مصطفی بیان | سازندگی


میترا معینی متولد 1347 در شیراز است. نخستین مجموعه‌داستان او به نام «معبد لاک‌پشت» در سال 1393 توسط نشر چشمه منتشر شد. این کتاب شامل یازده داستان كوتاه است که اغلب در شهرهای جنوبی رخ می‌دهد. «آقای چنار با من ازدواج می‌کنی؟» دومین مجموعه‌داستان او در سال 1397 توسط نشر نیماژ روانه بازار کتاب شد. این کتاب در جایزه ادبی مازندران عنوان دومین کتاب برگزیده را از آن خود کرد و در جایزه ادبی بوشهر نیز نامزد شد. «سونات لال» اولین رمان و سومین کتاب معینی در سال 1400 منتشر شد. این رمان به مرحله نهایی جایزه جلال راه یافت و یکی از ده کتاب برتر داستانی «سازندگی» در سال 1400 شد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با میترا معینی به‌مناسبت انتشار «سونات لال» با نقبی به آثار پیشین اوست.

میترا معینی سونات لال

خانم معینی در طول این یک دهه، سه کتاب از شما منتشر شده، که هر سه مورد توجه منتقدان و جوایز ادبی قرار گرفت. دو مجموعه‌داستان و یک رمان. دیر به سراغ داستان نیامدید؟
شاید دیر سراغ نوشتن رفتم اما بسیار زود سراغ خواندن رفتم. دسترسی من در کودکی و نوجوانی به کتابخانه غنی و پروپیمان پدربزرگ و خانواده مرا خیلی زود با آثار کلاسیک ایران و جهان آشنا کرد. فکر می‌کنم لازمه نوشتن شاید همین گذرِ عمر و مطالعه و کسب تجربه‌های زیسته بوده، وگرنه ممکن بود چیزهایی بنویسم که امروز از انتشار زودهنگامشان راضی نباشم.

شما زاده شیراز هستید و چند سال‌ در تهران و اهواز زندگی کردید؛ ولی فضای داستان «سونات لال» ایل عشایر بختیار است. این داستان از کجا شروع شد و چه شد به سراغ این موضوع رفتید؟
«سونات لال» براساس یک روایت مستند از زمان جنگ جهانی دوم نوشته شده است. البته تخیل و خرده‌روایت‌ها به تنه اصلی داستان پیوند خورده و از دل آن این رمان بیرون آمده است. در «سونات لال» به شِمای کلی عشایر پرداخته می‌شود و عشایر جنوب ایران را دربرمی‌گیرد. زبان نیز برساخته و نزدیک به گویش محلی است. نه نعل به نعل. لذا نمی‌توان این کتاب را به ایل خاصی محدود کرد.

ردپای ادبیات اقلیمی، اسطوره و قصه‌های کهن در «سونات لال» به روشنی آشکار است. پیوند این نوع ادبیات با ادبیات امروزی به چه شکل است؟ برای شما در داستان و داستان‌‌نویسی چه کارکردی دارد؟
فکر می‌کنم وقتی صحبت از اقلیم و مکان یک داستان یا رمان می‌شود به صرف اینکه آن روایت در بوم خاصی اتفاق افتاده و روایت شده، حتی با وجود پرداختن آن به داستان‌ها و قصه‌ها و مردمی که در آن اقلیم زندگی کرده‌اند، نمی‌توان یک اثر را بومی دانست. «سونات لال» مشخصه‌های یک داستان مدرن را دارد، چه به لحاظ تکنیک پازلی، چه به لحاظ نگاه ویژه به زن و روایت بخشی از تاریخ اجتماعی ایران. همیشه برای من مکان و اقلیمی که داستان در آن اتفاق افتاده تعیین‌کننده‌ترین موضوع بوده است. شخصیت‌ها، حوادث، حتی لحن و زبان داستان تحت‌تاثیر حال‌وهوای حاکم بر مکان داستانی است. استفاده از قصه‌های کهن و اسطوره و به‌خصوص انتخاب فرم نقالی و هزارویک‌شبی برای بیان این خرده‌روایت‌ها لازم بود. اما «سونات لال» یک روایت مدرن است و این فرم و زبان برای من حرکت رو لبه تیغ بود. می‌توان گفت یک سعی و خطا و تجربه در روایتی بر پایه اسطوره و نقل‌های قدیمی بود، بدون درغلتیدن به رویه فراانسانی و الوهیتی اسطوره‌ها. درواقع وجه اومانیستی کار برایم بسیار مهم بود.

اولین مواجه مخاطب با داستان، «نام» آن است. فرأیند انتخاب عنوان که مساله‌ای ویژه و شاید بتوان گفت سختی هم هست، برای «سونات لال» چطور طی شد؟
انتخاب نام همیشه یکی از نفس‌گیرترین کارها در پروسه نوشتنم بوده است. نام «سونات لال» از بین حدود صد اسم انتخاب شد و همینطور «آقای چنار با من ازدواج می‌کنی» و «معبد لاک‌پشت». به زعم من نام یک کتاب، چه مجموعه‌داستان، چه رمان، باید بارِ معنایی کل کتاب را به دوش بکشد، بدون اینکه اشاره مستقیمی به موضوع موردنظر داشته باشد. فضای کلی کتاب تعیین می‌کند نویسنده به سمت چه نامی برود. «سونات لال» موسیقی روایت راویان خاموش این داستان است. راویانی که یا در گذشته و خاموش شده‌اند و یا خود یونس که لال است. درواقع سکوتی که خود، موسیقی ماندگار اعصار است.

بازه زمانی و طرح داستان «سونات لال» و نقشِ پررنگِ زنان در آن، به‌ویژه زیست عشایر به ‌نوعی ممکن است خواننده را به سمت رمان «سووشون» هم بکشاند و تداعی داستان زری و یوسف در این رمان بشود. چقدر خود را وامدار سیمین دانشور و «سووشون» می‌دانید؟
راستش من هنگام نوشتن «سونات لال» اصلا به «سووشون» فکر نمی‌کردم. درواقع به هیچ کتابی فکر نمی‌کردم. ممکن است تاثیر خواندن آثار خوب بزرگان در نوشتن هر نویسنده‌ای موثر باشد که حتما چنین است، اما هجوم خود قصه و پیداکردن زاویه دید مناسب و فرم مناسب بیشترین دغدغه من بود. به‌هرحال این داستان در بازه زمانی و مکانی که خانم دانشور «سووشون» را نوشته‌اند اتفاق افتاده است. فارس و شیراز آن سال‌ها. بعید نیست تجربه‌های زیسته مشترکی هم وجود داشته و این باعث تداعی شود.

پریدخت از شخصیت‌های کلیدی داستان است. در کنار او، اصلان را داریم. خان‌عمو را داریم. از شکل‌گیری این شخصیت‌ها بگویید که از کجا آمده‌اند به «سونات لال»؟
چه پریدخت چه اصلان چه بقیه شخصیت‌ها نه دقیقا مابه‌ازای بیرونی دارند و نه ندارند. نوع زندگی من و بزرگ‌شدن در یک خانواده گسترده و فئودالی به من این امکان را داد که حوادث زیادی ببینم و قصه‌های بی‌شماری بشنوم که همیشه در ذهنم چرخ می‌زدند. شخصیت‌ها، هم برگرفته از آدم‌های شنیده‌ها و دیده‌هایم هستند و هم بسیار تخیلی. اما پریدخت ممکن است بخشی از شیفتگی خودم به قصه‌ها باشد. هرچه بود او و اصلان «غلامِ قصه‌ها» بودند. اصلان شخصیت دوست‌داشتنی و محبوب خودم است که شاید برگرفته از شخصی با همین خصوصیات در کودکی‌ام باشد. خان عمو هم همینطور.

نقش مرگ در داستان‌های شما به ویژه در «آقای چنار با من ازدواج می‌کنی» پررنگ است. مرگ نوعی زندگی است در این داستان‌ها برای شما یا نومیدی از فضای سیاسی و اجتماعی این سال‌های ما؟
راستش وقتی مجموعه «آقای چنار با من ازدواج می‌کنی؟» تمام شد و آن را بازخوانی کردم متوجه شدم چقدر مرگ در داستان‌ها پررنگ است. شاید برای عبور از مرگ‌اندیشی دامنگیر و حاکم است که من به مرگ‌نویسی و این نگاه پناه برده بودم. البته چشمانی که در این کتاب به مرگ می‌نگرند، نگاهی یاس‌آلود و تقدیرگرا ندارند. نوعی حرکت به سوی مرگ یا زندگی بخشی به مرگ دیده می‌شود که لاجرم از شرایط روانی زمان نوشتن این کتاب می‌آید. وفورِ نیستی و آسانی مرگ آن را قابل دسترس و تفکر و نوشتن کرده است به طوری‌که این روزها مرگ بخشی از زندگی است.

بازخورد سه کتاب‌تان تا به امروز چطور بوده؟ راضی هستید؟
خوب بوده است. اما من معمولا خودم تا به رضایت از اثرم برسم زیاد طول می‌کشد. در مورد «سونات لال» مثلا چهار بار بازنویسی کردم و بارها زاویه دید و زبان را تغییر دادم. اما نظر لطف خواننده‌ها و منتقدان خوشحالم کرد و از این وسواس پشیمان نشدم.

نقش سانسور وخودسانسوری در این سه اثر به چه میزان بود؟ آیا هر یک از این دو، شما را مجبور کرد که بخش‌هایی یا مسیر داستان را تغییر بدهید؟
در ادبیات جهان و خصوصا رمان، قرار است داستان پرده‌ها را بدرد و درونی‌ترین حس‌ها را آشکار و آزاد کند. این رهایی و شناخت به خواننده منتقل شود و او را وارد ماجراهایی کند که بتواند همذات‌پنداری کند و لذت ببرد و به شناخت برسد. اما در رمان و داستانِ ایرانی باید چیزهای مهم و بسیاری پشت پرده بماند. سانسورِ درونی، محصولِ فرهنگِ ریا و عدم امنیتِ روانی نویسنده است و سانسور بیرونی، تیغِ تیزی که آنچه از شهامت نویسنده باقی مانده را درو می‌کند. اروتیک، سیاست و مذهب سه ضلعی هستند که شالوده رمان برآن استوار است. شما رمان‌های گردن‌کلفت آمریکای جنوبی را نگاه کنید. حال آنکه پرداختن به هر کدام از این پایه‌های اساسی در داستان ایرانی شامل سانسور است و کتاب‌های من هم از این قاعده کلی مستثنی نبوده وآسیب دیده‌اند و به زعم خودم به نوعی ابترند.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...