تلاقی تاریخ و تخیل | اعتماد


«در آمریکا» رمانی است از سوزان سانتاگ یکی از تاثیرگذارترین منتقدان قرن بیستم، که در سال ۱۹۹۹ منتشر شد و جایزه‌ ملی کتاب آمریکا برای داستان را دریافت کرد. سه دهه پس از آن، ترجمه فارسی این رمان که توسط نیلوفر صادقی از سوی نشر برج منتشر شده، برنده بهترین ترجمه سال جایزه ابوالحسن نجفی شد.

در امریکا [in america]

راوی رمان «در آمریکا» هویت مشخصی ندارد، تنها صدایی سرد و فکری دارد و چندین جزئیات بیوگرافی سریعاً ارائه می‌شود که یادآور نویسنده‌ی معروف این رمان، سوزان سانتاگ، هستند. وقتی اولین بار با راوی آشنا می‌شویم، او در حال قدم زدن در یک طوفان برف است. از سرما می‌لرزد، از کنار یک هتل می‌گذرد، متوجه مهمانی در طبقه‌ی همکف می‌شود و تصمیم می‌گیرد داخل برود و خود را گرم کند. سپس اتفاقی عجیب رخ می‌دهد. او از زبان روزمره‌ای استفاده می‌کند («به مهمانی رفتم»، از «ارتقا دادن» اطلاعات صحبت می‌کند) ولی داخل هتل، مهمانان به زبانی حرف می‌زنند که او نمی‌شناسد. عجیب‌تر از آن، زنان لباس‌های بلند به تن دارند و مردان جلیقه پوشیده‌اند؛ اتاق با چراغ‌های گازی چراغانی شده است و تاکسی‌هایی که همه با آن می‌آیند، نه با موتور، بلکه با اسب حرکت می‌کنند.

آیا این یک نوع مهمانی با لباس‌های عجیب است؟ آیا راوی ناآگاهانه سوار یک ماشین زمان شده است؟ نه کاملاً. گرچه او نمی‌تواند با مهمان‌ها صحبت کند، با کمی تلاش می‌تواند بفهمد که آن‌ها چه کسانی هستند و از چه دوره‌ای آمده‌اند. زمان و مکان، ورشو تحت اشغال روسیه در سال ۱۸۷۶ است. مهمان ویژه، بازیگر برجسته‌ی لهستانی آن دوران، ماریانا زالِزُوُسکا، است. اما نکته عجیب اینجاست که راوی همه‌ی این اطلاعات را از آنجا می‌داند که در حقیقت او خودش این صحنه را اختراع کرده است. چنین بازیگری واقعاً وجود داشته است و ماجراهایی که در کتاب آمده به طور کلی شبیه به زندگی او است، اما بقیه‌ی جزئیات، از گفتگوهای معمولی تا صدای ناقوس کلیسا که در شهر طنین‌انداز می‌شود، از ذهن راوی سرچشمه می‌گیرد. او اعتراف می‌کند که در تلاش بوده داستانی درباره‌ی یک گردهمایی دیگر بسازد. (باز هم اشاره‌ای به خود: مهمانی هتلی که او ابتدا قصد داشت توصیف کند، در همان دوره‌ی زمانی ولی در سارایوو، شهری که سوزان سانتاگ معروفاً در اوج بمباران در دهه ۱۹۹۰ به آن سفر کرده بود، رخ می‌داد)

اما به جای آن، تخیل او به این مهمانی در ورشو پرواز کرده است و او تصمیم می‌گیرد همین جا بماند. «فکر کردم اگر گوش بدهم، تماشا کنم و تأمل کنم»، او استدلال می‌کند، «با هر زمانی که نیاز داشتم، می‌توانم این مردم را در این اتاق بفهمم، و داستانشان برای من سخن خواهد گفت، هرچند که نمی‌دانم چطور این را می‌دانستم.» نشستن در دل یک داستان – انتخاب یک محیط و شخصیت‌ها، کار کردن بر روی جزئیات – برای نویسنده فرآیند ناخوشایندی است، ترکیبی از هوس و همچنین صبر برای اینکه جزئیات واقعی خود را نمایان کند؛ در به تصویر کشیدن این فرآیند، سوزان سانتاگ به حقیقت زیبای متافیکشنال دست یافته است.

این صحنه‌ی آغازین را می‌توان به طور خاص توجه داد؛ زیرا سوزان سانتاگ خوانندگان را با تکنیک‌های استادانه و جسورانه‌اش از آن عبور می‌دهد. همزمان که پیش‌درآمدی است برای نبردی که در طول این کتاب ادامه خواهد داشت؛ ایده‌های سوزان سانتاگ درمورد داستان‌نویسی به نظر می‌رسد کاملاً برعکس جسورانه بودن است. «هرکدام از ما اتاقی در درون خود داریم، منتظر این که مبلمان شود و سکنه‌ای در آن بیابیم»، راوی اعلام می‌کند، که به نظر کمی منفعل و راضی از وضعیت است. به نظر می‌رسد که او می‌خواهد بگوید تخیل چیزی جز بررسی محتوای ذهن خودتان نیست.

اما به داستان برمی‌گردیم که وقتی راوی از راه رسید و به شخصیت‌ها اجازه داد که کار خود را بکنند، ده برابر بهتر می‌شود. قهرمان ما، ماریانا، فک‌های سنگین و بدنی محکم دارد، در ۳۵ سالگی بیش از حد برای زیبایی مطلق است، اما با «حرکات ماهرانه» و «نگاه قاطع» خود به نظر می‌رسد که زیباترین موجودی است که کسی تاکنون دیده است. هنوز ضعیف از مبارزه اخیر با تیفوئید و خسته از تحقیرهای اشغال روسیه، نگران است که از بازیگری دست بکشد. بنابراین تصمیم می‌گیرد که شغل خود را ترک کند و به آمریکا سفر کند، و او شوهرش که انسان خوبی است ولی از نظر جنسی غایب است و یک روزنامه‌نگار جوان که تنها آرزویش این است که عاشق او باشد را قانع می‌کند که همراهی‌اش کنند. طرح ماریانا، که کمی مبهم است، این است که همه در کنار هم یک زندگی ساده و جمعی در جایی شروع کنند، زندگی‌ای اصیل‌تر؛ گروه تحت تأثیر ایده‌های فوریه، که در آن زمان محبوب بودند، اما بیشتر تحت تأثیر تمایل بازیگر به پایان دادن به بخش خسته‌کننده‌ی زندگی‌اش و پذیرش یک نقش جدید و پرمعنی قرار دارند.

ورود این ایده‌آل‌گرایان لهستانی به آمریکا به صحنه‌ای تاریخی می‌انجامد که شامل تصاویری جذاب است: آن‌ها به خوردن یک خوراکی عجیب بومی می‌پردازند، «توده‌های خشک و سبک ساخته شده از دانه‌های ذرت سفید»، و در نمایشگاه فیلادلفیا ماریانا از یک مجسمه‌ی بزرگ ایولانته که به طور کامل از کره درست شده است، شگفت‌زده می‌شود. دو نفر از اعضای گروه که جلوتر می‌روند تا مکان‌ها را جستجو کنند، مکان غیرمنتظره‌ای مانند آنیمای کالیفرنیا را انتخاب می‌کنند (که امروز خانه‌ی دیزنی‌لند است، اما در آن زمان به نظر می‌رسید مکانی برای اروپایی‌هایی بود که می‌خواستند کشاورزی یاد بگیرند.)

زندگی در آنجا با استفاده از پس‌اندازهایشان، برای آن‌ها به اجاره یک مزرعه می‌انجامد، آن‌ها بروشورهای کشاورزی می‌خوانند، یک باغ طراحی می‌کنند و به طور ساده‌دلانه‌ای سعی در تبدیل به شراب‌سازان دارند. و سپس، پس از ماه‌های سخت ولی زیبایی، ایدیل به تدریج از هم می‌پاشد. این شکست به تدریج است و بیشتر به صورت انحراف از مسیر است تا شکاف. درنهایت، این داستان بیشتر با شخصیت ماریانا می‌چرخد که با اراده‌ای محکم ادامه می‌دهد، حتی زمانی که کارها به راحتی پیش نمی‌روند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...