داستانی در دل روایت‌های حقيق | آرمان ملی


همیشه فکر کرده‌ام نویسنده ای ماندگار می‌شود که با تمام ظرفیت‌های وجودی‌اش از نظر احساسی، علمی، توان ادبی و قدرت تخیل و نوآوری در سبک نوشتاری‌اش رمان بنویسد. یعنی اساسا با تمام روح و روانش بنویسد. شاید این مصداق ساده در مورد گوزل یاخینای [Guzel Yakhina] روسی بتواند وجود داشته باشد. اگرچه تحصیلات او در گروه زبانهای خارجی در دانشگاه علوم انسانی و آموزش دولتی ایالت تاتار به او در این روند کمک بسیاری کرده است اما به زعم من نوشتن آثار درخور توجهی چون «زلیخا چشمهایش را باز می‌کند» و «فرزندان من» [дети мои: роман] نیاز به چیزی فراتر از اینها دارد.

خلاصه رمان فرزندان من» [дети мои: роман]  گوزل یاخینای [Guzel Yakhina]

کتاب «فرزندان من» نوشته گوزلیاخینا اثر اخیر اوست که توسط نشر نیلوفر و با ترجمه زینب یونسی به چاپ رسیده است. من با کتاب «زلیخا چشمهایش را باز می‌کند» قلم این نویسنده را شناختم. قلمی که به زعم من گیرا، جذاب، پر از تعلیق و به لحاظ ادبی درخور توجه بود. با نگاهی به شروع و روند داستان شاید بشود گفت که بستر تاریخ برای نویسنده از اهمیت ویژه ای برخوردار است همان طور که اساسا در کتاب قبلی‌اش هم محور تاریخ بسیار پررنگ بود.

سرگذشت آدمها و اتفاقات پیرامون آنها با توجه به محدوده زمانی زندگی‌شان نویسنده را وادار کرده با است تا تشبیهات، فضاسازیها و روایتهایش را در راستای زمانی پیش ببرد که برای روایتش مد نظر دارد. کتاب فرزندان من اگرچه کتابی تاریخی محسوب نمی‌شود اما در بستر وقایع و تحولات تاریخی رخ می‌دهد. روایتی از یک داستان لطیف و روان به موازات با رخدادهایی که بین سالهای ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ اتفاق می‌افتد. روایت پرچالش و پرافت و خیز یاخینا دقیقا در همان سالهایی رخ می‌دهد که شوروی سابق دستخوش تغییرات بسیاری است؛ سالهایی که جنگ امان انسانها را بریده و قحطی و بیماری بیداد می‌کند. درست در همین اوضاع و احوال است که آدمهای روایت یاخینا قد علم می‌کنند:
«... به دلش بد افتاد. اولش خودش را با این فکر آرام می‌کرد که همیشه راه با همپا کوتاهتر می‌نماید. هر چند در این مکان ناآشنا بهتر بود خودش را گول نزند و هر اشتباه کوچکی را جدی بگیرد..»

معلمی به نام یاکوب باخ که در کرانه‌های ولگا زندگی می‌کند و زندگی متعادل و خوبی دارد هر چند از کمی‌ها و کاستی‌ها شاکی است؛ اما می‌داند که زندگی می‌تواند در سیری ثابت و متعادل پیش برود، البته اگر او بخواهد. شرح زندگی آرام باخ و پیرامون او خواننده را در همان اوایل داستان مجاب می‌کند که خود را برای اتفاقاتی غیر مترقبه در ادامه آماده سازد.

توصیفات نویسنده از محل زندگی معلم و هم روستایی هایش آنقدر واقعی و مبرهن است که می‌شود برای لحظاتی با آنها زندگی کرد و محیط را به راحتی درک کرد. کرانه‌های ولگا، خانه روستائیان، مدرسه کوچکی که باخ در آن درس می‌دهد، کلیسا و... «... ولگا دنیا را دو نیم می‌کرد، نیمه ساحلی چپ پست بود و رنگش به زردی می‌زد صاف و هموار خودش را پهن کرده بود. تا دشتی که هر صبح خورشید از پشتش بالا می‌آمد. خاک اینجا طعمی تلخ داشت و تن‌اش را جوینده‌ها سوراخ سوراخ کرده بودند...»

سرگذشت آلمانیهایی که در ولگا زندگی می‌کنند؛ برای خواننده ای که این برهه تاریخی را نمی‌شناسد می‌تواند به و مثابه یک درس تاریخی باشد. بازی قدرت میان آلمان و شوروی بالا می‌گیرد و در این میان انسانها متحمل ضرر و حوادث ناشی از جنگ، قحطی و بیماری می‌شوند. آلمانیها سالها پیش به دعوت کاترین کبیر با وعده زندگی بهتر، سعادت و بهره مندی از شرایط پایدار معیشت به شوروی پناهنده می‌شوند و با بالا گرفتن جنگ و عصیان، سرنوشت آنها هم دستخوش تحولات جبران ناپذیری می‌شود.

باخ با تمام این تحولات و ناپایداری‌هایی که به واسطه این نابسامانی‌ها در حال رخ دادن است کنار آمده و زندگی را پیش می‌برد، اما نامه‌ای او را مجاب می‌کند تا به کلارای جوان، آلمانی بیاموزد و دقیقا همین جاست که زندگی او به عنوان مردی جوان متحول می‌شود. «... باخ می‌نوشت. واژه‌هایی که سالها بیهوده به نظر می‌رسید که جایی ته ذهنش ماسیده بود و پشت لبهای بسته‌اش مهر و موم شده بود. ناگهان همه با هم در سرش بیدار شدند و به تکاپو و جست و خیز افتادند...».

نویسنده با نگاهی ظریف به تاثیرات اجتماعی جنگ بر زندگی مردم و وضعیت معیشتی آنها توانسته روایتش را پیش ببرد. خواننده در جای جای کتاب رد پای محکم تاریخ را می‌بیند و می‌تواند المان‌های ادبی را هم راستا با حقیقت پیش ببرد. کتاب جدال میان سویه‌های گمشده و محو اندیشه‌های انسانی و کنشهایی است که در پشت شعارهای عدالت خواهانه سنگر گرفته است. معیارهای نامتوازن انقلاب شوروی و حوادث پسا انقلاب به مرزبندیهای خاص و عمیق، آدم‌ها را در موقعیت‌های پیچیده ای چون دوستی و دشمنی، ماندن و رفتن، بخشش و انتقام قرار می‌دهد.

توجه به نکات دقیق و ریز در زندگی آدمها و خاطرات آنها یکی از نقاط قوت داستان است. انگار نویسنده بخواهد با تمام وجود نشان بدهد این خاطرات زیسته مردم است که روایت مرا شکل داده، خاطراتی که آدم‌ها را و داستان زندگی‌شان را و صد البته داستان یاخینا را شکل داده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...