ساختارشکنی گفت و شنود جهت کشف حقایق | اعتماد


مضمون کتاب «گفت‌وگو با مسعود سعد سلمان» گرچه ظاهرا فقط روی پرسش و پاسخ متمرکز است، اما در همین عرصه از جهاتی بدیع است و از نوآوری و امر Fictionalzingیا همان تخیل سرایی نویسنده حکایت می‌کند. مصاحبه‌گر، یعنی مجتبی عبدالله نژاد مترجم و پژوهشگر معاصر ادبیات است که با مسعود سعد سلمان، شاعر نامدار قرن ششم هجری مصاحبه می‌کند و خواننده را در جریان مطالعه قادر به کشف برخی حقایق می‌سازد: این حقیقت که عبدالله نژاد همراه و همزمان با ترجمه بیش از 45 متن از زبان انگلیسی، تحقیقی گسترده و ژرف درباره این شاعر و دوران پرتلاطم او کرده است. لازم نیست خواننده این کتاب جزییات ادبیات کلاسیک ایران را بداند تا این موضوع را کشف کند؛ ارجاع‌های مشخص کتاب، این را به او نشان می‌دهند.


گفت‌وگو با مسعود سعد سلمان مجتبی عبدالله‌نژاد

کتاب دو بخش دارد و چهار محور اساسی: زندگی خصوصی شاعر، سبک کار او، نگاه شاعر به زندگی و هستی و بالاخره رابطه شاعر با اطرافیانش.
بستر هستی‌شناسانه یا به تعبیری پست‌مدرنیستی متن برای بازنمود رویدادها و کنش‌های انسان‌هایی که قرن‌ها از مرگ آنها می‌گذرد، نه تنها از نظر معنایی نوری بر نکات مبهم بسیاری می‌تاباند، بلکه به دلیل ساختار و فرم پرسش‌ها که گاهی با طنز آمیخته می‌شود و زمانی با کنایه و استعاره و صراحت دردناک، بار کیفی بالاتری به کتاب می‌بخشد. چندصدایی بودن پرسشگر (مصاحبه‌کننده) که مولفه بسیار مهمی در گزینش پرسش‌هاست، بی‌شک در ارتقای سطح کیفی متن تاثیر زیادی داشته است. به علت همین چندصدایی صدای پرسشگر است که در جاهایی با اعترافات مسعود مواجه می‌شویم و در بعضی جاها شاهد پنهانکاری‌های او می‌شویم؛ خصوصا جاهایی که او فقط بخش‌هایی از حقیقت را به مصاحبه‌گر می‌گوید و از اشاره به دیگر نکات خودداری می‌ورزد و هوشمندی مصاحبه‌کننده در طرح همین نکات مغفول مانده، نه تنها گوشه‌هایی از تاریکخانه تاریخ را به ما می‌شناساند، بلکه مظلومیت این شاعر را معادل با معصومیت و حقانیت او جلوه نمی‌دهد. به اصطلاح مرسوم مصاحبه‌گر مدام در حال «مچ‌گیری» است و من شخصا یاد ژورنالیست مشهور آلمانی در عرصه ادبیات داستانی افتادم که در مصاحبه‌های خود با شاعران و نویسندگانی چون هاینریش بل، فردریش دورنمات، ماکس فریش و هفت نفر دیگر در یک کلام آنها را کلافه کرد، طوری که یکی از آنها – یادم نیست کدام‌یک – حرفی با این مضمون به او گفت: «آقای بینک، فکر نمی‌کنید بعضی از سوال‌های شما حالت بازجویی دارد؟» (کتاب «گفت‌وگو با 10 نویسنده آلمانی زبان» نوشته هرست بینک – ترجمه رحیم دانشور طریق، نشر دشتستان، 1378)

عبدالله نژاد به اتکای منابعی که خوانده است، گاهی بی‌اعتنا به درد و رنج این شاعر که حدود 19 سال از زندگی خود را در زندان گذرانده است، مدام به ضدیت با او بر‌می‌خیزد تا حقیقت را از زبان خود او بشنود. اما مسعود جواب‌هایی می‌دهد که قطعیت ندارند. در واقع، نویسنده با جواب‌های شاعر می‌خواهد به نوعی به «عدم قطعیت تاریخی در مورد زندگی فردیت» برسد. در اینکه برای مثال سلطان محمود به هند لشکرکشی کرد، قطعیت وجود دارد، اما اینکه چه کسانی عامل زندانی شدن مسعود شدند، نمی‌توان با همین قاطعیت حرف زد. برای نمونه، این موضوع در مورد نسبت دادن حبس مسعود به حسد دیگران صدق می‌کند. مسعود یک جا می‌گوید که «در شعر خودم به صراحت از شخص خاصی اسم نبردم. » (صفحه 34) و در جای دیگری که مصاحبه‌گر از او می‌پرسد: «چرا راشدی را استاد خود معرفی کرده است» می‌گوید: «از باب تعارف بوده است. » (ص 16) و در جای دیگری که از او پرسیده می‌شود چرا عده‌ای را در اشعار خود ذم کرده است، جواب می‌دهد: «توقع دارید با اشخاصی که به هر حال آنها را دشمن می‌دانستم، همدلی می‌داشتم؟»(ص 135)

این مدح و ذم‌ها، نه تنها نشانگر نوسان رفتاری و اجتماعی او است، بلکه او را از درون هم به موجودی بی‌ثبات و تخریبگر تبدیل می‌کند؛ یعنی همان صفاتی که مسعود به دیگران نسبت داده بود و از آنها چهره‌هایی بدنام‌کننده ساخته بود، همان «حسدی که او از آن به عنوان بیماری اجتماعی یاد می‌کند»، دامنگیر خود او هم می‌شود.
در حالی که مسعود مدام در پی اثبات این نکته است که وقتش را صرف شعر و خانواده‌اش می‌کرد، عبدالله‌نژاد این جریان دورانی را در مصاحبه خیالی خود توصیف می‌کند تا نشان دهد که چرا مسعود در همان ورطه‌ای فرو می‌افتد که مدام از آن بد می‌گوید. به قول نیچه: «آن‌کس که با هیولا پنجه در پنجه می‌کند، باید بپاید که خود در این میان به هیولا بدل نشود. اگر دیرزمانی در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز لاجرم در تو چشم می‌دوزد.»

مسعود منکر نمی‌شود که در موارد پرشماری تحت تاثیر این یا آن شاعر، شعرهایی سروده است؛ برای نمونه وقتی در جوانی در باب فقر و بدبختی شعر می‌گفت، یا زمانی که به‌شدت اندوه‌زده می‌شد، قصایدی را به تقلید از لبیبی سروده است. او در عین حال به حقیقتی اشاره می‌کند؛ اینکه ملک‌الشعرا بودن یک شخص به معنی بهتر بودن اشعار و بالاتر بودن سطح دانش او نبود؛ برای نمونه شاعری به نام راشدی در دربار سلطان محمود چنین عنوانی داشت، اما در عرصه فضل و شاعری مقام شامخی نداشت و کسانی همچون عطاء و بوالفرج از او قوی‌تر بودند، ولی همین‌ها برای خواندن شعرهای خود در دربار نیازمند راشدی بودند. این توضیح به نوعی بیانگر شرایط امروزی هم هست. به دیگر سخن نویسنده کتاب از زبان شخص مسعود واقعیت‌های تلخ و دردناک آن و این روزگار را برای خواننده توضیح می‌دهد. در این متن، حتی یک جا، راوی اول یا دوم یا سوم شخص به تفسیر و تبیین حرف‌های مسعود نمی‌پردازد، لذا کلیت متن در مقوله روایت داستانی قابل تعریف نیست. تردستی نویسنده این است که با جهت دادن به کیفیت و ماهیت پرسش‌ها، می‌خواهد سیما و شمای کلی آن روزگار و شخص مسعود سلمان را به ما بشناساند. این شناسایی تا سطوح جزیی و کلی روابط سلجوقیان و غزنویان پیش می‌رود، اما همه جا محوریت با شاعر است، چون دست کم راوی این بخش‌ها او است و نه پرسشگر.

مسعود در کلیات تاریخی کم و بیش با قاطعیت حرف می‌زند، اما آن جا که خود شاهد و ناظر ماجرا و رویدادی نبوده است، با تردید حرف می‌زند. او در جایی از ابوالفرج گله می‌کند و او را مسبب حبس خود می‌داند، پرسشگر می‌پرسد که «کدام ابوالفرج؟» و مسعود می‌گوید: «بهتر است نام نبرم، چون خودم هم مطمئن نیستم که این اشخاص در حبس من دخالت داشته‌اند. » (ص 34)

او درباره جرم خود هم شک دارد. این شک در طولانی مدت او را چنان دستخوش گمگشتگی می‌کند که سرنوشت خود را در فرجام کار به صور فلکی و اجسام سماوی نسبت می‌دهد، اما چندی بعد دچار آشفتگی دیگری می‌شود: ستاره‌ها را از اتهام مجازات خود مبرا کرد و دست به دامان افرادی شد که چه بسا خیلی هم از او خوش شان نمی‌آمد. در همه این موارد او بر این باور بود که بی‌گناه است و جرمی مرتکب نشده است. ظاهرا نمی‌توانست یا نمی‌خواست فکر کند که برای «زندانی شدن یک شاعر یا متفکر نیازی به اثبات جرم و گناه او نیست». همین قدر که به تفکر رو می‌آورد و شعر و حکایت می‌گوید، به نوعی با قدرت در ستیز می‌افتد. او از پرسشگر ما می‌پرسد: «من شاعر بودم و مگر از یک شاعر چه کاری ساخته است؟» (ص 37) شاید پرسش او از منظر منطق ارسطویی درست باشد، اما شاعر، حتی مدیحه‌سرایی چون مسعود سعد سلمان، از چشم قدرت همواره یک منبع خطر است. این خطر زمانی مرگبارتر می‌شود که شاعر رویکرد دیگری هم داشته باشد؛ برای نمونه ناصر خسرو که مسعود درباره‌اش می‌گوید: «ناصر خسرو با من فرق دارد، چون آرمان سیاسی داشت و شعر برایش ابزاری برای تبلیغ آن آرمان بود. اما من نه آرمان سیاسی داشتم و نه مدعی این چیزها بودم». (ص 88)

19 سال زندان در دخمه‌های هولناکی چون دهک، سوی و نای او را از نظر تجربه زیسته آبدیده می‌کند، اما نه در حدی که مدح و ذم کلام خود را سنجیده‌تر سازد، پس لاجرم باز هم برای خود دشمن‌تراشی می‌کند. جایی که از 400 شاعر دربار سلطان محمود و ساختار سیاسی و فرهنگی امپراتوری غزنوی حرف می‌زند، مدام دچار تناقض می‌شود. او در جوابیه‌های خود به شأن نازل و حقیر اهل موسیقی می‌پردازد و این حقیقت تلخ را به مخاطبش می‌گوید که اهل موسیقی در حد دلقک‌های حقیری بودند و ابزاری برای شوخی‌ها و سرخوشی‌های سطحی قدرتمندان و درباریان. «اهل موسیقی بیشتر از طبقات فرودست بودند. می‌زدند و می‌خوردند و می‌رقصیدند و می‌خواندند و اسباب خنده و شادی حضار را فراهم می‌کردند. » (ص 62 و 63) ظاهرا این نگون بخت‌ها تا حد دلقک سقوط می‌کردند و زندگی از هم پاشیده‌ای داشتند، همیشه هم نیازمند کمک مالی بودند. صاحبان قدرت و ثروت از همین ضعف سوءاستفاده می‌کردند. مصاحبه‌گر در این مورد از رئالیسم مسعود تمجید کرده است. و مسعود در این مورد اضافه می‌کند: «پشت سر اهل موسیقی هزار تا حرف می‌زدند. شاعر در جامعه احترام داشت، ولی شعر را هم نوعی گدایی تلقی کرده‌اند. اهل موسیقی مطرود و نفرین شده بودند. » (ص 66)

او در جای جای مصاحبه کتمان نمی‌کند که شاعری هم شغلی بوده برای کسب مال ومنال و دریافت انعام از دست شاهان. فرمانداران، فرماندهان، ثروتمندان و شاهان به وضوح توقع داشتند که در عوض سکه‌هایی که به این یا آن شاعر می‌دهند، مدح بشنوند. البته تاکید می‌کند که مدیحه سرایی با عنصری به اوج خود می‌رسد و شاعرانی چون عسجدی و غضایری و فرخی و خود او در این عرصه دنباله رو او بودند.

مسعود سعد سلمان گرچه در این مصاحبه تخیلی شاملو و فروزانفر و زرین‌کوب را می‌شناسد، اما ظاهرا از تاریخ اروپا بی‌اطلاع است و نمی‌داند که هنر وادبیات و حتی فلسفه اروپای پیش و بعد از رنسانس به مدد کمک‌های مالی دربار و ثروت لردها و بارون‌ها و کنت‌ها و دوک‌های زمیندار به اعتلا رسیده بود. این موضوع خصوصا در مورد موسیقی مصداق چشمگیری دارد. با این حال به موضوع دیگری اشاره می‌کند و می‌گوید: «با ظهور عنصری شعر شد نوعی وسیله امرار معاش. امرای مختلف به اهل علم و ادب احترام می‌گذاشتند، اما عنصری اصلا کارکرد شعر را تغییر داد. با ظهور او شعر حالت تجاری پیدا کرد. اگر کسی دنبال مال دنیا بود، خدمت در دستگاه غزنوی بهترین راه بود. این تبلیغات راهی را گشود که من هم دنباله‌رو آن بودم. » (ص 98 و 99 و 100) و حتی در پاسخ به یکی از پرسش‌های هوشمندانه پرسشگر می‌گوید: «شاعر در بهترین حالت فروشنده بود. شعر برایش کالایی بود که خریدارش امرا و سلاطین دربار بودند. اصلا بسیاری از مردم از شاعر با لفظ سخن فروش یاد می‌کردند. نه شاعر ابا داشت که خودش را فروشنده بداند و نه ممدوح از اینکه پول بدهد و شعری در ستایش خودش بخرد، خجالت می‌کشید. شاعر چاره‌ای نداشت جز اینکه کالایش را بفروشد. » (ص 107)

البته کتمان نمی‌کند که سویه دیگر شاعری کسانی چون سعدی و خاقانی و شماری از شاگردان شان بارزتر و چشم‌گیر‌تر بودند که به مسائل اجتماعی می‌پرداختند؛ روندی که در آثار منثور و منظوم بسیاری از اروپایی‌ها دیده می‌شود؛ هر چند حامی مالی آنها صاحبان قدرت و ثروت بوده‌اند.
مسعود رویکرد مدیحه سرایی را گدایی می‌نامد و مصاحبه‌گر باز او را راحت نمی‌گذارد و می‌گوید که خود او هم‌چنین روشی را در پیش گرفته بود. مسعود صادقانه اعتراف می‌کند: «عجیب نیست؛ من همان موقع هم می‌دانستم که مدیحه سرایی نوعی گدایی است. خودم بارها در شعرم به این موضوع اشاره کرده‌ام و گفته‌ام که کار شاعر گدایی است... ولی این رسم بود. در خلوت و تنهایی خودم می‌دانستم که کار ما با گدایی فرقی ندارد.» (ص 108)

مسعود در جای دیگری می‌گوید: «شعر و ادب با شاعری فرق دارد. شاعری پیشه بود، کار تجاری بود، ولی شعر و ادب مستلزم هنر و نبوغ و مطالعه و پشتکار بود و بنابراین جای تفاخر داشت. مراد از شاعری، بیشتر مدح و هجو و تقاضا بود... قبلا هم گفتم که شعر تنها مایه تسلی من در سال‌های زندان بود و اگر شعر نبود، طاقت نمی‌آوردم... منظورم شعرهایی است که برای دل خودم گفته‌ام. » (ص 109)
البته ساده نگری این نگاه انکارناپذیر است و «شغل شدن شاعری» به بستری اجتماعی و تاریخی نیاز داشت و فردی چون عنصری در فرآیند تاریخ چنان نقشی نداشت و نمی‌تواند داشته باشد که خصلت ماهوی یک امر اجتماعی را دگرگون سازد. ضمن اینکه مدیحه سرایی این یا آن شاعر، از جمله رودکی و فرخی و شخص مسعود نیازی به توجیه ندارد و ما می‌دانیم که مقدرات تاریخی درنهایت هر فرد یا ایل و گروهی را در همان مسیری سوق می‌دهد که خواسته است. بی‌دلیل نیست که یا باید مانند سهروردی و حلاج و ابومسلم کشته شوند یا مانند نوادگان آزادی خواهی چون یعقوب لیث صفار و بازماندگان رهبران نهضت سربداران، خود به عامل و آمر ستم تبدیل شوند.

این کتاب را نمی‌توان در مقوله ادبیات داستانی یا تاریخ ادبیات ترازبندی کرد، این کتاب، زندگینامه، خودنوشت و بیوگرافی هم نیست، در مقوله «پرسش و پاسخ » هم نمی‌گنجد. با همین پرسش و پاسخ‌ها، نویسنده توانسته است با نگاهی مدرنیستی تا حدی مناسبات سیاسی و اجتماعی و کم و بیش اقتصادی را با محوریت فردیت، یعنی مولفه اصلی بینش مدرنیستی، به خواننده بشناساند و روابط فرد را با وجوه مختلف جامعه نشان دهد. می‌شد وجوه دیگری را هم بر آن افزود، البته اگر تمرکز روی شاعر کم‌رنگ نمی‌شد. در هر حال این متن، هر‌چه هست، بیانگر توانایی نسل جوان ایران است در عرصه داستان پژوهش در ادبیات کلاسیک.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

با نگارش رساله‌ای درباره ابن‌سینا، از دانشگاه آکسفورد دکترا گرفت... در دانشگاه شیکاگو به عنوان استاد اندیشه اسلامی فعالیت کرد... ارایه راه‌حلی بر روش تفسیری سنتی آیه به آیه مسلمانان... تاثیر متقابل وحی الهی و تاریخ یعنی تاثیر جامعه عصر نزول قرآن... رویکرد ناقص، گزینشی و بیرون‌نگر به قرآن را نقد می‌کرد و از اینکه هنوز مفسران معاصر از این روش برای فهم قرآن استفاده می‌کنند، ناراضی بود ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...