به چهره پاسخ می‌دهم | شرق


اریک امانوئل اشمیت، داستان کوتاه «سگ» [Le chien] را به خاطره لویناس تقدیم می‌کند. او در این باره می‌گوید که آن را با عشقی ناب نوشته و از دو جا الهام گرفته است: «از زندگی شخصی خودم و از امانوئل لویناس»1. آن‌گاه اشمیت به مقاله‌ای از لویناس با عنوان «اسم یک سگ» اشاره می‌کند که در آن لویناس از تجربه خود در اردوگاه کار اجباری آلمانِ نازی می‌گوید. لویناس در انزوای توأم با وحشت خود در اردوگاه به سگی ولگرد برخورد می‌کند که برخلاف دیگران به لویناس همچون زندانی نگاه نمی‌کرده، بلکه دمش را طوری تکان می‌داده که گویی او نه یک زندانی تحقیرشده، بلکه آدمی معمولی است. به‌ نظر لویناس «این سگ تنها معتقد به نظریه کانت در آلمان نازی بود که بدون نیاز به عقل برای تعمیم شعارهای غریزی‌اش، انسانیت گمشده‌اش را به او بازگردانده بود.»2

اریک امانوئل اشمیت، سگ» [Le chien]


داستان «سگ» اثر امانوئل اشمیت اشاره‌ای به تجربه لویناس دارد. در این داستان اشمیت به زندگی «ساموئل هایمان»، پزشکی وظیفه‌شناس اما منزوی در دهکده آنو می‌پردازد که تنها معاشر دائمی‌اش سگی به‌ نام «آرگو»** از نژاد بوسرون است.
اطلاعات درباره گذشته‌ «هایمان» بسیار اندک و نارساست. راوی دراین‌باره می‌گوید «وقتی من در دهکده ساکن شدم، تمام چیزی که درباره او توانستم به دست بیاورم این بود که پس از مرگ همسرش به تنهایی دخترش را بزرگ کرده و همیشه با همان سگ زندگی کرده است.»3 کنجکاوی درباره زندگی و گذشته «هایمان» آن‌گاه بیشتر می‌شود که «هایمان» دَه سال پس از بازنشستگی و در آستانه هشتادسالگی خودش را می‌کشد. خودکشی‌ «هایمان» چهار روز پس از آن انجام می‌گیرد که سگش، «آرگو» در تصادفی وحشتناک کشته می‌شود. خودکشیِ «هایمان» برای راوی که نویسنده است و این اواخر با وی دوستی داشته، باعث کنجکاوی بیشتر او درباره علت خودکشی و همین‌طور کندوکاو درباره گذشته مبهم و مرموز «هایمان» می‌شود. به‌ویژه آن‌که راوی خودکشی «هایمان» را نه ناشی از افسردگی و یا انزوا بلکه در ارتباط با مرگ آرگو تلقی می‌کند. در این کنجکاوی میراندا، دخترِِ «هایمان» که او نیز از گذشته پدر خویش کاملا بی‌اطلاع است، همدست راوی می‌شود.

گذشته «هایمان» به گذشته لویناس شباهت پیدا می‌کند، زیرا هر دو قربانی اردوگاه نازی‌ها هستند و مدتی را در اسارت سپری کرده‌اند. «هایمان» قبل از دستگیری پدر و مادر و خواهرش را از دست می‌دهد، آنها به‌وسیله نازی‌ها از بین می‌روند سپس «هایمان» تک‌وتنها، بدون هیچ امیدی روزگار توأم با حقارت و رنج کشنده را آن‌هم در سنین پایین تجربه می‌کند. تنها چیزی که استمرار حیات برهنه‌اش را ممکن می‌سازد نَه آرمان و یا انگیزه‌ای اخلاقی، بلکه همانا غریزه حیوانی بدوی به‌نام انسان است که محکوم به زندگی‌کردن است. «نقشه‌ام برای زنده‌ماندن رنگ باخته بود، تنها یک غریزه حیوانی بدوی که نَه بر اراده و نَه بر اصول اخلاقی متکی بود مرا زنده نگه می‌داشت. خودم را خوار و خفیف می‌کردم، برای تکه‌ای نان خشک می‌جنگیدم... وقتی یکی از ما می‌افتاد و می‌مرد دیگر متأثر نمی‌شدم، فقط جسدش را می‌جوریدم تا مطمئن شوم غذایی پنهان نکرده باشد.»4

زندگی حیوانیِ «هایمان» که رو به مرگی تدریجی، مختوم و قریب‌الوقوع دارد، این‌چنین ادامه پیدا می‌کند تا آن‌که معجزه مواجهه با «دیگری»*** رخ می‌دهد: یک بار هنگامی که «هایمان» تک‌وتنها در اردوگاه قدم می‌زند، سه سرباز را می‌بیند که با سگی بیرون از حصارهای اردوگاه مشغول بازی هستند. با جنب‌وجوش سگ و شور و نشاطی که از خود نشان می‌دهد هایمان تصمیم می‌گیرد که به حصار نزدیک شود به طرف سگ برود. «سگ به‌محض اینکه مرا دید دمش را تکان داد و از شادی به پهنای صورتش پوزخند زد. هرچه نزدیک‌تر می‌شدم شوق و شعفش بیشتر شد با بی‌صبری پا به زمین می‌کوبید.»5

در این‌جا «هایمان» همان چیزی را تجربه می‌کند که لویناس در انزوای توأم با وحشت خود تجربه کرده بود. «هایمان» نیز همچون لویناس که در مقابل چهره صرفا نظاره‌گر خنثی باقی نمی‌ماند، بلکه واکنش نشان می‌دهد، او به دیگری به چهره پاسخ می‌دهد، او به چهره خوشامد می‌گوید: «... به او لبخند زدم، گوش‌هایش را در جست‌وجوی تایید تیز کرد... به طرف او رفتم، از سر رضایت ناله‌ای کرد.»6 پاسخ به چهره، فصلی تازه در زندگی «هایمان» می‌گشاید، او با خوشامدگویی‌اش به چهره با او شروع به صحبت می‌کند: «به او چه گفتم؟ اینکه از او سپاسگزارم، اینکه باعث شده بود من بخندم، کاری که یک سال بود نکرده بودم، بیشتر از همه اینکه باعث شده بود من گریه کنم و اینکه آن اشک‌ها نه از سر ناراحتی که از سر شادی بودند.»7 از آن پس «هایمان» هر بار با استفاده از فرصت به آرگو غذا می‌رساند. «می‌توانی این را تصور کنی؟ من برای نان بیات جنگیده بودم، جنازه‌ها را برای پیداکردنِ خرده‌های نان کاویده بودم اما آن روز وقت ناهار لوبیاها را لای دستمال گذاشتم و بعدازظهر برای او بردم.»8 همه اینها برای آن‌که «دیگری» شأن و مقام‌ «هایمان» را احیا کرده بود. «به چشم او من هم به اندازه نازی‌ها آدم بودم. این بود دلیل هق‌هق‌هایم... فراموش کرده بودم یک آدمم و دیگر انتظار نداشتم هیچ احترامی به من گذاشته شود. او شأن و مقام مرا احیا کرده بود.»9 در پی این پاسخ و توجه است که حس مسئولیت نسبت به آرگو به‌طور طبیعی و به‌مثابه تالی ناگزیر در «هایمان» شکل می‌گیرد.

چندی پس از خوشبختیِ «هایمان» زندگی او با بحرانی جدی مواجه می‌شود، زیرا شکست آلمان نازی و آزادی او از اسارت در عین حال موجب جدایی چندروزه «هایمان» از آرگو می‌شود. «دیگری» چنان بر «هایمان» غلبه پیدا کرده است که او از درک اهمیت شکست نازی‌ها و در پی آن آزادی خود، دوستان و هموطنانش غافل می‌شود. «او را ندیدم. حرف زدم و آواز خواندم به این امید که صدایم را بشنود، ولی اصلا پیدایش نشد. بی‌نهایت غمگین شدم زدم زیر گریه. البته گریه‌کردن در چنان شبی که تازه به زندگی برگشته بودم، آزادی‌ام را به دست آورده بودم، احمقانه بود.»10

ایده لویناسی اولویت «دیگری» بر «من» این‌بار چهره خود را در «هایمان» نمایان می‌سازد. لویناس به یک معنا فیلسوف چهره است، چهره‌ای که در قالب دیگری ظاهر می‌شود. «دیگری» البته مسئله اخلاقی است اما ایده لویناس اولویت تام و تمام دیگری بر من است و از این بابت لویناس فیلسوف رادیکال اخلاق است. به‌رغم این لویناس اما در پی آن نمی‌رود که نظامی از بایدها و نبایدهای اخلاقی به وجود آورد. از نظرش بایدها و نبایدها شرط امکان اخلاق نیست، بلکه امکان اخلاق مشروط به حضور دیگری است. دیگریِ لویناسی در همه‌جا، گاه در اردوگاه به گونه‌ای آشکار و گاه نهان می‌تواند با من رابطه‌ای تقلیل‌ناپذیر به‌وجود آورد. «این رابطه بین‌الاذهانی، رابطه‌ای غیرمتقارن است.»11

منظور از رابطه غیرمتقارن رابطه‌ای غیرمتقابل و یکطرفه است اخلاق لونیاسی مسئولیتی بی‌حدوحصر در قبال دیگری است. «در این معنا من در قبال دیگری بدون هرگونه انتظاری برای رابطه متقابل یا دوطرفه مسئولم حتی اگر به قیمت جانم تمام شود.»12

اکنون شاید بتوان خودکشی‌ «هایمان» پس از کشته‌شدن سگش، آرگو را دریافت. دیگری چنان سیطره‌ای بر «هایمان» پیدا می‌کند که او نمی‌تواند فقدان آرگو را تحمل کند. آخرین کلمات نامه به‌جامانده از «هایمان» دلالت و به‌واقع اعتراف به همین مسئله دارد: «آخرین آرگوی من پنج روز پیش کشته شد. پنج روزی که برایم طول کشید تا این اعتراف را بنویسم می‌گویم، آخرین آرگوی من، چون دیگر نه وقتش را دارم و نه اشتیاقش را تا به آردن بروم و یک توله دیگر پیدا کنم. اول از همه چون خیلی پیر شده‌ام، قبل از مردن او خواهم مرد. دوم اینکه آخرین آرگوی من آن‌قدر مرا یاد آرگوی اصلی من انداخت که عاشقانه دوستش داشتم و نمی‌توانم این فکر را که یک راننده بزن‌درروی کودنی او را کشته باشد تحمل کنم» .

پی‌نوشت‌ها:
* از داستان «سگ» دو ترجمه به فارسی درآمده است، یکی در مجموعه «عشق نامرئی» با چند داستان کوتاه که یکی از آنها داستان سگ است و با ترجمه آسیه و پروانه عزیزی در نشر نگاه درآمده و دیگری، کتابی با عنوانِ «سگ» با ترجمه سروش حبیبی که برگردان از زبان فرانسه است و نشر نیلوفر آن را منتشر کرده است.
** آرگو نامی است که «هایمان» به سگ‌های خود داده است. او نام «سگ» اردوگاه را آرگو گذاشت و از آن پس هم به آن نام و هم به نژاد بوسرون وفادار ماند. آرگو اسم بامسمایی است، اسم سگ اودیسه است که پس از بیست سال غیبت هنگامی که اودیسه به اینتاکا برگشت او را شناخت.
*** «دیگری» دقیقا به مفهوم لویناسی تِم اصلی نمایش‌نامه‌ها و رمان‌های اشمیت است. «دیگری» مقوله قابل تأملی است، مفهومی است که سارتر نیز به موازات لویناس (هم‌سن و هم‌نسل خود) ارائه می‌دهد. تفاوت این دو به درک بخشی از ادبیات معاصر یاری می‌رساند. از نظر سارتر دیگری مرگ من است چراکه آزادی، سوژه‌بودن و امکانات نامتناهی مرا محدود می‌کند. از نظر لویناس نیز دیگری مرگ من است زیرا من را در رابطه نامتقارن و بدون انتظار قرار می‌دهد که درنهایت منتهی به مرگ من می‌گردد.
1، 2. به نقل از یادداشت نویسنده در آخر کتاب
3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10. داستان «سگ» از مجموعه «عشق نامرئی»
11، 12. 13«اخلاق و نامتناهی»، گفت‌وگوهای امانوئل لویناس و فیلیپ نمو، ترجمه مراد فرهادپور و صالح نجفی

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پزشک اقامتگاه کنار چشمه‌های آب معدنی است که جدیداً افتتاح شده است و برادرش، شهردار آن منطقه... ناگهان کشف می‌کند که آب‌ها، به دلیل زه‌کشی نامناسب، آلوده است... ماجرا را اگرچه بر ضد منافعش برملا می‌کند... با زنش جر و بحث دارد، ولی هنگامی که سیاست‌بازان و روزنامه و مالکان و در پی آنها، جمعیت بر ضد او متحد می‌شوند، زنش جانب مدعای او را می‌گیرد... برای باج‌خواهی از او سرانجام او را متقاعد می‌کند که دشمنان احاطه‌اش کرده‌ بودند! ...
درباره کانون نویسندگان... قرار می‌شود نامه‌ای تنظیم شود علیه سانسور... اما موفق نمی‌شوند امضاهای لازم را جمع کنند... اعضایش به‌لحاظ سرمایه فرهنگی سطح خیلی بالایی داشتند... مجبوری مدام درون خودت را تسویه کنی. مدام انشعاب داشته باشی. عده‌ای هستند که مدام از جلسات قهر می‌کنند... بعد از مرگ جلال دچار تشتت می‌شوند... در عین داشتن این آزادی اجتماعی، تناقض‌ها بیرون می‌زند. این اشکالی ندارد؛ اشکال در عدم توانایی و بلوغ برای حل آن است. ...
ما نگاهی آرمان‌گرایانه به سیاست داریم و فکر می‌کنیم سیاست باید عاری از قدرت‌طلبی و دروغ باشد، درحالی‌که واقعیت سیاست و ریشه و اصل و جوهره سیاست، رقابت برای کسب قدرت است و کسب قدرت می‌تواند خشونت‌بار باشد...جامعه مدرن برای اینکه اجازه ندهد اخلاق کاملا از بین برود نهاد‌های مدنی مانند نهاد‌های نظارتی و سوت‌زنی و رسانه درست کرده است تا سیاستمداران احتیاط کنند... باید از تجارب دیگران یاد بگیریم که آنها چطور مساله خود را حل کرده‌اند... ما ملتی استثنایی نیستیم ...
درس‌های وی در فاصله‌ی سال‌های 1821 تا 1831... دین، به عنوان صعود به سوی حقیقت، قلمروی است که در آن روح خود را از امور حسی و متناهی رها می‌سازد... نخستین مرحله‌ی مفهوم دین، اندیشه در کلیت صوری آن است... فرد احساس می‌کند که بهره‌ای از مطلق را در خود دارد... آیین مذهبی همان فرایند ابدی است که در آن فرد با ذات خود وحدت پیدا می‌کند... مسیحیت دینی کامل و مطلق و آگاهی از روح است، آگاهی از خداست ...
با محرومانتان به بخشش، با افراد مطیع به نیکی و با کسانی که نسبت به ما شک و یا نافرمانی نمایند با شدت عمل رفتار کنم... لذا با افراد فرمانبر مانند پدری بخشنده هستم و تازیانه و شمشیر من علیه کسی‌ست که دستورم را ترک و با سخنم مخالفت نماید... هرکس که در قبیله‌اش از نافرمایان امیرالمومنین یزید پیدا شود و او را معرفی نکند؛ مقابل در خانه‌اش به دار آویخته، از ذمه ما خارج و مال و جانش حلال می‌شود ...