دشیل همت تقدیم می‌کند | اعتماد


«زنی از میان تاریکی» [Woman in the Dark] با عنوان «داستان عشقی خطرناک» آخرین رمان کوتاهِ دشیل همت است که زمان حیات او به چاپ رسید. یک «نوولا» و رمان کوچک و جمع و جور که نشر رایبد منتشر کرده و در امتداد نگاه تیره و تار و نیش‌دارِ همت و تجربه زیسته‌اش در فضای کارآگاهی و جنایی است.

خلاصه رمان زنی از میان تاریکی» [Woman in the Dark]

جمله اول کتاب «مچ پای راستش پیچ خورد و زن بر زمین افتاد» که نقاشی آن روی جلد هم به چشم می‌خورد، عصاره آن چیزی است که همت می‌خواهد درباره قهرمان زن و همچنین قهرمان مرد داستانش به ما بگوید. او نشانی سرراست شخصیت‌هایش را همان سرچراغی قصه به ما می‌دهد: لغزش. لغزشی البته تقدیری و ناخواسته و از بدِ حادثه که گریبان لوییز فیشر و برازیل را می‌گیرد و آنها را گرفتار موقعیت‌هایی می‌کند که رهایی از آن، به غایت دشوار است و عزم و اراده‌ای آهنین می‌طلبد.

در میان این لغزش، سهم خودِ شخصیت‌ها هم کم و بیش محفوظ است، لوییز به عنوان زنی غریبه که برای شکوفا شدن استعداد خوانندگی و برگزاری کنسرت، دل به حمایت مردی ذی‌نفوذ و سرمایه‌دار به نام رابسون می‌بندد اما همین رابسون بعدا بلای جانش می‌شود و احساس مالکیت به او دارد. بخشی از لغزش برازیل هم چه در گذشته که باعث زندان رفتن او شده و چه در زمان کنونی که باز در معرض قانون و مجازات قرار می‌گیرد، به خاطر حضور در لحظه اشتباه و بدتر از آن دخالت در اموری است که باعث گرفتاری او می‌شود. راستش «زنی از میان تاریکی» آنطور که منتقدان در زمان انتشار داستان آن را «مسحورکننده» دانستند، نیست و قطعا پیازداغش را به خاطر اسم و اعتبار دشیل همت زیاد کردند اما نمی‌توانیم در همین سفره کوچک پهن شده، پی‌ریزی و بسط یافتنِ هوشمندانه قصه را نبینیم. اینکه همت دو کاراکتر زن و مردِ دچارِ لغزش را با هم روبه‌رو می‌کند، اما در ادامه و پس از افزایش چالش‌های این آشنایی، کار را به دوستی آنها می‌کشاند و هر دو شخصیت دستگیر و یاورِ هم می‌شوند. «زنی از میان تاریکی» به جذابیت و پییچیدگی‌های «شاهین مالت»، «کارآگاه کانتیننتال»، «نفرین داین»، «خرمن سرخ» و «ترکه مرد» (آخرین رمان و داستان بلند همت) نیست اما نویسنده حتی در همین سقف و مختصات داستانی که برای روایت درنظرگرفته، اصلا کوتاهی نمی‌کند و در قصه‌ای سرراست، زن و مردی را از مسیری پرچالش و بحرانی عبور می‌دهد و خواننده را هم در این هم‌سفری، به درک و دریافتی تازه از چالش‌های زندگی می‌رساند.

شاید یکی از علل سبک بودن «زنی از میان تاریکی» حرکت داستان در سطحی ساده است و شخصیت‌ها از زیرمتن و عمق چندانی برخوردار نیستند. با این حال حرفی که مدنظر همت است جلوتر از داستان می‌ایستد و این رمان کوتاه را واجد ارزش می‌کند؛ لوییز، زنی تنها و غریبه از میان تاریکی پیرامونش و فضای مردانه‌ای که به چشم ابزار و به قصد التذاذ به او نگاه کرده و باعث افتادن و لغزش او شده‌اند، برمی‌خیزد و مسیر روشنی را برای خودش ترسیم می‌کند. از این زاویه داستان حتی در سال نگارش یعنی 1933 میلادی هم اثری پیشرو و جسورانه است و رجوع دوباره به آن در امروز هم در سنخیت کامل با آگاهی، عزم، اراده و استقلال زنان برای حضوری موثر در جامعه قرار دارد.

وفاداری به چه قیمت؟ اگرچه فیل روزن سال 1934 (یک سال پس از انتشار داستان در قالب پاورقی در مجله لیبرتی) فیلمی وفادار از رمان کوتاه «زنی از میان تاریکی» ساخت اما با اقتباس جذابی روبه‌رو نیستیم و به‌مراتب جذابیت‌های کتاب بیشتر است. اینجا حضور ستاره‌ای چون فی ری در نقش لوییز لورینگ (همان لوییز فیشرِ کتاب) که پیش از این در «کینگ کونگ» و فیلم‌های اریش فون اشتروهایم درخشیده و جزو ستارگانی بود که به سلامت مرحله گذار از دوران صامت به سینمای ناطق را پشت سر گذاشت نیز به کار نمی‌آید و بازی خام‌دستانه و اغراق‌هایش، امکان همذات‌پنداری را از تماشاگر می‌گیرد.

بازی رالف بلامی در نقش جان برادلی (همان برازیلِ کتاب) نیز بیش از حد لاقید و سرخوشانه است و چندان التهابِ موقعیت سختی که در آن قرار دارد را به مخاطب منتقل نمی‌کند. به عنوان مثال در کتاب دلیل باز بودن همیشگی در خانه برازیل قانع‌کننده است و او را به یاد در قفل شده سلول زندان می‌اندازد اما در فیلم کمی سبکسرانه با این موضوع مهم برخورد می‌شود. جایی از فیلم لوییز به جان برادلی می‌گوید: «من جای تو بودم، اون درو قفل می‌کردم» اما برادلی با پوزخند و پیپ در دست ادامه می‌دهد: «من از درهای قفل شده خوشم نمیاد». فارغ از استراتژی کارگردان که خواسته مرز باریک شوخ طبعی و درامی جدی را رعایت کند و درعمل نتوانسته، بلامی هم در بازی و انتقال احساسات و وضعیتی که در آن است، بلاتکلیف به نظر می‌رسد. شاید اگر پای همفری بوگارت (سم اسپیدِ شاهین مالت) درمیان بود این تعادل خیلی ظریف و هنرمندانه برقرار می‌شد و جان برادلی هرچقدر که دلش می‌خواست مجاز به لاقیدی و شوخی با تلخ‌ترین مفاهیم بود. حتی بازیگر معتبری مثل ملوین داگلاس با آن سبیل داگلاسی (منسوب به داگلاس فیربنکس) در نقش تونی رابسون (همان کین رابسونِ کتاب) هم باوجود اینکه عملکرد بهتری از بازیگران دیگر دارد، آنطور که انتظار می‌رود به عنوان قطب منفی و شرور ماجرا روی مخاطب تاثیر نمی‌گذارد و حضورش خطری جدی برای شخصیت‌هایی مثل لوییز و جان برادلی نیست. یعنی باوجود نیت بد و اعمال شرارتباری که از او می‌بینیم، باز هم انگار همه‌چیز در سطح است و نمی‌توان آن را جدی گرفت.

«زنی از میان تاریکی» [Woman in the Dark]

بخشی از این سبکسری فیلم به کارگردان و طراحی اتمسفر قصه برمی‌گردد که دراین وضعیت نمی‌توان توقع بالاتری هم از بازیگران داشت. بخشی هم کاملا متاثر از سادگی داستان همت است و سادا کوان و چارلز ویلیامز به عنوان نویسندگان فیلمنامه و فیل روزن به عنوان کارگردان هم به اقتباسی وفادارانه بسنده کردند و اراده‌ای برای افزودن لایه‌های بیشتر به داستان و شخصیت‌ها را نداشتند. از این جنبه، نظرات منتقدان وقت «ورایتی» در تمجید از فیلم با عباراتی همچون «بسیار پرکشش» و «ملودرامی با ریتم تند» نیز بیشتر تعارف و تبلیغ یا از سرِ ارادت به دشیل همت به نظر می‌رسد. هرچند باید اذعان کرد که بخش مهمی از قضاوت ما نسبت به فیلم و جنس بازی‌ها، برآمده از نگاهی امروزی و به پشتوانه تماشای کلی درام پیچیده سینمایی در گذر زمان است و شاید این متن، داوری درستی برای فیلمی مربوط به سال‌های آغازین دهه 30 میلادی نباشد اما باز از همان تاریخ و قبل از آن می‌توانیم نمونه‌های درخشان سینمایی را احضار کنیم و با لذت و هیجان از آنها حرف بزنیم. ضمن اینکه امتیاز 9/5 از 10 در سایت IMDB هم تا حد زیادی می‌تواند گویای حال و روزِ اقتباس سینمایی «زنی از میان تاریکی» باشد. فیلم در اوایل روایت تصمیم گرفت راهی متفاوت از کتاب طی کند که حتی در همین امر هم ناموفق است. برخلاف کتاب که بلافاصله ما را با قهرمان زن همراه و به مرور موقعیت بحرانی او و برازیل را برای ما روشن می‌کند، فیلم از زندان و آزادی مشروطِ جان برادلی شروع می‌شود؛ آغازی نه چندان جذاب که وقوع حادثه‌ای در نقضِ این آزادی را قابل پیش‌بینی می‌کند.

به جز نمایشِ خانه کلانتر گرنت، پدر هلن (ایولینِ کتاب) و تفاوت‌هایی درباره رنگ پیراهن لوییز (در کتاب و اوایل حضورش زنی سرخ‌پوش است و در ابتدای فیلم زنی با لباس سفید) و پاره‌ای مواردِ جزیی، باقی فیلم وفاداری کاملی به کتاب دارد. شاید آن چیزی که در فیلم کمی بهتر از کتاب منتقل شده، حسادت زنانه هلن (ایولین) به لوییز باشد که باوجود مهربانی و کمک به مداوای پای زخمی لوییز در اوایل روایت، خطر حضور رقیبی جدی را حس می‌کند که باتوجه به ادامه داستان می‌بینیم ابدا ظنی بیراه هم نیست. همچنین در فیلم چندان تمرکز روی لهجه و غریبه بودن لوییز نیست که تصمیم درستی به نظر می‌رسد اما درکتاب چند جا روی این مساله تاکید می‌شود و فریبا ارجمند هم در ترجمه برخلاف شخصیت‌های دیگر که امریکایی هستند و محاوره‌ای حرف می‌زنند، از ادبیات رسمی‌تری برای جملات لوییز استفاده می‌کند. تصمیمی که چندان هم تعیین‌کننده نیست و تا حدودی نیز نظم و یکدستی نوشتاری داستان را برهم می‌زند.

درمجموع فیلم «زنی از میان تاریکی» تنها اعتبارش را از نام همت می‌گیرد، کمااینکه آن آپاستروف اسِ و نشانِ مالکیتِ ابتدای تیتراژ فیلم و «زنی از میان تاریکی دشیل همت» خود گویای همه‌چیز است. بنابراین در مقام قیاس بین کتاب و فیلم، تردیدی در انتخاب اولی و برتری آن وجود ندارد و خواندن «زنی از میان تاریکی» و دیگر رمان‌های کوتاه، جیبی، خوش‌دست و خوش‌خوانِ از نویسندگان بزرگ دنیا که نشر رایبد در قالب مجموعه‌ای با عنوان «اتاق نوولا» منتشر می‌کند، به دوستداران ادبیات پیشنهاد می‌شود.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...