربطی به ادبیات نداشته باشد. اما بنا دارم این موضوع را مطرح کنم که «تغییر» حتی اگر ظاهری هم باشد در بسیاری موارد تفکر و ذات انسان را نیز دستخوش تحولاتی می‌کند. با توجه به تغییرات ظاهری شما طی یکی دو سال اخیر که خودتان هم به کرّات در فضای مجازی به آن می‌پردازید و بسیار هم شگفت‌انگیز و قابل تحسین است، آیا ممکن است خط سیر رامبد خانلری در حیطه ادبیات داستانی نیز دچار «تغییر» شود؟
جواب این سوال خودش به اندازه یک مصاحبه است. اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم صدالبته تاثیرگذار است. چون من در حال تجربه زندگی دیگری هستم. یک مثال کوچک می‌زنم؛ راننده‌های تاکسی علاقه‌ای به سوارکردن مسافرهای چاق ندارند. بیشتر آدم‌های خیلی چاق مجبورند که یا با ماشین شخصی و یا آژانس تردد کنند. خب همین مساله امکان مراوده آنها با شهر را ازشان می‌گیرد. درنتیجه سفرهای درون‌شهری آنها در بیشتر موارد نسبت به آدم‌های معمولی خیلی کمتر است. از همین‌جا به یک نتیجه خیلی ساده می‌رسم؛ اینکه شهر بعد از این در داستان‌های من حضور پررنگ‌‌تری دارد.‌هزار مثال دیگر شبیه به همین می‌توانم برای شما بیاورم که احتمالا تاثیر زیادی در آینده داستانی من خواهد داشت.

از کارهای بعدی خود بگویید. در حیطه ادبیات داستانی چه خبرهای تازه‌ای برای خوانندگان آثارتان دارید؟
در حال نوشتن رمانی هستم به نام «آل‌برده» از اسمش پیدا است که به کارهای قبلی شبیه است. مدت‌ها است که شروع به ترجمه دو رمان نوجوان کرده‌ام، یکی ترسناک است و دیگری هیجانی و پرزدوخورد. برای آماده‌شدن و انتشار آنها بیشتر از رمان خودم هیجان‌زده هستم؛ چون خیلی دوستشان دارم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آثاری از این دست فقط ما را عالم‌تر یا محقق‌تر نمی‌کنند، بلکه حال ما را خوش‌تر و خوب‌تر می‌کنند... می‌گوید مفاهیم اخلاقی 8 تاست... ما نخست قهرمانان اخلاقی و قدیسان اخلاقی و فرزانگان اخلاقی (به صورت خلاصه اسوه‌های اخلاقی) را تشخیص می‌دهیم، سپس می‌گوییم هر چه در اینها هست، از نظر اخلاقی خوب یا درست یا فضیلت است... اما ما نمی‌توانیم به احساسات و عواطف صرف تکیه کنیم... ممکن است کسی از یک جنبه الگو باشد و از جنبه‌های دیگر خیر... پس ما معیاری مستقل از وجود الگوها یا اسوه‌ها داریم! ...
شناخت ما از خودمان را معطوف به نوشته‌های غیرایرانی کردند... سرنوشت تاسیس پارلمان در ایران با مشاهدات سفرنامه‌نویسان گره خورده... مفهوم و کارکرد پارلمان در اواخر دوره ناصری... مردم بیشتر پیرو و تابع بودند، یعنی متابعت و اطاعت از دالِّ سیاسی مرکز قدرت، امری پذیرفته شده تلقی می‌شده ... مشورت برای نخبگان ایرانی اغلب جنبه تاسیسی نداشته و تنها برای تایید، ‌همفکری و یاری‌دهندگی به شاه مورد استفاده قرار می‌گرفته... گفت‌وگو و تعاملی بین روشنفکران ملی‌گرا و روحانیون مشروطه‌خواه ...
با خنده به دنیا آمده است... به او لقب سفیر شادی، خنده و گشاده‌رویی می‌دهند... از لرزش بال حشره‌ای تا آه زنی در حسرت عشق را می‌تواند بشناسد و تحلیل کند... شخصیتی که او به‌عنوان معجزه‌گر در روابط انسانی معرفی می‌کند و قدرت‌اش را در برقراری و درک ارتباط با آدم‌ها و سایر موجودات به‌تفصیل نشان می‌دهد، در زندگی شخصی خود عاجز از رسیدن به تفاهم است ...
سرچشمه‌های ایران‌دوستی متعدد هستند... رفتار دوربین شعیبی در مکان مقدسی مثل حرم، رفتاری سکولاریستی است... جامعه ما اما جامعه بیماری است و این بیماری عمدتا محصول نگاه سیاسی است. به این معنا که اگر گرایش‌های دینی داری حتما دولتی و حکومتی هستی و اگر می‌خواهی روشنفکر باشی باید از دین فاصله بگیری... در تاریخ معاصر همین روس‌ها که الان همه تکریم‌شان می‌کنند و نباید از گل نازک‌تر به آنها گفت، گنبد امام رضا (ع) را به توپ بستند اما حرم امن ماند ...
با بهره‌گیری از تکنیک کات‌آپ و ‌تکه‌تکه کردن روایت، متن‌هایی به‌ظاهر بریده‌ و ‌بی‌ربط را نوشته ‌است، تکه­‌هایی که در نهایت همچون پازلی نامرئی خواننده را در برابر قدرت خود مبهوت می‌کند... با ژستی خیرخواهانه و گفتاری مبتنی بر علم از هیچ جنایتی دریغ نمی‌کند... مواد مخدر به نوعی تسلط و کنترل سیستم بدن ‌ِفرد معتاد را در دست می‌گیرد؛ درست مانند نظام کنترلی که شهروندان بدون آن احساس می‌کنند ناخوش‌اند، شهروندانی محتاج سرکوب امیال­شان... تبعید‌گاهی‌ پهناور است که در یک کلمه خلاصه می‌شود: مصونیت ...