گم کردن چیزی که نمی‌دانی! | الف


«باغ رستگاری» عنوانی‌ست که به مجموعه داستان‌های برگزیده جایزه اُ. هنری (1986) [Prize Stories 1986: The O. Henry Awards] اختصاص یافته است. این مجموعه شامل چهارده داستان کوتاه است که درمیان نویسندگان آن نام چهره‌های سرشناسی چون جویس کارول اوتس، آلیس واکر و آلیس آدامز به چشم می‌خورد.



هریک از این داستان‌ها به تنهایی دریچه‌ای به روی خلاقیت و نگارش داستان باز کرده‌اند و‌ موقعیت‌های انسانی را به خوبی توصیف می‌کنند. ویژگی منحصر به فردشان واقع‌گرایی، زاویه‌دید خاص جامعه‌شناسانه، روانشناسانه و استفاده از تکنیک‌های ادبی برای بیان لایه های داستانی و نمایش شخصیت‌ها می‌باشد.آن‌ها موضوعاتی چون ترس، مرگ، فراموشی، جدایی و‌ مسایل اجتماعی عصر نگارش خود را هنرمندانه به تصویر می‌کشند و حتی قابلیت این را دارند که با ساختارهای زیستی مخاطبان امروزه خود تعمیم داده شوند و به نوعی پیشتاز عصر خود بوده‌اند.

این مجموعه لذت همراهی با شخصیت‌ها و قهرمان‌های داستانی‌ای از جنس مردم معمولی و خودمان را به ما می‌دهد. برشی از زندگی شخصیت‌های هر داستان با جزییاتی دقیق، لطیف و ادبی بیان می‌شوند و مارا با هرکدام تا انتهای به دنبال خود می‌کشاند.

برای نمونه اولین داستان کتاب «همسان» نام دارد که توسط نویسنده‌ی شهیر آلیس واکر، اولین خانم آفریقایی آمریکایی تبارِ برنده‌ی جایزه پولتیزر نوشته شده‌است. روایت زنی‌ست که برای اولین بار پس از جدایی از همسرش و همچنین از دست دادن پدربزرگش به دیدن خانواده‌ خود می‌رود. وی در طی داستان باید با احساساتی همچون دلتنگی و سوگواری برای عزیزانش روبه‌رو شود.

دومین داستان اثر جان ال. هیروکس است. روایت زنی کمدین است که در آستانه‌ی چهل سالگی باردار شده و زندگی‌اش دستخوش تغییرات بزرگی می‌شود. حالا باید تصمیم بگیرد تا بچه‌ای را که امکان دارد ناقص باشد، نگه دارد یا آن را سقط کند. نویسنده ترس‌ها، اضطرابات و چالش‌های بارداری یک زن و نوع ارتباط او بافرزند به دنیا نیامده‌اش را بسیار هنرمندانه تصویر کشیده است.

«کرانه کاستا براوا» نوشته وارد جاست، روایت جذاب و در عین حال غمناک از زوج جوانی‌ست که به تازگی فرزند خود را از دست داده‌اند و رابطه‌شان نزدیک به فروپاشی‌ست؛ آنها تصمیم می‌گیرند برای ترمیم پیوندشان و رهایی از غم و اندوه سفری دور اروپا بروند. در سفر با دلخوری‌هایی که تا به حال برای هم بازگو نکرده بودند و انتظاراتی که از یک‌دیگر دارند مواجه می‌شوند و برای بازسازی رابطه‌شان تلاش ‌می‌کنند.

درجایی از داستان می‌خوانیم: هیچ شوقی حتی برای خوردن، آشامیدن و زندگی‌کردن در وجودش نبود. فقط گوش‌دادن به صدای زنگ‌ها را دوست داشت. نگاهش، احساسش و درونش دقیقا شبیه به همان چیزی بود که آینه‌ی روبه‌رو نشان می‌داد. بدون هیچ ادیت و روتوشی! چه‌کار باید می‌کرد؟ گذاشتن یک کلاه زیبا مشکل را حل می‌کرد؟ مثل باب میلتون! نه، چنین چیزی امکان نداشت. از روز اول آرامبخش‌هایی را که دکتر برایش تجویز کرده بود اصلا مصرف نکرد چون به آنها اطمینانی نداشت. او زندگی در حومه ی شهر را اصلا دوست نداشت. چقدر باید تلاش می‌کرد تا آرامش به زندگی‌اش برگردد. احساس می‌کرد هدف وجودی‌اش را از دست داده است. احساس تهی و از درون خالی بودن میکرد. گویی روحش ترک برداشته و دونیم شده بود. انگار کسی مهمترین دارایی‌اش را دزدیده باشد. قسمت باارزش وجودش از دست رفته بود. چیزی فراتر از جنین در شکمش! اما هرچه فکر می‌کرد نمی‌دانست چه چیزی را گم کرده و یا چه کسی آن‌را گرفته است. به شدت احساس تنهایی می‌کرد انگار وارد شهری شده که تنها شهروندش خودش بود. یک شهروند که با خودش به زبان خودش سخن می‌گفت.

«داستان‌های براتای بزرگ» نام داستانی دیگر از این مجموعه است که زندگی تلخ یک سرباز پس از جنگ را روایت می‌کند. احساس بی هویتی‌ای که او پس از پایان یافتن جنگ دچار آن‌ شده، مشکلاتی که خانواده‌اش با او دارند و عدم تطبیق وی با جامعه فعلی از سری مشکلات مطرح شده در داستان هستند. این اثر متعلق به بابی آن ماسون‌ست. او تشبیهات و کنایه‌های ادبی خارق‌العاده‌ای را در به تصویر کشیدن احوال شخصیت‌ها به کار برده است.

«باغ رستگاری» عنوان داستانی دیگر از این کتاب است که توسط آنتونی دی فرانکو به رشته‌ی تحریر درآمده و نام مجموعه از آن وام گرفته شده‌است. این داستان به مثابه پنجره‌‌ی اتاقی است مشرف به باغی که توسط نازی ها اشغال شده و دختری به نام آدریانا در آن در سرما و تاریکی منتظر برآورده شدن آخرین آرزویش در واپسین لحظه‌های زندگیش است. دخترک درخواست کرده کشیش مهربان کلیسا را به بالین او بیاورند تا بتواند به گناهانش اقرار کند و با قلبی پاک به سوی پروردگارش برود. در اوایل داستان آمده: صدای جیرجیری از پشت سر توجهش را جلب کرد، به دنبال منبع آن صدا گشت. زن در همین اتاق بود. روی تختی درگوشه‌ی اتاق، پشت به در نشسته بود. به دیوار تکیه داده و زانوانش را طوری که انگار سردش باشد، بغل گرفته بود. بی‌حواس به کشیش نگاه میکرد. مرد به سمت شرفت تا چشمانش به تاریکی عادت کند و زن را بهتر ببیند. سپس گفت: منم دون پائولو! و نامطمئن پرسید: می‌خواستین منو ببینین؟
دختر با صدایی گرفته و ضعیف جواب داد: بله می‌خواستم ببینمتون. ببخشید شمارو به زحمت انداختم. البته فکر نمی‌کردم به دیدنم بیاین. باید ببخشید.
کشیش به حرفهای دختر توجهی نکرد و با لحنی نگران گفت: اما شما کی هستین؟ اونا باهاتون چیکار کردن؟ باتمام کبودی‌هایی که در صورتش دیده می‌شد، مشخص بود خیلی جوان است. شاید حدودا بیست یا بیست و پنج سال داشت. اثری از خون در موهایش نبود. لباس‌هایش هم جنس خوب و معقولی داشت.

داستان از دید کشیش روایت شده است. مواجهه با دختر و‌ اتفاقاتی که در باغ می‌افتد، چالش‌هایی برای او ایجاد می‌کند که باعث می‌شود تصمیمات مهمی بگیرد و پایان بندی را خلاف انتظار مخاطب رقم بزند…

و در آخر جایزه نخست جوایز اُ.هنری در سال ۱۹۸۶ به داستان کوتاه «نژاد برتر» نوشته‌ی رمان نویس و نمایشنامه نویس مشهور آمریکایی تبار جویس کارول اوتس، اختصاص یافته که بارها جوایز ا. هنری را از آن خود کرده است. داستان این‌گونه شروع می‌شود: «چرا می خوای به من آسیب بزنی؟ چرا یک انسان باید شخص دیگری رو آزار بده؟»
اگرچه این حادثه ناگهانی و به بدترین شکل اتفاق افتاد، و کمتر از شصت ثانیه طول کشید، اما سسیلیا آن را با حرکت آهسته به یاد می‌آورد: دستی که بازویش را کشید و او را به سمت پیاده‌رو برد و به دیواری کوبید. دستش‌ را‌ زیر چانه‌ی سیسیلیا گذاشت و سر او را محکم‌ به دیوار پشت سرش کوبید. مبارزه سرسام‌آور و ناخوشایندی بینشان شکل گرفته بود. ضارب او را به کوچه باریکی کشاند، با ضربه‌های دست و مشت، با عصبانیت لباسهایش را یکی‌یکی درآورد…

‌داستان روایت زنی تاریخ‌دان به نام سیسیلی است که با همکارش برای پروژه‌ای کاری به آلمان غربی سفر می‌کند و در طول این سفر با سربازان آمریکایی مواجه می‌شود و به اطلاعات جدیدی درباره جنگ شوروی و آلمان دست می‌یابد. در طی روند داستان توسط فردی ناشناس مورد تعرض و تجاوز قرار می‌گیرد. نویسنده احساسات متناقض یک قربانی از قبیل ترس، وحشت، شرم و خجالت را در کنار هم هنرمندانه و استادانه به تصویر کشیده است.

دیگر داستان‌های این کتاب هم روایت‌هایی قابل تامل و خواندنی هستند که از شما دعوت می‌کنم آنها را بخوانید و همچون من لذت ببرید. در ترجمه این مجموعه سعی کردم داستان‌ها را به شیواترین حالت ممکن بیان کنم. امید است که در تحقق این امر موفق بوده‌ باشم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

در دادگاه طلاق هفتمین زنش حضور دارد... هر دو ازدواج‌های متعدد کرده‌اند، شکست‌های عاطفی خورده‌اند و به دنبال عدالت و حقیقتند... اگر جلوی اشتهاتون به زن‌ها رو نگیرین بدجوری پشیمون می‌شین... اشتتلر تا پایان داستان، اشتهایش را از دست نداد، ترفیع شغلی نگرفت و پشیمان هم نشد... دیگر گاوصندوق نمی‌دزدند بلکه بیمه را گول می‌زنند و با ساختن صحنه تصادف، خسارت می‌گیرند... صاحب‌منصب‌ها و سیاستمداران، پشت ویترین زندگی‌شان، قانون و عدالت را کنار می‌گذارند ...
زنی خوش‌پوش و آراسته که خودش را علاقه‌مند به مجلات مد معرفی می‌کند... از تلاش برای به قدرت رسیدن تا همراهی برای در قدرت ماندن... قانون برای ما، تصمیم حزب است... پژوهشگرانی که در رساله‌های علمی به یافته‌های دانشمندان غربی ارجاع می‌دادند به «دادگاه‌های شرافت» سپرده می‌شدند... دریافت جایزه خارجی باعث سوءتفاهم بین مردم کشور می‌شد... ماجرای ویلایی که با پول دولت ساخت همه‌ خدمات او به حزب را محو کرد... سرنوشت تلخ او خودکشی ست ...
روابط متقابل زردشتیان و مسلمانان... ادبیات پیش‌گویانه با ایجاد مشابهت‌هایی میان تولد و زندگی‌نامه‌ی محمد[ص]، زردشت و شاهان ایرانی برقراری روابط اجتماعی میان دو گروه را آسان‌تر کرد... پیروزی مسلمانان تجلی لطف خداوند توصیف می‌شد و هر شکست زردشتیان گامی به سوی آخرالزمان... از مهمترین علل مسلمان شدن زردشتیان: ایمان خالصانه به اسلام، باور به اینکه پیروزی‌های اعراب اعتبار اسلام را تأیید می‌کند، به‌دست آوردن آزادی(اسیران)، تهدید به مرگ، انگیزه‌های مالی و اجتناب از پرداخت خراج ...
جنبش‌های اجتماعی نوعی همبستگی اجتماعی به ارمغان می‌آورند که می‌توانند فرصتی برای احیای دو عنصر کلیدی حیات مبتنی بر سرمایه اجتماعی ـ یعنی ارزش‌های مشترک و ارتباطات بیشتر ـ فراهم کند... «اجتماع» عرصه‌ای است که نه منافع فردی در آن سیطره دارد، نه فرد در جمع ذوب شده است... سه‌ضلع دولت، بازار و اجتماع سرنوشت جامعه را رقم می‌زنند... برخورد انحصارگرایانه گروه‌های مذهبی نسبت به سکولارها در داخل و دین‌ستیزی بنیادگراهای سکولار در خارج کشور، منازعه‌ای برابر نیست ...
قدرت در هر زمان و مکان نقاب‌هایی مسخ‌شده از چهره‌ی دین می‌سازد و آن را به‌عنوان دین عرضه می‌کند تا ستم خویش را مشروع جلوه دهد... نشان می‌دهد که خوانش ایدئولوژیک از حاکمیت چگونه بر دیدگاه اسلام‌گرایانی همچون ابوالاعلی مودودی و سید قطب تاثیر گذاشته است... بسیاری از حاکمان از شعار «اطاعت از اولی‌الامر» استفاده می‌کنند و افراد جامعه را سرکوب و آزادی آن‌ها را سلب می‌کنند... معترضان از عثمان خواستند که ترک حکومت کند، اما او نپذیرفت و به‌جای حل اعتراضات از طریق دموکراتیک دست به خشونت زد ...