[داستان کوتاه]

من زیاد روزنامه نمی خوانم. نمی دانم چه طور شد که آن روز چشمم به روزنامه و عکس او افتاد. بلافاصله آگهی را خواندم که نوشته بود: « چنان که می بینید زیبا هستم و دنبال شاعری می‌گردم که بیاید و مرا همراه خودش ببرد. هرکس فکر می کند شاعر خوبی است، می تواند چند شعر را با آدرسش برای من بفرستد تا بتوانم بهترین شاعر را انتخاب کنم.»

بی نهایت زیبا بود و من با وسواس تمام بهترین شعرهایم را برایش فرستادم. در کشوری که بیشتر از جمعیتش شاعر دارد، زیاد امیدوار نبودم. اما شش ماه بعد نامه اش به دستم رسید. نقشه‌ای که با دستان بی شک ظریفش کشیده بود و در آن راهی را که می بایست می رفتم با خط سرخ مشخص کرده بود .

با اتوبوسی کهنه جاده های بسیاری را پشت سرگذاشتم و به شهر او رفتم. از خیابان های شلوغ گذشتم و به خیابان های خلوت شهر رسیدم. سه یا چهار شبانه روز راه رفتم تا به کوچه هایی رسیدم که با آجرهای قرمز قدیمی فرش شده بودند و خانه های اطرافشان گنبد ها و بادگیرهای سنتی قدیم را داشتند، با درهای چوبی و کوبه های نقش دار. سرانجام کوچه‌ای خاکی و بن بست بود و در انتهای آن خانه ی کوچک او. فقط یک اتاق داشت و در آن گلیم کهنه‌ای بود با نامه‌ای که او برای من نوشته بود: « پیش از تو جوان گمنامی که می گوید اسمش جلال الدین محمد است، شخصاً از بلخ به‌ این جا آمد و چند تا از شعرهایش را برایم خواند. غزل هایش را پسندیدم. با او می روم و از تو که‌ این همه راه تا اینجا آمده‌ای صمیمانه عذر می‌خواهم .»

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...