«سانسور» با پیشینه‌یی به اندازه عمر بشر، را می‌توان عجیب‌ترین کلمه قرن بیست‌و‌یکم نامید؛ چراکه دیگر با ظهور شبکه‌های اجتماعی عملا هیچ چیزی را نمی‌توان از دیده‌ها پنهان کرد. اما چرا هنوز برخی حکومت‌ها و دولت‌ها سعی در اعمال سانسور در همه حوزه‌ها و اشکال زندگی بشر دارند؟

سانسور

پیش از ورود به شبکه‌های اجتماعی، شما به همین خیابان انقلاب تهران نگاهی بیاندازید. در کتابفروشی‌ها کتاب‌های دارای مجوز را می‌توانید ببیند، کتاب‌هایی که تقریبا در اکثر مواقع سانسور شده‌اند یا به قول وزارت ارشاد، اصلاحیه خورده‌ یا ممیزی شده‌اند. بیرون از کتابفروشی‌ها، کتاب‌هایی هستند که بدون سانسور به فروش می‌روند. این کتاب‌ها مربوط به پیش از انقلاب یا دوره اول انقلاب هستند که هنوز وزارت ارشادی نبود و کتاب‌ها بدون سانسور منتشر می‌شدند و یا کتاب‌هایی هستند که از روی نسخه الکترونیکی آنها چاپ شده‌اند.

در همان خیابان انقلاب که هستید، بمانید. از همانجا از طریق گوشی همراه‌تان به اینترنت وصل شوید. تقریبا اکثر نویسنده‌ها و مترجم‌ها، موارد اصلاحی یا ممیزی کتاب‌هایشان را روی صفحات شخصیشان در اینستاگرام، فیسبوک، تلگرام یا دیگر وبسایت‌ها بازنشر می‌کنند: به این صورت شما با خرید کتاب از کتابفروشی‌ها، می‌توانید با رجوع به صفحات مولفان و مترجمان، بخش‌های سانسورشده کتاب‌ها را به نسخه خریداری‌شده اضافه کنید.

این تصویری از وضعیت سانسور کتاب در وزارتخانه ارشاد است؛ تصویری که وقتی به آن نگاه می‌کنید نمی‌توانید به بی‌اثر و بی‌فایده‌بودن آن پی نبرید. اما چه اصراری است که هنوز آثار خلاقه را باید سانسور کرد؟

سانسور مهم‌ترین علت خشکاندنِ قوه خلاقه هر هنرمند و نویسنده است: از وقتی که شما دست به قلم می‌برید مدام باید به این فکر کنید چه چیزی را بنویسید یا ننویسید. چه چیزی را ترجمه کنید یا ترجمه نکنید. یکی از آخرین مواردی که شخصا به آن برخوردم، سانسور دوبیتی‌های یکی از شاعران کلاسیک جنوب است: این دوبیتی‌سرا در دهه چهل خورشیدی درگذشته است و می‌توان او را بعد از فایر دشتی بزرگ‌ترین دوبیتی‌سرای جنوب معرفی کرد. حالا ممیزچی وزارت ارشاد در ابلاغیه‌اش نوشته که «لب یار» اصلاح شود. درحالی‌که «لب یار» پیش از این در تمامی آثار کلاسیک فارسی استفاده شده است. واقعا پرسش اینجا است که چرا یک ممیزچی باید به خودش اجازه بدهد که یک اثر کلاسیک فارسی را سانسور کند؟

اما معضل فقط اینجا نیست. سه سال پیش به یکی از موارد نادر برخوردم. به وزات ارشاد رفتم تا پیگیر وضعیت یک رمان خارجی باشم که ممیزچی در نامه پیوست آن نوشته بود: غیرقابل انتشار. در متن نامه آمده بود: درصورتی به این کتاب باید مجوز داد که پایان آن عوض شد. فکرش را کنید. رمانی از یک نویسنده اروپایی که زنده است، چطور یک نفر در ایران می‌تواند به خودش اجازه بدهد پایان رمان او را عوض کند؟

اما این سانسور به اینجا ختم نمی‌شود. زمانی دردآور است که یک جوانِ ناشناسی که هیچ تخصصی هم ندارد، بخواهد درباره کتاب‌هایی که از نویسنده‌های بزرگی چون محمود دولت‌آبادی، گلی ترقی، بهرام بیضایی، سیدجواد طباطبایی و... اظهارنظر کند و موارد اصلاحیه برای آنها مشخص کند.

حالا با ذکر این موارد، باز باید پرسید برای کتابی که تیراژ پانصد یا هزارتایی دارد، و خواننده آن هم مشخص است و با گوشی تلفن همراهش دسترسی به همه‌چیز دارد، این سانسور چه کمکی به انسان امروزی کرده است. چه کمکی به وضعیت اجتماعی، سیاسی و اخلاقی جامعه ما کرده است. آیا از فروپاشی اخلاق در جامعه ما جلوگیری کرده است؟ واقعا چرا مسئولین ما بعد از چهار دهه سانسور کتاب، هنوز به آن اصرار دارند؛ به ویژه طی دو سه سال اخیر این وضعیت بدتر هم شده است. یعنی شما با موارد عجیبی از سانسور مواجه می‌شوید که به کلی دلسرد می‌شوید برای چاپ کتاب در ایران. در آن صورت تصمیم می‌گیرید کتا‌تان را در فضای نت منتشر کنید یا بدهید ناشران ایرانی مقیم خارج که با تبلیغ «کتاب بدون سانسور»، کتاب‌های مولفان و مترجمان ایرانی را منتشر می‌کنند. برای نمونه، امیرحسن چهلتن، شهریار مندنی‌پور، شکوفه آذر، قاضی ربیحاوی، نسیم خاکسار، امیر احمدی‌آریان یا آثار خارجی مثل جیمز جویس، جی‌.ام. کوتسی و... نکته جالب هم اینکه، نسخه کاغذی همه این کتاب‌ها را، می‌توانید یا در دستفروش‌های انقلاب پیدا کنید یا از طریق سایت آن ناشران بخرید و آنها با پست برای شما ارسال می‌کنند.

بهترین راه دورزدن سانسور!
پس وقتی این تصویر بزرگ پیشِ روی ماست، چرا هنوز اصرار به سانسور داریم؟ سانسور برای چه کسی یا برای چه هدفی؟
اگر آن‌ فرد، روشنفکر و نخبه جامعه باشد که خواننده این کتاب‌ها است، که به نظر سانسور در این جا بی‌معنا است. اگر با هدف سالم نگه‌داشتن جامعه است، که باز بی‌معنا است؛ چون تاثیری را که شبکه‌های اجتماعی دارند فراموش کرده‌ایم. شما در گوشی تلفن همراهتان هرچیزی بخواهید می‌توانید در کمتر از یک دقیقه به دست آورید.

اگر سانسور برای مخاطب عام است، که باز هم این کار بی‌معنا است؛ چراکه بیش از پنجاه میلیون نفر ایرانی دسترسی به گوشی تلفن همراه و اینترنت دارند.
حالا در پایان این یادداشت به این فکر می‌کنم، واقعا این همه وقت و هزینه برای سانسورکردن کتاب، آن‌هم در قرن بیست‌ویکم، عصر ارتباطات که بشر به فکر سفرهای فضایی و اسکان در فضا است، چه چیزی عاید ما شده است. آیا این همه هزینه را نمی‌توانستیم درجاهای بهتری خرج کنیم برای مثلا شناساندن آثار ادبی فارسی به جهان؛ کاری که بعد از صدسال ادبیات معاصر فارسی، هنوز در آن موفق نشده‌ایم و می‌توان گفت یک قرن است داریم با سانسور خود، درجا می‌زنیم.

سازندگی

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...