شعر، ابراز ابتلاست. پاسخی به آن چه درون و پیرامون شاعر اتفاق می‌افتد و او را متاثر می‌سازد. کشف و مواجهه با آن چه به کنش‌گری شاعر ختم می‌گردد از یک سو و از دیگر سو چگونگی ثبت و طرح این رویداد، به «مهارت» و «مراقبت» نیاز دارد تا آن چه به عنوان اثر هنری خلق می‌گردد، مشمول دربرگیرندگی مفهومی و التذاذ ادبی باشد. بهبود این وضعیت وقتی ممکن است که شاعر علاوه بر موانست مطالعاتی با دیگر تجربیات شعری، کارکردهای زبانی و ابزارهای شعری را به درستی به خدمت بگیرد. ذهنی که مدام در معرض اصطکاکات واژگانی و تبدیل وضعیت فکر به ذکر باشد، می‌تواند دایره‌ی انتقال معنی و ثبت متمایزتری را رقم زند.

کوه صدایم را پس نمی‌دهد محسن حسینخانی

محسن حسینخانی با انتشار مجموعه‌‌ی «کوه صدایم را پس نمی‌دهد» در تلاش است تا بتواند شکلی دیگر از خود و شعرش را معرفی کند. در پیشینه‌ی شعر او نیز با شعری روبروییم که بیش از هر چیز در عشق، گذشته‌پژوهی، حسرت و اعتراض نفس می‌کشد. منظر مطلوب شاعر نه روزگار حال و آینده که روزهای رفته‌ای‌ست در خواب وُ خاطر. و در هر موقعیتی می‌کوشد این نارضایتی و بی‌تناسبی و تحسّر را به تصویر بکشاند. اعتراضی که نماد بلیغ آن در نام مجموعه: «کوه صدایم را پس نمی‌‌دهد» غمگینانه متبلور است. شاید مروری بر چند وضعیت اعتراضی که در هاله‌ای از حسرت و اندوه رمانتیک متراکم شده‌اند؛ بتواند معرّف موثرتری برای شاعر در این گفت‌وگو باشد:

- آن روزها می‌شکستیم/ یک قدم من/ یک قدم تو/ نیم‌قدم من/ نیم‌قدم تو/ می‌شکستیم و دست آخر به هم می‌‌رسیدیم/ این روزها/ آن روزها را فراموش کرده‌ایم/ مانند گردویی جا مانده لای پرچین‌ها (ص17)
- بخند برای من!/ برای درخت بادام حیاط/ تا جبران شود/ هر چه را که سال پیش/ شکستیم و/ تلخ شد (ص 69)

- زمین/ روز به روز گرم‌تر می‌شود/ آدم‌ها روز به روز/ سردتر/ آن گاه که خورشید/ نصیب زمین شد/ تنهایی/ به آدم‌ها رسید (ص 13)

حسینخانی، زاده‌ی سنت‌هاست اما آگاهانه بر خلاف رودخانه حرکت می‌کند. حُسن او نه در اعراض از موجودیت کلاسیک شعر که تمرکز بر تولید متن مدرن با تکیه بر آموزه‌ها و اندوخته‌های سنتی است و رفتار شعری او نمی‌تواند بی توجه به انگاره‌های کلاسیک بررسی و تحلیل شود. بخش نخست این مجموعه؛ پریشان‌تر از گیسوی یار نام دارد و بدین وضوح، شاعر در انتقال عاشقانه‌های اجتماعی می‌کوشد و مخاطب را در فضایی متعادل که نه یک سره در مدرنتیه مغروق و نه دچار رجعتی مفرط است، به تماشا دعوت می‌کند. شاید نمونه‌های زیر بتوانند موید آن چه در مرور این مجموعه اندیشیده‌ام باشند:
- تا باد/ خبرهای بد را به جایی نبرد/ در دکه‌ها/ بر تیتر اول روزنامه‌ها/ سنگ نهاده‌اند (ص20)

اگر صرفاً به فعل «نهادند» که سرنوشت سطر را در تصرف خود دارد متمرکز شویم، قطعاً این انتخاب را نه زاده‌ی ناآگاهی شاعر که می‌توان بر اساس ریشه‌ و علقه‌ی او و زیست در سرزمینی با گرایش آشکار به شعر کلاسیک متصور بود.
- آه.../ این تقویم باز هم به آخرین برگش رسیده/ و من می‌خواهم/ بر سفره‌ی عید امسال/ سوز دلم را بچینم (ص 30)

- سال‌ها گذشت/ از خون سیاوش که در قهره‌خانه‌ها ریخت/ در کافه‌ها چیزی نرست (ص 34)

- سنگی به چاه انداختیم به امید صدای آب/ مُهر دیوانگی خورد بر پیشانی‌مان/ برادر به چاه می‌اندازیم این بار/ شاید ظهور کند پیامبری (ص 37)

حسینخانی در چیدمان پازل شعری خود باید با وسواس چیدمانی و اضطراب موسیقایی بیشتری عمل کند. در بسیاری از شعرهای این دفتر، فقدان جسارتی که بتواند در زمان درست و موقعیت معیّن، شعر را مدیریت کند احساس می‌شود. گاهی شعر، به اوج رسیده است و شاعر مخاطب را به التماس و اصرار برای ادامه‌ی همراهی به دندان می‌کشد و گاهی موسیقی می‌توانسته است منجی متن باشد و شاعر بی‌هیچ توجهی به سرنوشت موسیقیایی متن، به فرجام معنایی متن فقط اندیشیده است:
- غمگینم که آفتاب هر روز/ جرعه‌ای از سهم تو را می‌نوشد/ و جهان را هزاران شعر/ بدهکارم می‌کند (ص 46)

گذشته از این که بخش دوم سطر دچار ضعف در تالیف و انتقال صحیح مطلب است، می‌شد با اندکی تغییر در موقعیت واژه‌ها و حداقل حذفی به نتیجه‌ای درخشان‌تر دست پیدا کرد.
- آن قدر منتظرت می‌مانم/ زیر پایم که هیچ/ خودم سبز شوم/ مردم بیایند/ به شاخه‌هایم دخیل ببندند/ حاجت‌شان روا شود/ تو بشنوی/ باور کنی/ بیای/ حاجتم روا شود. (ص 50)
شاید در همین بند از این شعر هم بتوان گفت که شاعر،مفتون اکتشافات خویش شده است و همین شیفتگی مانع از مراقبات شاعرانه‌‌‌ی متن شده است.

در قاطبه‌ی شعرهای این مجموعه شعر، حاکمیت نثر بر شعر غلبه دارد و شاعر هیچ تلاشی برای دخالت ابزارهای شعر و کنش‌های زبانی و فنون هنری در متن نکرده است و عموماً در مقام یک راوی، پیغمیر اکتشافات و اخبار خویش بوده است. شاید اگر این مهارت و ظرافت قابل تحسین که چشم دقیق و ذهن خلاق شاعر را گواهی می‌دهد با اندک شگردهایی شاعرانه در حوزه‌ی زبان‌ورزی و زیباشناختی شعر ترکیب می‌شد، حالا می‌شد نمونه‌های درخشان‌تری از این مجموعه را به مخاطب معرفی کرد. هر چند نمی‌توان به سادگی از کنار چنین سطرهایی عبور کرد و در زیرکی و نفوذ ذهنی شاعر متوقف نشد:

- یک سوزن می‌تواند/ بادکنک کودکی را بترکاند/ سوزنی دیگر/ آوازی را از گرامافونی پخش کند (ص 10)
- تشنه می‌شوم/ شبیه عقربی/ که دورتادورش را شعله‌های نفت گرفته/ و تشنه‌ی نیش خودش است (ص 21)
- رودی بودم/ که راه باتلاق را پیش گرفته بود/ نقشه‌ی دریا را تو نشانم دادی. (ص 109)
- من/ شعر را/ از زمین خاکی دل تو/ شروع کرده‌ام (ص 103)

این حجم از اندیشیدگی در شعر می‌تواند مهمترین تمایز شعر حسینخانی با هم‌نسلان خویش باشد. این که شاعر به دقت پیرامون خود را بازشناسی کند و در رویدادهای زیستی خویش مشارکت داشته باشد و توامان در ثبت آن بکوشد، کار یک شاعر است. من در این مجموعه، یک امیدواری عظیم را حس می‌کنم. عطش نوشتن و لذت خلق را در سطر به سطر تلاش محسن حسینخانی لمس می‌کنم و با تاکید بر ترکیب «وسواس نوشتاری» از دوست شاعرم می‌خواهم که راه در پیش را با ممارست و مهارت پشت سر بگذارد و در این مسیر خود را از عصای تجربه‌ی دیگران بی‌نیاز نداند.
شعرم چیزی در بساط ندارد/ و جمعیتی منتظرند/ وقتش رسیده سر راهت را بگیرد/ و با گنجینه‌ای از کلمات تازه/ از مهلکه بگریزد... (ص 97)

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...