تجسم عینی خیر و شر | الف


بن جانسن [Ben Jonson] نمایشنامه‌نویس و شاعر انگلیسی قرن شانزدهم، در زمانه‌ای زیست که شهرت شکسپیر بر آن سایه افکنده بود و مجال اندکی به هم‌عصران‌اش برای بروز نبوغ خود می‌داد. شکسپیر رذائل شخصیت‌‌های برجسته‌ی دوران خود را که عمدتاً به دربار پادشاهی بریتانیا تعلق داشتند، در انواع قالب‌های کمدی و تراژدی در معرض دید عموم قرار داده بود. اما نویسندگانی همچون بن جانسن نیز در درام خود اگر امتیازاتی بیش‌تر نداشتند، در سطح پایین‌تری هم نبودند.

بن جانسن [Ben Jonson] ولپن» [‏‎Volpone]

جانسن به‌ویژه از آن جهت که دستی در پژوهش‌های فلسفی و نوشتن رساله‌های بینارشته‌ای داشت، تعمق بسیاری بر شخصیت‌پردازی در نمایشنامه‌هایش داشت و جهان‌بینی آدم‌ها برای او دارای جایگاه ویژه‌ای بود. او هرآن‌چه در حیطه‌ی رساله و جستار درباره‌ی رذایل و فضایل انسانی نوشته بود، به حوزه‌ی نمایشنامه‌نویسی‌اش نیز وارد کرد و از آن برای تجسم عینی خیر و شر بهره جست. امتیاز آثار او بر هم‌دوره‌هایش این است که او نمایشنامه‌نویسی فیلسوف و انسان‌شناس بود و دامنه‌ی تحقیقات‌اش در این‌باره چنان گسترده بود که رقیب سرسخت‌اش شکسپیر را نیز به ستایشِ او واداشت. جانسن را به همراه شکسپیر، نقش‌آفرینان کلیدی رنسانس دراماتیک انگلستان می‌شمارند. کمدی، عرصه‌ای است که جانسن در آن بسیار طبع آزمود و از برجسته‌ترین آثارش نیز در این وادی، نمایشنامه‌ی «وُلپن» [‏‎Volpone] است.

«ولپن» نمایشنامه‌ای پنج پرده‌ای است و هر پرده با حدود 6 یا 7 صحنه که هریک شخصیت‌های متفاوتی را به تماشاچی معرفی می‌کند، از یکدیگر متمایز شده‌اند. تنها شخصیت ثابت اکثر صحنه‌ها، وُلپن و مباشرش، مسکا هستند. دیگران در سیری دایره‌وار وارد ماجراها می‌شوند و بخشی از رذایل وُلپن را رو می‌کنند و می‌روند. اگرچه که خودِ آن‌ها نیز از صفات نکوهیده‌ی اخلاقی خالی نیستند و علت نزدیکی‌شان به او همین آلودگی‌های روحی است. گروه اندکی نیز هستند که قربانی فریبکاری وُلپن و مسکا شده‌اند و ندانسته پا در دام آن‌ها نهاده‌اند. صحنه هم همواره در محل حضور وُلپن برقرار است، جایی که در آن افراد همچون محکمه‌ای به رونمایی از خلأهای شخصیتی خود می‌پردازند. پرده‌ی آخر اما خود محکمه‌ای حقیقی است و بزنگاهی است که وُلپن در برابر تمامی قربانیان خود باید لب به دفاع بگشاید و توضیحی برای این همه شرارت خویش ارائه دهد.

جانسن، وُلپن را از آدم‌های حاشیه‌ساز دربار پادشاهی بریتانیا الهام گرفته است. تُجاری که دامنه‌ی عمل و حوزه‌ی نفوذشان بسیار فراتر از دادوستدهای مالی معمول بوده و همچون سرطان شبکه‌ای از روابط گسترده و پیچ در پیچ و پنهان در دستگاه حاکمیت ساخته بوده‌اند. به همین خاطر قادر به خرید و فروش هر چیزی اعم از موقعیت‌های درباری و آدم‌های مختلف بوده‌اند. وُلپن تمام ثروت خود را مرهون سیاستی می‌داند که در روابطش با تمامی آدم‌ها به آن متوسل می‌شود. او برای اغوای هرکسی تدبیری می‌اندیشد و از دری وارد می‌شود. برای یک جوان جویای نام از جاه و مقام می‌گوید. برای یک بازرگان کهنه‌کار از سود کلان حرف می‌زند. برای زنی زیبا از سیل توجه طرفداران می‌گوید. ولپن گرچه ظاهری زیبا ندارد، همچنان که ریچارد سوم شکسپیر نداشت، اما برعکس ریچاد، زبانی طناز و خلق و خویی جذاب دارد. او اغلب حرف‌ها را به ایهام و استعاره و موزون می‌گوید و مخاطب را بر سر ذوق می‌آورد. سلاح او برعکس ریچاد، زبان‌آوری و خوش‌مشربی است و همین ویژگی، او را ماندگارتر و تأثیرگذارتر از شخصیت‌های هم‌ارزَش در کمدی و تراژدی می‌کند.

عبدالحسین نوشین نمایشنامه‌ی «ولپن» را در آغاز دهه‌ی 1320 شمسی ترجمه کرد. انگیزه‌ی اصلی او برای ترجمه، اجرای همزمان این نمایش بر صحنه‌ی تئاتر بود که در آن علیرغم فشارهای سیاسی و شرایط دشوار اجتماعی معاصرش، موفق هم بود. نوشین کوشیده بود که سجع در نثر و وزن در نظم را همان‌گونه که متن نمایشنامه می‌طلبد، رعایت کند. در برخی قسمت‌ها او برای درک بهتر مخاطب ایرانی ناچار به ابداع تعابیری شده که پیش از آن در نثر رایج کم‌تر استفاده می‌شده است. همچنین ظرایفی در متن ترجمه‌ی او هست که تنها در هنگام اجرا قابل انتقال کامل است. با وجود تمامی این موانع، متن او از پس چند دهه همچنان برای مخاطب عام خواندنی و برای حرفه‌ای‌های تئاتر قابل استفاده است. ترجمه‌ی وُلپن، حتی پیش از آن‌که درام‌های هم‌دوره‌اش به فارسی برگردانده و اجرا شوند، حاکی از اهمیت فوق‌العاده‌ی آن در عرصه‌ی ادبیات نمایشی است. نوشین خود متن وُلپن را بسیار اثرگذارتر و جذاب‌تر از متونی همچون هملت برای مخاطبین نمایش معرفی می‌کرد.

طنازی سنجیده و ریزبینی سرشار از کنایه‌ی جانسن در نمایشنامه‌ی «وُلپن»، خصوصیتی است که آن را در تحلیل رذایل انسانی متمایزتر از باقی آثار نمایشی قرار می‌دهد. «وُلپن» همچنین آینه‌ی تمام‌نمای جهان‌بینی جانسنی است. از منظر او جهان فاقد ارزش برای سوگ است و باید به تلخی‌های آن خندید. باید پلشتی‌هایش را به سخره گرفت و فرومایگی‌اش را با همین خنده‌ی بی‌محابا به رخ کشید. جانسن که خود اقبالی از دولت معاصرش ندید و برعکس رقیب نامدارش، در صدر مجالس دربار ننشست، به دون‌مایگی چنین جهانی ملموس‌تر و عینی از همعصران‌اش رسیده بود. به همین سبب از قلم‌اش چیزی جز کمدی‌های گزنده برنمی‌آمد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...