مرجان صادقی | خبرآنلاین


رمان «اوکاشا» از سفر یک زوج به شمال کشور شروع می‌شود، این سفر به یک تغییر ختم می‌شود. تغییر در جنس رابطه‌ی عاطفی شوکا و شوهر دخترعمه‌اش کاوه. هویت شخصی شوکا بعد از رویاروییِ دوباره با کاوه، صُلب‌تر و جابه‌جا نکردنی‌تر می‌شود.



سارا تاج‌دینی نویسنده‌ی رمان در مورد شکل‌گیری شخصیت شوکا به‌عنوان یک زن انتقام‌گیرنده می‌گوید: «همه چیز از تداعی یک خاطره‌ی بازگو شده شروع شد، آن هم در بحبوحه‌ی تکان سختی که جامعه از روایت‌های آزار منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی خورده بود. روزهای اولی بود که قربانیان تجاوز و آزار جنسی جرات پیدا می‌کردند که هرچند ناشناس و در سایه، اما جسورانه شرح آنچه بر آن‌ها رفته بود را فریاد بزنند. همان روزها ناگهان به یاد آوردم که زمانی کسی برایم واقعه‌ای را تعریف کرده بود که اگرچه جزییات ویرانگرش را فراموش کرده بودم، اما هولناکی و تاریکی آن در لایه‌های ذهنم رسوب کرده بود. ماجرای دختری که وارد یک رابطه‌ی ممنوعه شده و در سفری با معشوقه‌ی پنهانی‌اش به یکی از شهرهای شمالی، قربانی تجاوزی وحشیانه و تلخ از سمت چند غریبه شده بود. آن موقع چیزی که برایم مهم بود، صرف‌نظر از تلخی و گزندگی حادثه‌ای که برای آن دختر رخ‌داده بود، نوع واکنش او و معشوقه‌اش به کلیت ماجرا بود. راوی غیرمستقیم برایم نقل کرد که رابطه بلافاصله پس از آن اتفاق به طرزی باورنکردنی و بی‌رحمانه به آخر رسید و دختر بدون هیچ حمایت عاطفی و روانی رها شد. پس از آن هم تصمیم گرفت ماجرا را فراموش کند و در برابر آن وقایع سکوت را انتخاب کرد.»

تاج‌دینی با اشاره به اینکه کنجکاو شدم بدانم در جامعه‌ای که حقوق اولیه و ابتدایی انسانی برای زنان به شکل موهبتی تلقی می‌شود که اگر به آنان داده شود باید سپاسگزار و مدیون باشند، می‌افزاید: «قرار گرفتن در موقعیت قربانی یک تجاوز وحشیانه به چه نوع کنش و واکنش‌هایی منجر می‌شود؟ شوکا از دل این دل‌مشغولی‌ها و جستجوها به دنیا آمد. می‌خواستم زنی را نشان بدهم که با هنجارهای معمول جامعه کنار نمی‌آید، ترحم برانگیز نیست، حس هم‌ذات پنداری در دیگران ایجاد نمی‌کند و حتی تا حدودی دل‌آزار و پس زننده است، اما همچنان دارای حقوقی است و به‌عنوان یک انسان نسبت به پایمال شدن حقوق خود اعتراض می‌کند. دلیل این انتخاب این بود که بیشتر وقت‌ها تمایل داریم صرفاً در مورد حق‌کشی کسانی واکنش نشان بدهیم که ازنظر ما معصوم و مظلوم و سربه‌راه بوده‌اند و به‌این‌ترتیب بخشی از جامعه در فراموشی و بی‌تفاوتی فرو می‌روند. از طرف دیگر ترجیح من این بود که مخاطب برخلاف بیشتر روایت‌های آزار در مواجه با رنج شخصیت اصلی اشک نریزد و به‌جای درگیرشدن با بخش عاطفی ماجرا،اندوه و سوگواری، که خود می‌تواند به بی‌عملی و تمایل به در حاشیه رفتن منتهی شود، به‌اندازه و قدرت ویرانگری چنین ماجرایی نگاهی بیندازد. ماجرایی که می‌تواند زندگی یک انسان را دوپاره کرده و او را برای همیشه به کس دیگری تبدیل کند. یک انبار باروت که منتظر جرقه‌ای است تا ویران کند و بی‌نظمی و آشوبی چشمگیر به وجود بیاورد. شوکا آن انبار را از گذشته‌های دور درون خود داشت؛ سال‌ها تحقیر، سرخوردگی و به حال خود رها شدن او را در نقطه‌ای قرارداد که قربانی تجاوز جنسی باشد و آنچه پس از آن رخ داد، تبعات آتش‌سوزی همان انباری بود که درون خود حمل می‌کرد.»

انتقام عنصر پیش برنده

انگیزه‌ی متقاعدکننده‌ی رها کردن رابطه‌ی پنهانی و خارج از قواعد خانوادگی شوکا، شنیدن خبر حاملگی زن معشوقش، کاوه، است. اشاره‌ی کوچک به حالات روحی و روانی شخصیت کم‌کم به یک واکنش بیرونی می‌انجامد که ظاهراً درگذشته‌ی شخصیت پررنگ و مؤثر بوده. شوکا در خانواده‌ی ازهم‌گسیخته‌ای بزرگ شده با پدری معتاد و مادری که تهمت رابطه‌ی نامشروع داشته، او در ذهن هم‌زمان منتقد ماهرخ، مادرش است امّا آنچه به خاطرش از خانواده طرد شده را در بستری متفاوت تکرار می‌کند. به نظر می‌رسد در شخصیت‌پردازی رمان با رفتارهای اغراق‌گونه مواجهیم. شوکا برای بزرگ نشان دادن غم خود، دست به کارهایی می‌زند که با منطق یک وکیل بالغ در مواجهه با گرفتاری مثل تجاوز همخوانی ندارد، یکی از این کنش‌های احساسی خرید اسلحه در محله‌ای است که احتمال خطر جانی و جنسی دیگری برایش رقم بزند. این کنش به آشنایی او و کیا ختم می‌شود. طرز بیان و موضع‌گیری این رمان پرسش‌ و نیشتری به گذشته و کودکی شوکاست.

نویسنده در مورد این موضع‌گیری و تکیه‌ی تلویحی خود به مسئله‌ی تروما و رابطه فرزند و والد دراین‌باره توضیح می‌دهد: «من به گذشته‌ی انسان‌ها علاقه‌مندم و معتقدم لحظه‌به‌لحظه‌ی آنچه در سال‌های اولیه‌ی تولد و رشد بر آدمی می‌رود، در انتخاب‌های آینده، موقعیت‌ها و تصمیم‌گیری‌های او نقش اساسی دارد. این به معنی منزه و معصوم جلوه دادن انسان‌ها نیست، چون درنهایت خود آن‌ها انتخاب می‌کنند از کوله‌بار پروپیمانی که از تاریخ شخصی خود بر دوش دارند چه چیزهایی را بیرون بیاورند و چه چیزهایی را دست‌نخورده باقی بگذارند. به‌عنوان یک نویسنده کار من تماشا و نظاره‌ی این انتخاب‌هاست.»

وی داد می‌گوید: نگاه کردن به دیگران و شنیدن قصه‌ی سرگذشت آن‌ها من را متقاعد کرده که آدم‌ها به‌طور مدام در حال بازتولید اساسی‌ترین رنج‌های خود هستند. مثلاً اگر درد بزرگ آن‌ها طردشدگی و نادیده گرفته شدن باشد، به شکلی ناخودآگاه بارها و بارها خود را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهند که دوباره رانده و مطرود شوند. روانشناس‌ها و روانکاوها این را به‌نوعی تلاش برای ترمیم منشأ اصلی درد تعبیر می‌کنند، کوششی برای بازخلق مجدد موقعیتی آسیب‌زا درگذشته‌ای فراموش‌شده و جبران آن در زمان حال. شوکا نیز در همین دایره‌ی تکرارشونده دست‌وپا می‌زند. او با تمام توان از مادرش که باعث ننگ و سرشکستگی خانواده بوده می‌گریزد و درعین‌حال به شکلی باورنکردنی خود را در موقعیتی مشابه او بازمی‌شناسد. در اینجا او دیگر انسانی ورای موقعیت شغلی و اجتماعی خود خواهد بود، کسی که به ریشه‌ای‌ترین آسیب‌های زندگی خود نزدیک شده و چاره‌ای جز دفاع تمام قد در برابر آن‌ها ندارد. او نمی‌خواهد یک‌بار دیگر کودکی پنج‌شش‌ساله باشد که توان مقاومت در برابر هجمه‌ها و زخم‌های هولناک را ندارد. از طرفی بازهم در چنین موقعیتی خود را یکه و تنها و بدون حامی می‌بیند، پس تلاش می‌کند خود به‌تنهایی بر اوضاع مسلط شود و به‌ناچار دست به آشوب و ویران‌سازی می‌زند، خود را قوی‌تر ازآنچه واقعاً هست نشان می‌دهد و ترس‌هایش را زیر سایه‌ی افسارگسیختگی شخصیتی و روانی پنهان می‌کند.»

درام پردازی تلخ و شتاب‌زده

شخصیت شوکا در این درام پردازی تلخ و کندوکاوش در مکان‌های بی‌نام‌ونشان یا از یادرفته‌ی شهری مثل محله‌های قدیمی و تودرتوی مولوی و شوش، محافل عجیبی که در پی یافتن عدالت شکل گرفته‌اند، آرام نمی‌گیرد و ساکن نمی‌شود. فقط از آن‌ها عبور می‌کند. افزایش ناگهانی رویدادها مثل درخواست افرا برادرش برای ملاقات با مادر، پیدا کردن میلاد پسر غریبه‌ای که به او کمک کرده فروشنده‌ی اسلحه پیدا کند یا شرکت در یک محفل شبه‌روان‌شناسی با یک رئیس همه یک اجماع و آمیزه‌ای از بی‌نظمی پدید آمده‌اند. خواننده‌ی در ظاهر بیرون از دیدرس تجاوز، از دقایق جانکاه و شکنجه‌آور که با جیغ و ناله‌ی شوکا همراه است مطلع است امّا دلسوزی نمی‌کند.

سارا تاج‌دینی برای این درام پردازی گزنده و سرریز اطلاعاتی که به فضاهای شهری متصل‌اند می‌گوید: «شوکا شخصیتی پرسه‌زن و ولنگار دارد. از کودکی به حال خود رها شده و به دلیل نوع تربیت پدرش ناچار بوده یاد بگیرد در دنیای بیرون از خانه از خود محافظت کرده و همواره قوی باشد. از دل این پرسه‌زنی‌های بی‌هدف با شهر آشنا شده، اما این آشنایی با چهره‌ی معمول و روزمره‌ی آن نبوده است. از دل رخدادهای مخوفی که در نوجوانی او رخ‌داده‌اند که توانسته با کمی شانس و تیزهوشی از آن‌ها عبور کند، با سمت تاریک و مخفیانه‌ی فضاهای شهری و آدم‌ها و ماجراهایش مواجه شده و نسبت به حضور آن‌ها در هر نقطه از شهر آگاه و حساس است.»

او می‌افزاید: «بعد از پایان نوجوانی موفق شده ثباتی نسبی و قابل‌قبول در زندگی خود به وجود بیاورد. درس خوانده و شغل وکالت را برای خودش انتخاب کرده. اما این ثبات روی ویرانه‌هایی پنهان در لایه‌های زیرین زندگی او بنا شده و به خانه‌ای روی آب شباهت دارد. بالاخره آن طوفان رخ می‌دهد و خانه‌ی پوشالی فرو می‌ریزد و او دوباره به آن ناآرامی و سرگشتگی سال‌های گذشته برمی‌گردد. این رجعت به گذشته برای او به این معناست که اگر راهی برای بیرون آمدن از ویرانه‌ها وجود داشته باشد، در همین مکان‌های رازآلود و بی‌دروپیکر خواهد بود. به‌نوعی انتخاب می‌کند که سبک زندگی زیرزمینی و دور از چشمی را انتخاب کند که او را به هدف بزرگش که انتقام است نزدیک کند. ذات این نوع زندگی با نظم و هنجار در تضاد است و شوکا در دل تناقض‌ها زندگی می‌کند.»

سارا تاج‌دینی

روی دور تند

نویسنده مخاطب را با صحنه‌های شلوغ و پی‌درپی و فوری روبرو می‌کند. ضرب‌آهنگ رمان همیشه روی دور تند است مگر جایی که شخصیت اصلی خود را ترسیده از قضاوت ببیند.

«ناگهان توسکا را می‌بینم، ایستاده وسط سالن خیره و مات نگاهم می‌کند.» ص ۴۸

این حرکت تند به مخاطب فاصله‌ی لازم را برای حفظ فاصله نمی‌دهد یا او را برای دنبال کردن شوکا از نفس می‌اندازد. از طرفی شوکا از طریق حذف مصداق بالقوه‌ی میل به انتقام و بیرون خزیدن از غار تنهایی‌اش به حرکت در آن دور تند نیاز دارد، نویسنده درباره‌ی ریتم تند و ارتباطش با لحن تلخ و گزنده شخصیت‌ رمان و گاه با افراط در این گزندگی می‌گوید: «همان‌طور که در پاسخ به بخش اول نوشته‌ام، این شخصیت تعمد دارد که دلسوزی و ترحم کسی را برانگیخته نکند و گاه در راستای آن زیاده‌روی هم می‌کند که به‌نوعی نشانه‌ی تلاش برای پوشاندن ضعف و ترس درونی است. این به نحوه‌ی تربیت پدر او برمی‌گردد.پدری که در مواجهه با هر نابه‌سامانی در زندگی شوکا، او را به مبارزه و تلاش برای خم به ابرو نیاوردن و سرپا ماندن تشویق می‌کند. این سبک تربیت آسیب‌های خود را در بزرگ‌سالی نشان خواهد داد؛ زیرا سرپوش گذاشتن بر احساسات واقعی و نمایش واژگونه‌ی آن‌ها از یک روان سالم خبر نمی‌دهد. شوکا برای آن‌که به ضعف خود در مورد اتفاق هولناک تجاوز اقرار نکند و همواره خودش را مسلط بر اوضاع‌واحوال حس کند، و همچنین برای اینکه رؤیای شیرین انتقام را در دسترس خود نگه دارد، به تقویت نیروی خشم در کنار حرکت مدام و توقف نکردن نیاز دارد. هر سکون و مکثی گوشه‌ای از احساسات واقعی و درونی او را بیرون می‌ریزد که برای او به معنی پذیرش شکست است.»

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...