از مرگ گریزی نیست | الف


بعضی نویسندگان ساده و روشن می‌نویسند و برخی سخت و پیچیده. بعضی باور دارند چیزهای ارزشمند را نباید به راحتی دست دیگران داد و یا به بیانی دیگر؛ مردم قدر چیزی که راحت بدست بیاورند، نمی‌دانند! اما نه الزاما آنها که ساده می‌نویسند کارشان پیش پا افتاده است و نه آنها که دشوار می‌نویسند کارشان ارزشمند. همه چیز بستگی به ضرورت و جا افتادن این شیوه‌ها در داستانی دارد که پیش روی مخاطب گذاشته می‌شود.

وقت رفتن [When the Time Comes] یوزف وینکلر [Josef Winkler]

یوزف وینکلر [Josef Winkler] نویسنده اتریشی تباری که از او به عنوان توماس برنهاردی دیگر یاد می‌کنند، از آن نویسنده‌هاست که دشوار نوشتن را انتخاب کرده است. انتخابی که نه تحمیلی است و نه بی‌دلیل، بلکه برعکس به شکلی حساب شده در جهان داستانی او جا افتاده است. وینکلر را اخیرا علی اصغر حداد با ترجمه رمان «وقت رفتن» [When the Time Comes] به مخاطب فارسی زبان معرفی کرده است. البته حداد برای معرفی او سراغ یکی از کارهای ساده تر او رفته که جزو آثار مهم وینکلر نیز هست و جایزه گئورک بوشنر (مهم‎ترین جایزه ادبی کشور آلمان) را برای این نویسنده به همراه آورده است. این رمان چنانکه مترجم اشاره کرده از منظر روایی پررنگ ترین خط داستانی را در میان آثار وینکلر دارد؛ با وجود این نیازمند مقدار نه چندان کمی حوصله است!

تجربه نشان داده بسیاری از آثاری که خط داستانی کمرنگی دارند، در حوزه آثار شخصیت محور قرار می‌گیرند. یکی از ویژگی‌های منحصر به فرد«وقت رفتن» این است که وینکلر شخصیت محوری را جایگزین داستان محوری نکرده است؛ بخصوص اینکه رمان حاضر اثری است با شخصیت‌های داستانی بسیار زیاد که نویسنده برای سردرگم نشدن مخاطب، در ابتدای داستان سیاهه آنها را در اختیار خواننده قرار داده و نسبت آنها را نیز با شخصیت اصلی رمان یعنی ماکسیمیلیان کیرشهایمر مشخص کرده است. کافی است مخاطب با حوصله و دقت شروع به خواندن کند و در مواقع نیاز نگاهی هم به این سیاهه بیندازد! به تدریج اما مزد بردباری خود را خواهد گرفت و همچون تابلویی که رفته رفته نقاش خطی بر آن می‌افزاید و از جایی به بعد کلیت کار، ظرافت ها و زیبایی هایش جان خواهند گرفت.

«وقت رفتن» اثری است درباره مرگ، اسم آن هم کنایه از مردن دارد. رمان از دید دانای کل روایت می‌شود با شخصیت‌هایی متعددی که فصل مشترک آنها، جغرافیای زیست آنها با شخصیت اصلی (ماکسیمیلیان کیرشهایمر) است. شخصیتی که در واقع از روی خود نویسنده الگوبرداری شده است. همانگونه که ماکسیمیلیان در دهکده‌ای با مردمانی کاتولیک که اغلب افرادی مذهبی و خرافی بودند، زندگی کرده؛ خود وینکلر نیز دوران کودکی و نوجوانی خود را در چنین محیطی گذرانده است و از تجربیات دوران کودکی خود در آثارش بسیار استفاده کرده است؛ به ویژه در اثر حاضر که بیش از دیگر آثار او وامدار رخدادهای واقعی زندگی اوست. وینکلر چنین فضایی را به عنوان بستری برای طرح نگاه های انتقادی خود، نسبت به زندگی مسیحی و ایمانی در آمیخته با سنت های خرافی مذهبی ساخته است.

رمان «وقت رفتن» از این جنبه نیز اثری در خور اعتناست که نویسنده با تمرکز روی مرگ به عنوان یک موتیف در داستان، از زندگی جاری در یک جامعه روستایی مذهبی و کاتولیک سخن گفته است. رمان ساختاری تکه تکه دارد، چنانکه گویی مجموعه ای از خرده روایت ها یکی پس از دیگری بازگو می‌شوند که فصل مشترک اغلب آنها چند چیز است، درباره مرگ آدمهاست، این آدمها ساکنان یک روستا هستند و دیگر اینکه دارای رابطه و نسبت با ماکسیمیلیان هستند. اما کلیت این خرده روایت ها اثری را می‌سازد که درباره نوع زندگی مردم این روستاست. زندگی که به دلیل ماهیت خرافی خود به شدت با مرگ در آمیخته و رنگ و بوی آن را به خود گرفته است. از سوی دیگر نویسنده با تاکید روی برخی ایده‌ها و تکرار آنها به شکلی تاثیر گذار به مایه‌هایی که بیشتر جنبه مذهبی دارند، پرداخته است.

یوزف وینکلر در سال ۱۹۵۳ در دهکده‌ی کامرینگ، از توابع کلاگنفورت اتریش به دنیا آمده است. در روستایی که حال و هوای آن بی شباهت به محل رخدادهای این رمان نیست. بنابراین در رمان خود احوال دهقان زاده‌ای همانند خودش را ترسیم کرده که دوران کودکی‌اش در ملک و مزرعه‌ی پدری گذشته است. چنین همانند سازی بهانه ای بوده برای تسویه حساب کردن با دنیایی که کودکی او را به جای خوشی با رنج در آمیخته و فقدان چنین احساسی باعث شده با زبانی گزنده به نقد گذشته‌ی باورهای اطرافیان خود بپردازد. او از درد ها و رنج های مردمی سخن می‌گوید که در باورهایی خرافی روی خط مرز کفر و ایمان غرق شده اند. برای نجات خود از دست آویزی مدد می‌جویند که توان درمان درد آنها را نداشته و خود به دردی عمیق تر بدل شده بود. او در کنار نقد آیین های کلیسای کاتولیک ظاهر سازی آنها را نیز مورد نقد قرار داده است.

«وقت رفتن» رمانی است متفاوت و برای چندبار خواندن که با کنار رفتن لایه‌های دشوار بیرونی، پس از هر بار خوانش خط ربط درونی آن بیش از پیش روشن می‌شود و مخاطب از درک این ظرایف درونی بیشتر لذت می‌برد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

معمار چین نوین است... افراطیونِ طرفدار انقلاب فرهنگی و جوخه‌های خاص آنها علاوه بر فحاشی در مطبوعاتِ تحت امر، به فرزندان او که در دانشگاه درس می‌خواندند حمله بردند و یکی از آنها را از پنجره به بیرون انداختند که منجر به قطع نخاع او شد... اولین و مهمترین درخواست او از آمریکایی‌ها (پس از توافق) نه وام بود و نه تجهیزات و نه تجارت، بلکه امکان اعزام دانشجو به دانشگاه‌های معتبر آمریکایی بود... می‌دانست عمده تغییرات، تدریجی است و رفتار پرشتاب، ممکن است نتیجه عکس دهد ...
بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است ...
تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...