تراژدی‌های همایونی | شرق


اصل و نَسب «ریچارد سوم» [Richard III]، پادشاه انگلستان در ادبیات بسی روشن‌تر از جایگاه تاریخی‌اش است و این به هنر شکسپیر برمی‌گردد. شکسپیر در نمایش‌نامه «ریچارد سوم» شخصیتی پدید می‌آورد بسیار گیرا‌تر و واقعی‌تر از شخصیت اصلی. اگرچه اصل و نسب ریچارد به پادشاهان می‌رسد و خود دوره‌ای پادشاه بود، اما به‌واسطه شکسپیر درمی‌یابیم که او با سنکا* نزدیک‌تر است تا با برادرش شاه ادوارد چهارم و همین‌طور با شهریار ماکیاولی خویشاوندی بیشتری دارد تا با دیگر شهریاران.

ریچارد سوم» [Richard III] شکسپیر

سیاست به‌نظر ریچارد چیزی است شبیه به ساختن پل و پادشاه از نظرش هم‌چون مهندسی است که پل بنا می‌کند: درباریان، سربازان و مردم مصالح پل‌اند و پادشاه‌‌نمای آن، پل هر چقدر محکم‌تر و زیباتر ساخته شود، بر شوکت و شکوه قدرت پادشاهی می‌افزاید اما شکوه سلطنت می‌تواند مهم نباشد، مهم پایه‌های پل است تا سلطنت دوام بیشتری پیدا کند. بنای پل در آغاز سلطنت بسی باشکوه جلوه می‌کند و مردم با خیالی آسوده از آن می‌گذرند اما چیزی نمی‌‌گذرد که پایه‌های پل سست می‌شود و گذشتن از آن ناممکن می‌شود تا آن‌که سرانجام پل سقوط می‌کند و بنابر ضرورت پلی دیگر بنا می‌شود و بعد از زمانی آن نیز فرو می‌ریزد و آن‌گاه پادشاه یا جنگاوری دیگر از خاندان لنکستر یا یورک** پلی دیگر با مصالح انسانی بنا می‌کنند.

آنچه ریچارد مانند شهریار ماکیاولی درک نمی‌کند آن است که ساختن پل چه ارتباطی با اخلاقیات و رعایت آن دارد؟ «ضرورت» هسته اصلی تراژدی است، اما ضرورت در تراژدی کور است و آزادی را درک نمی‌کند.*** ضرورت تراژدیک را ملکه مارگریت به زبانی ساده بیان می‌کند و سیکل بسته آن را نمایان می‌سازد. «مارگریت: من ادواردی داشتم تا زمانی که ریچاردی او را کشت/ من شوهری داشتم تا زمانی که ریچاردی او را کشت/ تو (به الیزابت) ادواردی داشتی تا زمانی که ریچاردی او را کشت/ تو ریچاردی داشتی تا زمانی که ریچاردی او را کشت».1

در تراژدی همه‌چیز حول «فرد» و به یک تعبیر حول «قهرمان» رخ می‌دهد و ضرورتی تراژیک فرد را به‌سوی سرنوشت محتوم می‌کشاند. ممکن است تراژدی برای قهرمان به‌واسطه رنج‌هایش به کار تأسیس- تزکیه- منتهی شود (ارسطو) و یا آنکه قهرمان نیچه‌ای «سرور جاودان‌شدن» داشته باشد، اما تراژدی‌های شکسپیری به تزکیه یا قهرمانی منتهی نمی‌شود، زیرا پادشاهان در آن به قدرت فکر می‌کنند و دغدغه‌ای جز آن ندارند. به یک معنا تراژدی‌های شکسپیر جملگی همایونی‌اند و در آن تنها پادشاهان وجود دارند، پادشاهانی که هرکدام در یک نوبت جلاد و در نوبت بعدی قربانی‌اند. بدین‌سان فرقی مهم میان ترا‌ژدی شکسپیر با تراژدی‌های یونانی وجود دارد. قهرمانان یونانی هم‌چون ادیپ، آنتیگون با میل و اراده به‌سوی مرگ می‌‌رفتند و به‌تعبیر نیچه سُروری سَرورانه آنان را به پیش می‌راند، درحالی‌که در تراژدی‌های شکسپیری هیچ پادشاهی با اراده و میل خود به استقبال مرگ نمی‌رود. آنها یا مانند رومئو و ژولیت، اتللو و آنتونی و کلئو پاترا خودکشی می‌کنند یا مانند هملت و لیر چنان از زندگی بیزارند که مردن یا زنده‌بودن برایشان علی‌السویه است، تنها معدودی از آنان هستند که به هنگام مرگ می‌جنگند؛ ریچارد سوم یکی از آنهاست.

در تراژدی خدایان غایب‌اند و وجدان نیز نمی‌تواند میان قوانین دنیای بیرون و ندایی که از درون برمی‌آید، آشتی برقرار کند. به‌نظر ریچارد وجدان در اساس وهمی است که مانع از دیدن واقعیت می‌شود به‌ویژه آن‌که فرد یا وجدان در مناسباتی با قدرت قرار داشته باشد. ریچارد بر این باور است که هرکس اگر وجدانی داشته باشد در نهایت گدا می‌شود. این را نه‌فقط ریچارد به‌عنوان پادشاه، که آدمکشان اجیرشده او به‌عنوان پایین‌ترین افراد در سلسله‌مراتب نظامی که ریچارد در رأسش قرار دارد نیز درک می‌کنند، ضرورتی تراژیک آنها را به درک این موضوع وادار می‌کند. دو آدمکشِ اجیرشده بنا به درخواست ریچارد به سلول زندان می‌روند تا دوک کلرنس، برادر ریچارد را به دستور ریچارد بکشند. آدمکش دوم دچار شک و تردید می‌شود. «آدمکش اول: حالا چگونه‌ای؟ آدمکش دوم: هنوز اندک دغدغه‌ای در وجدانم است».2 اما تردید آدمکش دوم دوامی‌ نمی‌یابد. او به انکار وجدان دست می‌زند و مانع از آن می‌شود که ندای درون او را متزلزل کند. «آدمکش دوم: کاری به کارش نخواهم داشت. وجدان آدمی را بزدل می‌کند. دزدی نمی‌توانی بکنی و ملامت او نشنوی، سوگند نمی‌توانی بخوری و نهیب او به گوش‌ات نیاید... همین وجدان مرا واداشت تا کیسه‌ای زر را که یافته بودم به صاحبش برگردانم. هرکس که پذیرایش باشد به گدایی می‌کشاند».3

فهم شکسپیر از تاریخ تراژیک است، تراژیک به یک معنا یعنی آن‌که از تقدیر گریزی نیست، چنان‌که ریچارد می‌گوید: «ریچارد: از حکم تقدیر گریزی نیست»4 درک تراژیک از تاریخ یعنی آن‌که عقلانیتی بر تاریخ حاکم نیست و هم‌چنین تاریخ فاقد آگاهی و معناست. شکسپیر تاریخ را با موش کوری مقایسه می‌کند که بی‌وقفه زمین می‌کند. به‌نظر شکسپیر موش کور نمادی از تاریخ است. موش کور فاقد آگاهی است. او کارش تنها آن است که زمین می‌کند، بی‌آن‌که بداند سرانجام حفاری بی‌وقفه زمین به کجا می‌انجامد و یا غایت آن چیست؟ موش کور نیز هم‌چون بی‌شمار آدمیان «رنج می‌کشد، حس می‌کند و به فکر فرو می‌رود، اما رنج‌کشیدن، احساس‌کردن و اندیشیدن او نمی‌تواند تقدیر موش کور بودنش را تغییر دهد. موش کور به کندن زمین ادامه می‌دهد و زمین نیز به دفن‌کردن او می‌پردازد، در این لحظه است که موش کور می‌فهمد که یک موش کور تراژیک است.»5 علی‌رغم تشابه موش کور با انسان، شکسپیر میان این دو تفاوت قائل می‌شود. شکسپیر درد و رنج آدمی را زیادتر، وهم او را نسبت به موقعیت و توانایی خود بیشتر و خشونتش را نسبت به هر جانور دیگری شدیدتر می‌داند. انسان از نظر شکسپیر به‌واقع یک هیولا است: نیمی جانور و نیمی انسان «لیدی آن: درنده‌ترین جانوران نیز بویی از شفقت برده‌اند. ریچارد: من اما هیچ از شفقت نمی‌دانم پس جانور نیستم.»6

«ریچارد سوم» در میان آثار شکسپیر اهمیت ویژه‌ای دارد. از یک نظر اهمیتِ «ریچارد سوم» در آن است که او از همان ابتدا از هرگونه وهمی نسبت به تقدس قدرت و یا جایگاه پادشاهی مبری است و قدرت از نظرش ایده، انتزاع و یا اسطوره نیست، بلکه واقعیتی کاملا ملموس است. ریچارد سوم هم‌چون «شهریار» ماکیاولی تجربیات فراوانی در این زمینه دارد. این تجربیات او را از هرگونه توهمی خلاصی بخشیده است. به یک تعبیر شکسپیر در «ریچارد سوم» زوال کامل نظام اخلاقی را نشان می‌دهد و در پی آن، جدال سخت آدم‌ها با یکدیگر و تصادم منافع آنها را نمایان می‌‌کند، جدالی که آغاز دارد ولی انجام ندارد. شکسپیر تراژدی‌نویس است و بنابراین درصدد برمی‌آید که به‌رغم تزویر و بی‌رحمی ریچارد سوم، هم‌چون هر تراژدی، کیفر تراژیک او را از طریق جهان واقعی به انجام رساند. کیفر تراژیک ریچارد در بحبوحه و در حقیقت در پایان جنگ با ریچموند، از خاندان رقیب و شاه بعدی انگلستان رخ می‌دهد. او که نبرد را مغلوبه و تاج و تخت خود را در آستانه از‌دست‌رفتن می‌بیند، حاضر می‌شود تمامی فر و شکوه پادشاهی‌اش را با یک اسب معاوضه کند. «اسبی، اسبی، همه پادشاهی‌ام به اسبی»7 اسبی که با آن جان خود را بردارد و از مهلکه بگریزد اما این اتفاق نمی‌افتد، تقدیر تراژیک چنان است که تراژدی با مرگ محتوم قهرمانان به پایان برسد. «از حکم تقدیر گریزی نیست.»

* سنکا (seneca) فیلسوف رواقی و نمایشنامه‌نویس رومی که معلم زنون بود و مدتی نیز عملا حکومت روم را در اختیار داشت.
** مترجم گرا‌‌ن‌قدر در اول کتاب به «جنگ‌های گل‌ها» اشاره می‌کند. جنگی میان دو خاندان حکومت‌گر در انگلستان. جنگی میان خانواده لنکستر (هنری و...) که نشان گل سرخ داشتند و خاندان یورک (ریچارد سوم و...) که گل سفید را نشان خود کرده بودند.
*** اشاره به جمله‌ای مشهور از مارکس است که می‌گوید: «آزادی درک ضرورت است.»
1، 2، 3، 4، 6، 7. «ریچارد سوم» شکسپیر، عبدالله کوثری
5. «شکسپیر معاصر ما» یان کات، رضا سرور

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...