وصیت نامه هنری تولستوی | شهرآرا


دیمیتری ایوانوویچ نخلیودوف، امیرزاده خوش نام و عضو هیئت منصفه دادگاه، که در تدارک ازدواج با دوشیزه‌ای ثروتمند از خانواده‌ای اشرافی است، در یکی از جلسات دادگاه، ناظر جریان محاکمه بانویی بدنام به نام «ماسلووا»، به جرم قتل یک تاجر عیاش در یک مهمان خانه، است. ناگهان، نخلیودوف متوجه می‌شود که متهم را می‌شناسد؛ او بانویی است که چندین سال پیش و نخستین بار، خود نخلیودوف، او را اغوا کرده و به راه خلاف انداخته است. حکم دادگاه، تبعید ماسلووا به سیبری با اعمال شاقه است و حکم دادگاه درونی و وجدانی نخلیودوف، چیزی است که بهتر است خودتان با خواندن رمان از آن آگاه شوید.

خلاصه رمان رستاخیز تولستوی

در ادامه، به چند نکته درباره این آخرین رمان تولستوی و تکمیل کننده سه گانه مشهور او اشاره می‌کنم:
«رستاخیز»[Voskresenie]، برخلاف «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا»، داستانی جمع وجور و سرراست و مکان‌ها و شخصیت‌هایی محدود دارد که البته با استادی تمام پرداخت شده اند. تقریبا نیمی از داستان در زندان و دادگاه می‌گذرد و بیش از دوسوم آن، توصیف اعمال و افکار و گفتارهای دو شخصیت اصلی زن و مرد آن است.

تولستوی این آخرین رمان خویش را پس از یک دوره تحول روحی(ازمیان چندین تحول روحی دوران حیاتش) نوشت؛ دوره‌ای که نتیجه فاصله گرفتن او از محیط‌های اشرافی(مانند آنچه در «جنگ و صلح» می‌بینیم) و زیستن با افراد فقیر و ضعیف جامعه بود. جای جای رمان آگنده است از توصیف‌های هنرمندانه و البته تلخ و تاریک نویسنده از اوضاع و احوال محله‌های فقیرنشین و ساکنان آن‌ها و وضع نابسامان زندان‌های روسیه. جمله‌ای که در ادامه از صفحه۴۴۵ رمان نقل می‌کنم، به روشنی، تأثیر محیط زندگی بر تغییر نگرش انسان را نشان می‌دهد: «نخلیودوف به این نتیجه رسیده بود که آدم‌های محیطی که وی در آن زندگی می‌کند، رنج و بدبختی مردم ستمدیده را نمی‌بینند.»

پیش از این نیز گفته ایم که یکی از ویژگی‌های مهم شخصیتی تولستوی، صداقت او با خویشتن و در نتیجه، ریاستیزی(مشابه حافظ) است. رومن رولان، در کتاب «زندگی تولستوی»، صفحه۱۵۸، چنین نوشته است: «تولستوی ریا در ایمان و عشق را بیش از انکار ایمان و عشق، دشمن می‌داشت. او درباره این دو پدیده نوشته است: “ملحد را هیچ گاه ملامت نمی‌کنم. آن گاه که مردم ریا می‌کنند و به دین داری تظاهر، این همان رذیلت است.” یا “خدا ما را از ریای در مهر ورزیدن، که بدتر از کینه و نفرت است، در امان دارد!” و چنین به نظر می‌رسد که بن مایه «رستاخیز»، چیزی نیست جز خلوص در عشق.

حال که ذکر خیر رومن رولان شد، اجازه دهید به بخش دیگری از کتاب او نیز اشاره کنم: «“رستاخیز” به گونه‌ای وصیت نامه هنری تولستوی است. او هنگام نگارش این رمان، هفتادساله است و از جایگاه رفیع خویش به جهان، زندگی، خطاهای گذشته، ایمان و خشم‌های بی آلایش خویش می‌نگرد، اما جان او، همانند “جنگ و صلح”، بر فراز موضوع اصلی اش به پرواز درمی آید.»(ص۱۲۹) همچنین، رولان معتقد است که تولستوی هیچ گاه با قلمی چنین توانا، شخصیتی را خلق نکرده است که شخصیت «نخلیودوف» را در رمان «رستاخیز».

خاطرم هست که سال گذشته و در همین ستون، به معرفی کتاب خواندنی «سقراط اکسپرس»(نوشته اریک وینر، ترجمه شادی نیک رفعت، نشر گمان، ۱۴۰۰) پرداختیم که درباره اندیشه‌های چهارده فیلسوف مهم تاریخ اندیشه بود، ازجمله ژان-ژاک روسو. در آنجا، آمده بود که چکیده اندیشه روسو را می‌توان در این دو جمله کوتاه خلاصه کرد: «طبیعت خوب است. جامعه بد است.» جالب است که رومن رولان نیز، در صفحه۱۷۰ کتاب «زندگی تولستوی»، آورده است: «روسو به خاطر مهر به طبیعت و، از آن طرف، کینه و نفرتش از جامعه امروزین، در اواخر عمر تولستوی، مورد توجه، علاقه و استناد او قرار می‌گیرد، به گونه‌ای که تولستوی می‌گوید: “آن چنان نوشته‌های روسو بر دل من می‌نشیند که گمان می‌برم خودْ آن‌ها را نوشته ام.”» به نظر حقیر، یکی از بخش‌هایی که به روشنی و زیبایی این اندیشه محوری روسو، یعنی پاکی طبیعت و ناپاکی جامعه، را در آثار تولستوی نشان می‌دهد، صفحه نخست همین رمان «رستاخیز» است. به این جملات توجه کنید: «درختان توس و سفیدار، برگ‌های چسبناک و معطر خود را می‌گسترانیدند. درختان زیزفون در غنچه‌های چاک خورده خود هوا می‌دمیدند و آن‌ها را پرپشت و انبوه می‌ساختند. زاغ ها، گنجشک‌ها و کبوتران، همان گونه که معمول بهار است، با شورونشاط مشغول تدارک آشیانه بودند. [...] لیکن مردم، یعنی مردم بزرگ سال و بالغ، دائما کارشان این بود که هم خود و هم یکدیگر را فریب و آزار دهند. چیزی که مورد احترام و توجه آدمیان بود[بهار و زیبایی‌های طبیعت] نبود، بلکه آن چیزی در نظر مردم ارزش و اهمیت داشت که خود برای حکومت کردن و برتری جستن بر یکدیگر اختراع نموده بودند.»

«رستاخیز» سرشار است از فلسفه ورزی‌های تولستوی درباره مفاهیم بنیادینی که معمولا با پرسش‌هایی ساده اما عمیق(مشابه آنچه کودکان پنج ساله می‌پرسند و انصافا پاسخ دادن به آن ها، اگر نگوییم ناممکن، بسیار دشوار است)، آغاز می‌شوند. به عنوان نمونه، بحث «مالکیت شخصی»، که ریشه بسیاری از دعوا و مرافعه‌ها در طول تاریخ بوده است، یکی از مباحثی است که بارها در رمان موردتفلسُف قرار می‌گیرد. این جملات را از صفحه۳۹۵ نقل می‌کنم: «زمین نمی‌تواند ملک شخصی کسی باشد. زمین نیز، مانند آب، مانند هوا و مانند نور خورشید، نمی‌تواند موردخریدوفروش قرار گیرد. به نظر شما، چرا و چگونه یک انسان، هزاران سال پیش، به ذهنش رسید که دور زمینی را حصار بکشد و آن را ملک شخصی خود اعلام کند؟» جای فوکو خالی!

و در پایان، نکته‌ای درباره نام رمان که واژه‌ای است فارسی و بسیار کهن؛ خانم دکتر مهری بهفر، مؤلف دانشمند «شاهنامه فردوسی: تصحیح انتقادی و شرح یکایک ابیات»، در دفتر دوم این اثر و حین شرح بیت۱۴۶۷، داستان منوچهر(«تو گفتی مگر روز انجامش است/ یکی رستخیز است گر رامش است»[ص۳۸۹])، آورده است: «رستخیز:(اسم مرکب) رستاخیز؛ از: رست(که در زمان ساسانیان ristag تلفظ می‌شده، به معنای جسد یا لاشه) + خیز(که فعل امر است از مصدر برخاستن).» خواجه شیراز نیز این واژه را در بیتی تصویری به کار برده است: «پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر/ به می‌ز دل ببرم هول روز رستاخیز.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...