کیمیا رحیمی | آرمان ملی


ناتسوئو کرینو [Natsuo Kirino] (1951) از نویسنده‌های پیشرو و محبوب ژاپنی است که آثارش به زبان‌های بسیاری ترجمه شده است. او با رمان «ورطه»، که در سال 2004 به انگلیسی ترجمه شد به شهرت رسید. رمان به مرحله نهایی جایزه ادگار آلن پو به عنوان بهترین رمان جنایی رسید. این رمان در ژاپن نیز برای نویسنده‌اش جایزه نویسندگان اسرارآمیز ژاپن و بهترین داستان جنایی سال 1998 را به ارمغان آورد. ناتسوئو کرینو تنها نویسنده ژاپنی است که موفق شده هر شش جایزه معتبر ادبیات ژاپن را ببرد. پس از این رمان، سه رمان دیگر او نیز به انگلیسی ترجمه شده است. «زن» و «جنایت» دو عنصر اصلی داستان‌های کرینو است. برخی منتقدان اعتقاد دارند داستان‌های کرینو، با داشتن موضوعاتی مانند جنایت، فحشا، تنهایی و فساد، تصویری را از ژاپن ترسیم می‌کند که با تصوری که بیشتر افراد از این کشور دارند کاملا متفاوت است. می‌توان گفت که مهم‌ترین ویژگی داستان‌های کرینو ارائه‌ تصویری واقع‌گرایانه از زن ژاپنی است. او همچنین تلاش می‌کند که جایگاه زنان را در ادبیات ژاپن تثبیت کند؛ ادبیاتی که اغلب، زنان را نادیده گرفته و جایگاهی فراتر از «جنس ضعیف» برایشان قایل نبوده. به همین خاطر است که به او لقب «ملکه‌ ادبیات جنایی در ژاپن» را داده‌اند. اولین اثری که از تاتسئو کرینو به فارسی ترجمه شد داستان «در چشم بزها آسمان آبی است» بود که در مجموعه «رژه پیروزی در بندر آرتور» (داستان‌های کوتاه ژاپنی از آغاز تا امروز) با ترجمه اشکان کاظمیان‌مقیمی در نشر شورآفرین منتشر شده. پس از آن دو رمان «ورطه» و «دنیای واقعی» بود که با ترجمه سعید کلاتی در نشر کتاب گویا و هیرمند منتشر شد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با ناتسئو کرینو درباره آثار است.


زن زاپنی ناتسوئو کرینو [Natsuo Kirino]

از کی به نوشتن علاقه‌مند شدید؟ واردشدن به بازار برای انتشار اولین کتاب‌تان کار سختی بود؟
اولین‌باری که به فکر نوشتن افتادم سی سالم بود، الان که فکر می‌کنم دیر شروع کردم. در بیست سالگی‌ام کم‌تجربه بودم و تقریبا در هیچ‌کاری خوب نبودم. فقط خانمی جوان و بیکار بودم. نمی‌دانستم می‌خواهم چه‌کار کنم و چه‌کاره شوم! دوران سختی بود. اواخر بیست‌سالگی‌ام این فکر به ذهنم رسید که نمایشنامه‌نویس شوم، پس با جدیت تمام مشغول درس‌خواندن شدم. اصل بازیِ من تازه آن موقعی شروع شد که جایزه‌ اِدوگاوا رَمپو را گرفتم؛ این اتفاق تقریبا یک سال بعد از شروع رقابت افتاد. طی یک‌ سال، بدون‌ذره‌ای مشکل از طرحی ساده رسیدم به یک ‌کتاب.

برای اینکه به سبک معمایی رو بیاوری، نویسندگانی بودند که این انگیزه را در تو برانگیزند؟
جوان که بودم از خواندن لذت می‌بردم، نویسندگان زیادی روی من تاثیرگذار بوده‌اند؛ در ژاپن مثل یوکیو میشیما (1970-1925)، فومیکو هایاشی (1951-1903) و ریو موراکامی و در غرب مثل فلانری اوکانر، آ‌ن‌ تایلر، استفن کینگ و نویسندگان دیگری که نام همه‌شان در خاطر‌م نیست. از میان نویسندگان داستان معمایی هم جسارت می‌کنم و اسم پاتریشیا های‌اسمیت را بر زبان می‌آورم.

چه کتاب‌هایی روی تو تاثیرگذار بوده یا باعث شده‌اند که بخواهی نویسنده شوی؟
آنقدر کتاب هست که نمی‌دانم کدام را بگویم. ولی از میان آنها که به «ادبیات جهان» معروفند، می‌توانم چند مورد را نام ببرم؛ «صدسال تنهایی» اثر گابریل گارسیا ‌مارکز، «بوسه‌ زن عنکبوتی» اثر مانوئل پوئیگ، «دفتر بزرگ» اثر آگوتا کریستوف، «هرگز رهایم‌ مکن» اثر کازوئو ایشیگورو، «برادران کارامازوف» اثر فیودور داستایفسکی و چند اثر دیگر. کتاب‌های به‌یادماندنی زیادی در جهان وجود دارند. هنوز هم که هنوز است داستان «ابرهای شناور» اثر فومیکو هایاشی را می‌خوانم، این داستان نور است، روشنایی است.

بالاخره به جایی رسیدیم که آثار نویسندگان ژاپنی روز به روز بیشتر از قبل به زبان انگلیسی و دیگر زبان‌ها منتشر می‌شوند. به‌نظر شما چرا این قضیه آنقدر طول کشید؟ آیا نویسندگان ژاپنی‌ای هستند که خوانندگان‌ غیرژاپنی هنوز آنها را نشناسند؟
من احتمال می‌دهم که علت این امر این است که مردم جهان به صورت کلی علاقه‌ای به کشور ژاپن ندارند و از طرفی دیگر مردم ژاپن سالیان سال است که ادبیات ملت‌ها را مطالعه می‌کنند. فکر کنم هر نویسنده‌ ژاپنی حداقل یک‌کتابش به زبان غیربومی منتشر شده است. نویسنده‌ ژاپنی‌ محبوب من در حال حاضر نویسنده‌ای جوان است به نام یوسکه میائوچی.

چرا لغت انگلیسی «out» را برای عنوان رمانی ژاپنی انتخاب کردید؟
ایده‌ این لغت قبل از اینکه شروع به نوشتن رمان کنم به ذهنم رسید. در ژاپن، حسی که این لغت منتقل می‌کند «سراسر بی‌ارزش» بودن است. در کتاب تمامی جزئیات حاکی از این است؛ راهی‌شدن، گمراه‌شدن و درنهایت رهایی‌یافتن. از طرفی دیگر، در زبان ژاپنی نتوانستم لغتی را پیدا کنم که همین حس‌ها را منتقل کند، بنابراین به این نتیجه رسیدم که «out» تنها کلمه‌ای است که می‌تواند حق مطلب را ادا کند. درونمایه رمان هم نشان‌دهنده‌ این است که یک‌ نفر در صورتی می‌تواند رهایی یابد که از آنچه حس می‌کند راه مقبول است، دست بردارد. آنگاه دری به رویش گشوده می‌شود و می‌تواند سخن بگوید.

درباره رمان «ورطه» از چه چیزی الهام گرفته‌اید؟
دوستان زیادی دارم که خانه‌دار هستند و از نظر مالی نیز بسیار ناتوان، زیرا زندگی آنها به درآمد شوهرشان وابسته است. برای آنها بسیار دشوار است زندگی خودشان را داشته ‌باشند. یکی از دوستانم پیش من اعتراف کرد هیچ پولی ندارد و مخفیانه از کارت اعتباری شوهرش استفاده می‌کند. هر استانداردی را که در نظر بگیریم، این زن همسری خوب، مادری مهربان و زن خانه‌دار نمونه‌ای است و به‌نظر نمی‌رسد چنین کاری انجام دهد. با «ورطه» می‌خواستم درباره هر انسانی بنویسم که با قرارگرفتن در لحظه‌ای خاص، هر کاری ممکن است از او سر بزند.

طی سالیان اخیر در ژاپن، قاتلینی که اعضای بدن مقتول را قطع می‌کنند حسابی خبرساز شده‌اند. آیا «ورطه» (Out) برگرفته از همین حوادث واقعی است؟
چنین حادثه‌ای در پارک اینو کاشیرا، که خیلی هم از محل کارم دور نیست، رخ داد. موضوع قتلش به نظرم جالب آمد. ابتدای ماجرا، همسر قربانی مظنون بود. همین ماجرا باعث شد ایده‌ «ورطه» به سرم بزند. وقتی ایده‌ زن خانه‌داری که مرتکب قتل می‌شود، آن‌هم قتلی که با قطع عضو همراه است، به ذهنم رسید؛ شروع کردم به انجام تحقیقاتی درباره‌ تاریخچه‌ چنین جرائمی در ژاپن و نتیجه‌ تحقیقات این شد که انجام قتل به این روش میان خانم‌ها همیشه رایج بوده است. یک واقعیت فیزیکی پشت این ماجرا است که آن را توجیه می‌کند، آن‌هم این است که جسد سنگین است و حمل‌کردنش سخت. پس برای یک زن کاملا منطقی به نظر می‌رسد که بخواهد از دوستانش کمی کمک بگیرد.

به‌نظر شما برای اینکه توصیفات نویسنده، طبیعی به‌نظر برسد، تحقیقات میدانی تا چه حد لازمند؟ مثلا تا‌به‌حال پیش آمده برای دیدن کالبدشکافی به بیمارستان بروید؟
در یک دانشگاه، به سردخانه سر زدم، ولی تنها کاری که کردم صحبت‌کردن با دکتر بود راجع به یک‌سری اتفاقات معین؛ مثل اینکه هنگام کار حتما باید عینک ایمنی بپوشیم تا از چشم‌هایمان در برابر تکه‌هایی که به هوا پرتاب می‌شوند محافظت کنیم یا اینکه جسد شخصی که علت مرگش خفگی بوده به چه رنگ درمی‌آید. این جزئیات در نوشتن کمک به‌سزایی به من کردند، ولی من تا الان از نزدیک شاهد کالبدشکافی نبوده‌ام، هرچه نوشتم حاصل تصوراتم بوده یا حاصل هر آنچه هنگام خردکردن مرغ و ماهی در آشپزخانه به چشم دیدم.

تصویری که از زنان ژاپنی ارائه می‌کنید، جز در یک مورد، باعث می‌شود که آنها از نظر اجتماعی و اقتصادی ضعیف به‌نظر برسند و درست به همین خاطر است که آنها هم به مقابله می‌پردازند. فکر می‌کنید اوضاع برای زنان همین‌قدر بد است یا شخصیت‌های داستانتان قرار بوده استثنایی به نظر برسند؟
اگرچه ممکن است اغراق‌آمیز به‌نظر برسد، ولی در داستان من چیزی جز واقعیت گفته نشده است. تعداد جرائمی که توسط خانم‌های خانه‌دار صورت می‌گیرد اخیرا سیر صعودی داشته و خانم‌ها دارند روز به روز خشن‌تر می‌شوند. در ژاپن، زنان خانه‌داری که بیست‌وچهار ساعته در حال ارائه خدمت هستند از نظر اقتصادی هیچ قدرتی ندارند و از نظر اجتماعی زندگی‌شان مثل یک آدم بی‌هویت و بی‌نام و نشان است.کارمندان نیمه‌وقت در ژاپن همچنان زیر سایه‌ ستونِ توتِم هستند و از آنها محافظت می‌شود. سیستم آموزشی کشور ژاپن باید حمایت بیشتری از زنان خانه‌دار کند. به عبارت دیگر تنها علتی که باعث می‌شود آنها مهم به‌نظر برسند این است که مسئولیت پرورش خانواده و انجام کارهای خانه روی دوش آنها قرار گرفته. بعضی از زنان نمی‌توانند خودشان را از این دامی که در آن افتاده‌اند، نجات دهند. طلاق عاطفی که معمولا در سال‌های آخر زندگی مشترک رخ می‌دهد می‌تواند چهره‌ دیگری از همان «شوهرکُشی» باشد.

به این فکر کرده‌اید که در ترجمه‌ این اثر به انگلیسی بعضی قسمت‌های داستان را عوض کنید؟
نمی‌دانم داستانم برای خارجی‌ها جذاب بوده است یا خیر. کتاب‌های من مختصِ یک گروه سنی یا جنسیت خاص هستند و فقط برای افراد همان قشر جذاب به نظر می‌رسند و ممکن است جهان‌شمول نباشند. هیچ‌کس به من نگفت که برای خوانندگان غیربومی مضمون کتابم را عوض کنم، ولی من خودم تا جایی که امکان داشت یک‌سری جاها از متنم را اصلاح کردم تا آن کسی که می‌خواهدآن را ویرایش کند راحت‌تر باشد.

در حال حاضر پروژه‌ای مدنظر دارید؟
دارم یک‌سری کارهای مقدماتی را روی داستانم که درباره مانچوکوئو (دولت دست‌نشانده‌ای است که ژاپن پس از تسلط بر مَنچوری ایجاد کرد) است، انجام می‌دهم. داستان با روزی که کشور سقوط کرد شروع می‌شود، در ادامه می‌رسد به پسری که پدر و مادرش رهایش کردند و حالا با دختری یهودی همراه شده. هر دو نجات پیدا می‌کنند تا مَنچوریِ جدید را به چشم ببینند. برای انجام یک‌سری تحقیقات به چین رفته‌ام و نوشتنش را هم شروع کرده‌ام.

کتاب بعدی‌تان که قرار است به انگلیسی منتشر شود «تاریخچه الهه» نام دارد. کمی از جزئیات را به ما می‌گویید؟
شخصیت اصلی رمان خانمی نویسنده است به نام تاماکی. در زندگی شخصی‌اش، درد و رنج زیادی را متحمل می‌شود چون عشق سابقش در بستر مرگ است. در زندگی کاری‌اش، مشغول کارکردن روی داستانی است که در آن باید هویت یک بانوی بی‌نام و نشان را کشف کند. از قضا این بانو در رمانی ظاهر می‌شود که مردی آن را نوشته است. تاماکی با خانم‌هایی که فکر می‌کند ممکن است همان بانوی مجهول‌الهویه باشند قرار می‌گذارد ولی هیچ‌وقت به حقیقت نمی‌رسد. روزی تاماکی خبردار می‌شود که عشق سابقش فوت کرده و این است تاثیر متقابل داستان و زندگی.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...