شبنم‌ كهن‌چی | اعتماد


مرشدی است كه همه شب با چراغی در دست و دستاری بر سر می‌دود و همه روز سرگردان گرد شهر می‌چرخد تا از تاریك‌ترین دالان‌ها، نور بیرون كشد. چراغ و دستار رها كند و به حال بازگردد و نور را كلمه كند، كلمه را داستان و داستان را جهانی تازه: «با همین كلمات خواهد بود كه باید بخوانند و از چم و خم راه‌های دنیا بگذرند و زندگی كنند، تا با نوشتن زندگی ببخشند. همچنان كه ما رنج‌های‌مان را بر صفحات كاغذ می‌نویسیم، خود را نیز بر كاغذ می‌گستریم، تا مكانی بیابیم برای خود، اگر شده در برهوت سفید كاغذ تا جایی باشد برای اینكه یكی بعد از دیگری در صف دنیا در امتداد یكدیگر بیاییم و حضور داشته ‌باشیم و سخن بگوییم. حضوری از جنس كلمات و جملات لایزالی كه داستانی بزرگ را بر صفحات كاغذ می‌سازند.»٭

ابوتراب خسروی

ابوتراب خسروی را به زبان و علقه‌اش به ادبیات كهن می‌شناسند. به همنشین شدنش با تاریخ، ویرانی و تشویش. این داستان‌نویس 66 ساله شیرازی تا به حال سه مجموعه داستان كوتاه «هاویه»، «ویران» و «دیوان سومنات» و رمان‌های سه‌گانه «اسفار كاتبان»، «رود راوی» و «ملكان عذاب» را منتشر كرده و تازه‌ترین كتابش «آواز پر جبرییل» مجموعه داستان كوتاهی است كه بازخوانی جهان سهرودی است. او این روزها مشغول آماده كردن یك مجموعه داستان كوتاه و یك رمان برای انتشار است. با او درباره داستان‌هایش و ادبیات به گفت‌وگو نشستم.
 

به گمانم زمان برای شما اهمیت زیادی دارد. زمان در جهان داستانی شما اغلب پریشان است. گاهی حتی هیچ‌یك از شخصیت‌ها در قید و بند آن نیستند. مانند داستان «پلكان» كه زمان بر آقای الف هیچ تاثیری نداشت و داستان در یك مقطع زمانی تكرار می‌شد؛ یا داستان «مرثیه برای ژاله و قاتلش» كه زمان در آن ثابت نگه داشته می‌شود، همه‌چیز را نابود می‌كند و همه را پیر می‌كند جز ژاله كه هر بار می‌میرد. زمان در جهان داستانی شما چه كیفیتی دارد و رابطه شما با زمان چیست؟
زمان، بستر حیات است و زندگی را نمی‌شود بدون در‌نظر گرفتن تاثیرات زمان درنظر گرفت؛ تاثیراتی كه بخشی از خلقت است. بنابراین زمان به نظر من خیلی رازآمیز است و می‌تواند مضمون زیبایی برای ادبیات و داستان باشد. در ادبیات در طول تاریخ بوده‌اند نویسنده‌هایی كه درباره زمان داستان نوشته‌اند و محور ادبیات‌شان را مواجهه با زمان قرار داده‌اند. با زمان كار كردن یك نوع مكاشفه برای ذهن نویسنده ایجاد می‌كند و این مكاشفه یكی از لذت‌ها و مشغله ذهنی من است.

یكی از ویژگی‌های آثار شما چندصدایی متن و تغییر زاویه دید است. برای مثال شما در داستان «تربیع پیكر» از زاویه دید تركیبی استفاده كردید. یا در داستان «پلكان» یا «ویرانی» می‌توان صدای نویسنده را همزمان و هم‌اندازه با شخصیت‌ها شنید. این هم‌صدایی به اندازه‌ای است كه می‌توان گفت نویسنده خودش تبدیل به سوژه متن، تبدیل به یك شخصیت داستانی شده است. این چندصدایی و تغییر زاویه دید را چطور برای داستان‌های‌تان انتخاب می‌كنید؟ آیا پیش از نوشتن تصمیم به اجرای این تكنیك می‌گیرید یا در جریان نوشتن این‌طور پیش می‌رود؟
فرم و محتوا دو روی یك سكه هستند. اساسا وقتی به داستانی فكر می‌كنم، محتوای داستان در ذهن من به صورت خطی جاری نمی‌شود بلكه وقایع ِ آن می‌تواند حلقوی یا مارپیچی ردیف شود. آن رابطه علی و معلولی كه به صورت خطی به شكل زندگی اتفاق می‌افتد، هنگامی كه در یك مقطع زمانی آدم به گذشته فكر كند، ترتیب و توالی‌اش از بین می‌رود. وقایع بیشتر به دلیل اهمیت ‌شتم در قضایاست كه لحاظ می‌شوند. این بازی زبانی برای من خوشایند است و ادبیاتی كه دوست دارم و اهلش هستم با این شكل‌ها فرم می‌گیرد.

منظور شما این است كه به وجود آمدن این چندصدایی به زمان‌پریشی داستان‌های‌تان برمی‌گردد؟
من دوست دارم در داستانم همه‌چیز به صورت هارمونی عمل كند و شكل بگیرد. هیچ جز، عنصر و وجه داستان بدون وجوه دیگر معنادار نیست. شكل آرمانی این است كه به صورت اركستراسیون عمل كند و بتواند شدت تاثیر ایجاد كند.

پیش از این هم مطرح كردم كه در داستان «پلكان» یا «ویرانی» حضور نویسنده بسیار پررنگ و صدایش بلند است. این نویسنده، شخصیتی است كه شما خلق كردید یا حضور مستقیم خود شما در داستان است؟
طبیعتا آدمی مانند من كه كارش ادبیات است، می‌تواند محور داستان‌هایش باشد. در واقع این بازی با زمان است. ما ابزاری به غیر از كلمات نداریم. چیدمان و رفتار ما با این كلمات است كه ادبیات را می‌سازد و ادبیاتی كه من به آن فكر می‌كنم شاید هم قصه‌گو باشد، هم نباشد. وجه مشخصه اصلی این است كه با بازی با واژگان، عناصر زمان و مكان و غیره بتوانیم فرمی زیبا ایجاد كنیم.

توصیف‌های بسیار درخشان مشخصه اصلی كارهای شماست. توصیف‌هایی كه اغلب از عمق هم برخوردارند و برای مخاطب كشش ایجاد می‌كنند. اغلب این توصیف‌ها سرگشتگی، اضطراب و وحشت را می‌سازند و در خدمت اختلال هویت، قطعیت یا عدم قطعیت وجود، پوچی، انزوا و تشویشِ جهان داستان‌تان هستند. مثل داستان‌های «و من زنی بودم به نام لیلا كه زیبا بود» یا «تربیع پیكر» و ... در واقع شما از تكنیك‌های متنوع توصیف استفاده می‌كنید؛ گاهی از توصیف‌های نشانه‌گرا بهره می‎برید مثل داستان «هاویه»، گاهی از توصیف مغایرتی مانند داستان «تربیع پیكر»، گاهی از توصیف استدلالی همچون داستان «و من زنی بودم به نام لیلا كه زیبا بود» یا رمان «ملكان عذاب». این علاقه به توصیف از كجا می‌آید و چطور این تكنیك‌ها را به كار می‌گیرید؟
واقعیت این است كه هنر یا مشخصا ادبیات فرمولیزه نیست. در كار ادبیات، نوع كاری كه من دوست دارم، كشف كردن است. نوشتن نوعی كشف كردن است. من وقتی شروع به نوشتن می‌كنم، صادقانه بگویم، مقدرات داستان مدنظرم نیست. این نوشتن است كه راه‌حل‌هایی برای داستان ایجاد می‌كند و ضمن نوشتن است كه مقدرات داستان و آن زیباشناسی‌ كه به آن معتقد هستم، كشف می‌شود. پاسخ صریحی ندارم كه بگویم چطور مسیرم را پیدا می‌كنم. نوشته خودش مسیر ایجاد می‌كند. همچنان‌كه می‌نویسم، مقدرات داستان كشف می‌شود و طبیعتا وقتی كه یك وضعیت را نویسنده‌ای مانند من پیدا می‌كند، تازه اول كار برای فكر كردن به واژه‌های مناسب و رفتار مناسب است تا داستان كامل شود. فرقی نمی‌كند داستان كوتاه باشد یا رمان. من به هر دو علاقه دارم. در مباحثی كه در جامعه ما درباره فرم وجود دارد، فرمالیسم یك اتهام بوده و هست. فرم، وجه اصلی زندگی و ادبیات است. هنگامی كه مفهومی در شكلی متشكل نشود، نمی‌تواند معنادار باشد. بنابراین اگر سمت‌و‌سویی كه داستان می‌گیرد طبق فرمی متشكل نشود، زیبایی ایجاد نمی‌شود. زیبایی معنادار است و اگر نویسنده موفق نشود فرم زیبایی خلق كند در ارایه داستانش موفق نخواهد بود. بنابراین فرم، یكی از وجوه مهم داستان است؛ داستانی كه می‌اندیشیم چگونه بازتاب پیدا می‌كند. این چگونگی بازتاب مفهوم وجه اصلی ادبیات داستانی است.

اشاره كوچكی كردید به اینكه وقتی شروع به نوشتن داستان می‌كنید از مقدرات آن خبر ندارید. معمولا چطور شروع به نوشتن و خلق جهان داستان‌تان می‌كنید و ادامه می‌دهید؟
صادقانه بگویم، داستان برای من یك گرداب است. وقتی داستانی را شروع می‌كنم برای من كمتر قابل پیش‌بینی است كه داستان و روایتش به كدام سمت می‌رود. با توجه به اینكه جزییات از وجوه اصلی روایت داستانی است و روایت داستانی با روایت‌های ما قبل از داستان این تفاوت را دارد كه حامل زاویه دید است و زاویه دید این مشخصه را دارد كه كشاف است، جزییات وقتی كنار هم قرار می‌گیرند، موقعیت‌های جدیدی خلق می‌كند. این موضوع می‌تواند برای نویسنده لذت‌بخش باشد و فرصتی فراهم كند تا فضاهای تازه‌ای را با سماجتی كه در به‌كار‌گیری جزییات دارد، كشف و ضبط كند. نوشتن من، هیچ آدابی ندارد. شب یا روز، بیداری یا خواب... هر لحظه ممكن است با وضعیتی مواجه شوم و شروع به نوشتن كنم. طبیعتا مساله نوشتن برای من یك پروژه است كه چه‌بسا یك سال، دو سال، سه سال، چهار سال و... طول بكشد. من به داستان‌های خلق‌الساعه و اینكه نویسنده بنشیند و داستان بنویسد و بلند شود معتقد نیستم.

من داستان را پروژه‌ای می‌دانم كه نویسنده در آن خودش را با متن درگیر می‌كند و در طول این درگیری چه بسا شكست بخورد و موفق نشود، كاری انجام دهد و به جایی نرسد یا موفق شود متن را به جایی برساند. داستان، انتهایی ندارد. اگر آدم بخواهد به وقایع دامنه بدهد و در آن غرق شود، می‌تواند ادامه‌دار باشد. مساله دیگر این است كه كشف مضامین در كاری كه انجام می‌دهم شكل‌های مختلفی دارد؛ درگیر شدن با اشیای داستانی، كلمات، موقعیت‌ها و وضعیت‌ها. زمانی كه در جوانی می‌نوشتم، اصلا به مفهوم پست‌مدرن از نظر تئوریك اشراف نداشتم. این وضعیت است كه نویسنده دوران ما را درگیر شرایط و وضعیت می‌كند. طبیعتا منی كه در این زمانه زندگی می‌كنم شباهتی به نویسنده‌ای كه 50 یا 100 سال پیش زندگی می‌كرده، ندارم. ما در وضعیتی زندگی می‌كنیم كه بشر تا به حال تجربه نكرده. اینترنت و تكنولوژی مرزهای سیاسی و جغرافیایی را كمرنگ كرده و وضع جدید جهانی‌سازی را به وجود آورده است. بنابراین داستان‌نویسی در این دوران مانند سایر هنرها در این دوران، با وضعیت و مضامین جدیدی مواجه شده كه می‌تواند بسیار جذاب باشد. برای نویسنده فقط زمان لازم است كه مفاهیم را با كلمات تراش دهد تا درنهایت بتواند چیزی بنویسد كه دنیای ذهنی را توسعه دهد. ادبیات و هنر اساسا كارش همین توسعه جهان ذهنی زمانه‌اش است.

به وضعیت زندگی كنونی اشاره كردید و كاری كه ادبیات برای مخاطب امروز انجام می‌دهد. به نظر شما این روزها نسبت امر اجتماعی با داستان چیست؟ حالا دیگر داستان مانند دهه‌ 50 در نقش یك مصلح اجتماعی ظاهر نمی‌شود؛ اما به هر حال هنرمندان و نویسنده‌ها با جامعه در ارتباط هستند. این ارتباط امروز چقدر تغییر كرده و نسبت داستان‌های شما با امر اجتماعی امروز چیست؟
اینها قابل تفكیك نیست. كار ادبی و هنری تغییر می‌كند. مسائل دوران ما، مسائل و مشغله ذهنی انسان دوران ما از جمله هنرمند و نویسنده است. نویسنده‌ای مانند من در قرنطینه زندگی نمی‌كند، بلكه در همین شرایط اجتماعی جامعه زندگی می‌كند و تحت‌تاثیر مسائل قرار می‌گیرد. به‌ قول نیچه، سیاست به عنوان وجه زندگی ما، مشغله ماست. ما نفس هم كه می‌كشیم، ناگزیریم با سیاست درگیر شویم. گاهی پیش می‌آید كه سیب‌زمینی، سیاسی می‌شود. هندوانه، سیاسی می‌شود. این واقعیت دوران ماست و ما خواه ناخواه با آن درگیریم. وجه سیاسی به آن معنای مصطلح را نمی‌گویم؛ ما با مسائل مواجه می‌شویم، مسائلی كه ریشه در سیاست و اجتماعیات دارد. اجتماعیات بدون وجه سیاسی معنا ندارد. چه بخواهیم چه نخواهیم، سیاست وجهی از دوران زندگی ماست و ناگزیریم در بوران اخبار و تحولات باشیم.

آدم‌های جهان داستانی شما اغلب سرگردانند، هویت‌شان را گم كرده‌اند. آنها مدام در حال جستن خویش و بازیابی هویت‌شان هستند؛ خودشان را ویران می‌كنند و از نو می‌سازند. هیچ قطعیتی در دنیای‌شان وجود ندارد و تقریبا همه گرفتار عشقند. این آدم‌ها كه دغدغه ذهنی شما هستند، شكلی از خودِ شما هستند یا آدم‌های جهان شما؟
در ادبیات كهن ما اندوه، درد و رنج یكی از مشخصه‌های انسان بودن است. همه انسان‌ها، رنج می‌برند؛ حتی وقتی با فردی مرفه كه هیچ مشكل اقتصادی ندارد مواجه می‌شویم، می‌بینیم رنج می‌برد. انگار این رنج، وجه مشخصه انسان بودن است. این مواجهه با اندوهی كه در زندگی با ما عجین است، این اندوه، بخشی از ابتلا به مسائل زندگی است. این اندوه، وجهی از اندیشیدن است. ما را مجبور به اندیشیدن می‌كند، اندیشیدنی كه مشخصه اصلی انسان است. ما اگر نیندیشیم یا در شرایطی قرار نگیریم كه فكر كنیم، وجه انسانیت ما ناقص می‌شود. انسان، اساسا موجودی است كه قبل از هر چیزی تخیل می‌كند و این تخیل مبتنی بر اندیشیدن است. داستان نیز یك ماهیت قبل از وجود دارد و یك ماهیت بعد از وجود. در ماهیت قبل از وجود، انسان درگیر آن است و ناگزیر است اندیشه را بدل به كلام به زبان بدل كند. همین كه تثبیت شد جهان فكری شكل می‌گیرد و بدل می‌شود به توده فوندانسیونی كه داستان را بسازد و ماهیت بعد از وجود ایجاد شود. چیزی كه به آن فكر می‌كنید، وقتی می‌نویسید بدل می‌شود به ماهیت. من معتقدم این ماهیت بعد از وجود شباهت زیادی به اصل زندگی دارد. زندگی با تمام جلوه‌های زیبایش، یك پازل است.

پازلی كه نویسنده با آن درگیر است تا بفهمد چگونه از هزارتوی آن عبور كند و وضعیت‌های جدیدی در داستان ایجاد كند كه مساله لذت‌بخشی است. در جامعه ما ادبیات انتفاع ایجاد نمی‌كند اما نمی‌شود درگیر آن نشد و از آن لذت نبرد؛ چه وقتی خود آدم متنی می‌نویسد، چه وقتی كه متنی از دیگران را می‌خواند. ادبیات مهم‌ترین وجه فرهنگی یك جامعه و توسعه زبان است. به هر جهت درگیر شدن با خیال درگیر شدن با ادبیات، همان اندیشیدن است. همان‌طور كه یك نقاش، اندیشیدنش را با رنگ‌ها و تصویری كه ایجاد می‌كند نشان می‌دهد و جهان خود را زیبا می‌كند، ادبیات نیز چنین مشخصه‌ای دارد. ادبیات، رد پای اندیشیدن انسان است كه از چه مسیرهایی عبور كرده و به كجا رسیده و چه فضاهای جدیدی را كشف و خلق كرده است.

پیش از این خودتان اشاره كردید و در آثارتان نیز كاملا مشخص است كه تاریخ در جهان داستانی شما، پررنگ و مهم است. گنجینه‌های ادبی بازمانده از تاریخ هم همین‌طور. همین اهمیت و علاقه باعث شده جهان سهرودی را بازخوانی كنید و كتاب «آواز پر جبرییل» را بنویسید. از پروسه نوشتن این كتاب بگویید و از ضرورت بازخوانی آثار تاریخی و به‌روز كردن آنها در این زمانه.
سهروردی متفكری پیچیده است و گویا به حكمت خسروانی قبل از اسلام وصل بوده و مفاهیمی كه كمتر ردی از آن به‌جا مانده است. اما آنچه در مورد او برای من جذاب بوده، شیوه قصه‌پردازی اوست. از نظر من قصه و داستان دو نوع روایت هستند. قصه در واقع حامل زاویه دید نیست. روایت‌های كهن ما حامل زاویه دید نیستند. زاویه دید، حاصل دوران انقلاب صنعتی و تحت تاثیر اختراعات آن دوره است. اختراعاتی مانند دوربین فیلمبرداری و عكاسی كه داستان را غنی كرد. تفاوت روایت داستانی و روایت‌های ماقبل داستان، همین زاویه دید است كه كمك می‌كند نویسنده جزییات را بازتاب دهد. جزییاتی كه چگونگی وقوع وقایع را بازتاب می‌دهد. در این مورد برخی دچار سوءتفاهم هستند. داستان، پدیده جدیدی است. غربی‌ها حدو دو، سه قرن بیشتر نیست كه با داستان روبرو شده‌ا‌ند. ما نیز با انقلاب مشروطه با مفاهیم مدرن از جمله داستان آشنا شدیم. جزییات در داستان، اصل و تاثیرگذار است و مقدرات داستان را می‌سازد.

«پرواز پر جبرییل» برای من یك تجربه بود. مثلا در روایت‌های عقل سرخ سهروردی، بیندیشیم و برای این وقایع جزییات بسازیم. با این نگاه، وقایع آگراندیسمان می‌شود. بازتاب داده می‌شود. حتی اگر وقایع خارق عادت هم هست، می‌تواند در بازخوانی از طریق جزیی‌نگاری، قاعده‌سازی شود و شكل پیدا كند. این شیوه كار می‌تواند زیباشناسی بكری در داستان به وجود آورد. من به ادبیات كهن علاقه دارم و به نظرم صدها اثر داریم كه كمتر خوانده شده‌اند. جامعه ادبی ما كمتر به این سمت رفته است. ما همیشه گذشته را نفی كرد‌ه‌ایم و نادیده گرفته‌ایم. ادبیات كهن، برای ما پشتوانه‌ای غنی است. آرزو می‌كنم دیگر نویسنده‌ها نیز این مضامین را دنبال كنند. مضامینی كه ریشه فرهنگی‌شان مال خود ماست و تلقی گذشتگان ما در مواجهه با هستی است و می‌تواند مضامینی بدیهی هم باشد در ادبیات معاصر اما عمر نوح می‌خواهد كه آدم با این مضامین سر و كله بزند و بنویسد.

این تجربه آنقدر برای شما لذت‌بخش بوده كه منتظر كار جدیدی از شما در این زمینه باشیم؟
طبیعی است آدمی مانند من كه هیچ كاری جز نوشتن بلد نیست، بنویسد و بنویسد تا ببیند چه از این نوشتن‌ها در می‌آید. من در حال آماده‌سازی یك مجموعه داستان كوتاه و یك رمان هستم كه قرار است به زودی نشر نیماژ آنها را منتشر كند. از آن‌جایی كه آدمی وسواسی هستم، این وسواس اجازه نمی‌دهد سریع‌التصمیم باشم و اگر مانع‌تراشی نشود و مساله‌ای پیش نیاید، امیدوارم منتشر شود.

این كارهای تازه در همین زمینه بازخوانی ادبیات كهن است؟
خیر. مضامین این داستان‌ها، مضامین ابداعی خودم است. گو اینكه از شرایط كنونی تغذیه می‌كند و به نظرم فضاهای جدیدی در داستان‌ها به وجود آوردم تا چه در نظر آید! متاسفانه این كار هیچ انتفاعی ندارد. ما سال‌ها می‌نویسیم تا كاری را منتشر كنیم. تنها حاصلش لذتی است كه در لحظه از نوشتن می‌بریم.

و البته ماندگاری این كارها و دست به دست شدن آثار طی سال‌ها و خواندنش نسل به نسل.
این آرزوی هر نویسنده‌ای است كه بنویسد و چیزی به جامعه اضافه كند. به نظر من آنچه ما و جامعه ما را با این گرفتاری‌ها نگه داشته وجود كسانی مانند حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی است. همین فرهنگی است كه برای ما ساخته‌اند و ما با آن نفس می‌كشیم و فكر می‌كنیم. با این مسائلی كه به آنها مبتلا هستیم اگر این فرهنگ سترگ نبود، چیزی از ما نمانده بود.

٭ بخشی از كتاب «ملكان عذاب» نوشته ابوتراب خسروی.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...