گزارش یک سفر متفاوت | اعتماد


رمان «سال خرگوش» [The year of the hare یا Jäniksen vuosi] نوشته آرتو پاسیلینا [Arto Paasilinna]، نویسنده فنلاندی با ترجمه فرناز تیمورازف توسط انتشارات کتاب‌سرای نیک منتشر شده است. «سال خرگوش» داستان روزنامه‌نگاری است به نام «کارلو واتانن» که شغلش را رها می‌کند و راهی جنگل‌های فنلاند می‌شود. واتانن این کار را برای جست‌وجوی زندگی واقعی و ارزش‌هایی راستین و برای مقابله با پوچی و بی‌معنایی زندگی مدرن انجام می‌دهد.

سال خرگوش» [The year of the hare یا Jäniksen vuosi]  آرتو پاسیلینا [Arto Paasilinna]

او از شغلش خسته شده و سال‌هاست که از زندگی زناشویی‌اش‌ ناراضی است. او روزهایش را با آزردگی می‌گذراند تا اینکه یک‌روز در راه برگشت از یک مصاحبه کسل‌کننده اتفاقی می‌افتد. عکاسی که او را همراهی می‌کند با ماشین بچه خرگوشی را زیر می‌گیرد و روایت رمان از همین اتفاق شکل می‌گیرد. برخورد واتانن با این اتفاق جور دیگری است؛ او خرگوش را دنبال می‌کند و همین مقدمه آغاز سفری می‌شود تا به واسطه آن هیجان را به زندگی‌اش برگرداند، آن هم در حالی که دوست عکاسش او را رها کرده و رفته است: «موقعیت چنین بود: وسط وسط جنگل در یک غروب تابستان و در حالی که یک کت بر تن داشت، تنها نشسته بود. جای بحث باقی نمانده بود. همکارش او را رها کرده بود. معمولا انسان در چنین شرایطی چه‌کار می‌کند؟ با خود فکر کرد که باید به فریادهای عکاس پاسخ می‌داد. حالا شاید مجبور باشد راهش را به جاده پیدا کند، منتظر ماشین بعدی بماند که از آن مسیر می‌گذرد، درخواست کند که او را سوار کند و با کلافگی از خود پرسید به هاینولا برود یا هلسینکی.» این ایده‌ای نیست که برای واتانن جالب باشد؛ «واتانن بلند شد. به آخرین اشعه‌های سرخ‌رنگ خورشید که در پشت درخت‌ها محو می‌شد، چشم دوخت و سرش را به سمت خرگوش جنباند. نگاهی به جاده انداخت ولی به آن سمت نرفت. خرگوش را از روی چمن بلند کرد، او را با احتیاط در جیب بغل کتش جای داد و از چمنزار قدم به جنگلی گذاشت که داشت تاریک می‌شد.»

رفتن واتانن به جنگل را می‌توان فرار او از زندگی قبلی‌اش آن هم در جامعه مدرن قلمداد کرد. او با این تصمیم در واقع بر این انتخاب صحه می‌گذارد. اما «سال خرگوش» بازتابی از زندگی روزمره مردم فنلاند هم هست و در سراسر آن با صحنه‌هایی از این زندگی روبه‌رو می‌شویم. توصیفات آرتو پاسیلینا در این رمان در حقیقت ادای دینی است به این زندگی در مقایسه با جامعه مدرنی که قرار است به بهانه فرار، آن را نقد کند؛ «فردای آن روز واتانن که در یک کاه‌دانی خوش‌بو خوابیده بود، با آواز پرندگان از خواب بیدار شد. خرگوش در زیر بغل او دراز کشیده بود و ظاهرا داشت پرواز پرستوها را از زیر بام شیب‌دار دنبال می‌کرد. واتانن از پرواز مداوم پرستوها به داخل و خارج کاه‌دانی به این نتیجه رسید که شاید دارند در آن بالا آشیانه می‌سازند یا به جوجه‌های خود غذا می‌دهند. نور خورشید از لابه لای تیرچه‌های قدیمی کاه‌دانی به داخل می‌تابید و یونجه‌هایی که روی هم تلنبار شده بودند، تختخواب گرم و نرمی بود. واتانن غرق در اندیشه، حدود یک ساعت روی علوفه لم داد، سپس بلند شد و در حالی که خرگوش در آغوشش بود، از طویله بیرون رفت. در آنجا مرغزاری مملو از گل‌های وحشی به چشم می‌خورد و صدای آرام و خوشایند جویبار از سویی دیگر به گوش می‌رسید.»

داستان زندگی آرتو تاپیو پاسیلینا هم دست‌کمی از رمانش یعنی «سال خرگوش» ندارد. پاسیلینا خودش هم روزنامه‌نگار بوده. او بعدها زندگی متفاوتی را تجربه می‌کند و بعد از فراز و نشیب‌هایی در زندگی‌ حرفه‌ای‌اش روزنامه‌نگاری را کنار می‌گذارد و نوشتن رمان «سال خرگوش» را آغاز می‌کند.

«سال خرگوش» بعدتر موفقیت بیشتری را برای این نویسنده رقم می‌زند و نام این رمان به عنوان معروف‌ترین اثر پاسیلینا سر زبان‌ها می‌افتد. پاسیلینا «سال خرگوش» را در سال 1975 نوشت. «سال خرگوش» در همان سال به عنوان یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها در فنلاند و فرانسه انتخاب می‌شود. رمان به 18 زبان ترجمه می‌شود و سه جایزه بین‌المللی را برای پاسیلینا به ارمغان می‌آورد. موفقیت‌ها ادامه می‌یابد و بعدتر دو فیلم با اقتباس از «سال خرگوش» ساخته می‌شود. اولین فیلم دو سال بعد از نگارش این رمان و با همین عنوان یعنی «سال خرگوش» در فنلاند ساخته شد. فیلم دوم حدود سی سال بعد در فرانسه ساخته می‌شود؛ آن هم با نام «خرگوش واتانن.»

زبان صریح، بی‌پیرایه و شوخ و شنگ این نویسنده در رمان «سال خرگوش» از نقاط قوت آثار پاسیلینا هم هست. رمانی با روایتی واقع‌گرا که در آنها با وجود ساختار اتفاقی و تصادف‌گونه روایت و ماجراها در نهایت به واسطه وجود یک شخصیت واحد (در اینجا واتانن)، در نهایت به صورت یک اثر یکپارچه و منظم به نظر می‌رسد. او برای این کار از طنز هم استفاده می‌کند و با استفاده از لحنی هجوآمیز برای خواننده‌اش جذابیتی تاثیرگذار ایجاد می‌کند. همین موضوع باعث می‌شود که خواندن آثار او صورت سهل و ممتنعی پیدا کند؛ «در حالی که خرگوش را در یک سبد حمل می‌کرد، عقب اتوبوس نشست. چند روستایی نیز ته اتوبوس نشسته بودند تا بتوانند سیگار بکشند، وقتی خرگوش را دیدند، شروع کردند به صحبت کردن درباره خرگوش‌ها: تابستان امسال بیش از حد معمول خرگوش در این حوالی وجود داشته است. سعی کردند بفهمند خرگوش نر است یا ماده و پرسیدند وقتی که خرگوش بزرگ بشود، آیا واتانن قصد دارد آن را بکشد و بخورد؟ واتانن گفت که مسلما چنین قصدی ندارد. نظر اکثریت چنین بود: هیچ‌کس سگ خود را نمی‌کشد. برخی اوقات دلبستگی به یک حیوان راحت‌تر است تا به یک انسان.»

واتانن هم همین تصمیم را می‌گیرد. برای همین مقدمات جدایی از زنش را فراهم می‌کند تا در ادامه سفرش را با خرگوش کامل کند. سال خرگوش با فصل‌هایی که هر کدام عنوان‌هایی گزارش‌گونه دارند پیش می‌رود. واتانن بعد از تهیه مقدمات سفرش به میکلی می‌رود. همانجا برای نگهداری خرگوش مجوز می‌گیرد. بعدها در نورمس به خاطر اینکه قیافه‌اش با یک خرگوش به خل و چل‌ها می‌زند بازداشت می‌شود. همین موضوع بهانه‌ای می‌شود تا با سرپرست تازه بازنشست شده حوزه انتظامی کیورووِسی با نام هانیکاینن در مورد رییس‌جمهور فنلاند گپ می‌زند و چه نقدی بهتر از این شکل گفت‌وگوی باری به هر جهت؟ اما پاسیلینا در این رمان جامعه یا سیاست را به طور مستقیم مورد خطاب قرار نمی‌دهد.

نمونه موفق آن جایی است که در برخورد با هانیکاینن گفت‌وگو به سیاست‌بازی‌های دولت کشیده می‌شود: «از نظر هانیکاینن، قانون اساسی فنلاند به رییس‌جمهور قدرتی بیش از تصمیم‌گیری درباره مسائل دولتی می‌داد. وقتی واتانن گفت که نمی‌دانست رییس‌جمهور ککونن موفق شده است از اختیاراتی که برایش در نظر گرفته بودند، به خوبی استفاده کند، هانیکاینن پاسخ داد: «سال‌های زیادی درباره رییس‌جمهور ککونن تحقیق کرده‌ام... و به ناامیدکننده‌ترین نتیجه رسیدم، حال خودم را خراب کرد. منظورم این نیست که از کارهایش آشفته شدم. طرفدار نسبتا پروپا قرص جناحش هستم، ولی بی‌خیال و . . . تنها کاری که می‌کنم جمع‌آوری اطلاعاته. اطلاعات را با هم مقایسه می‌کنم، اون‌ها رو سبک سنگین می‌کنم و بعد نتیجه‌گیری می‌کنم. نتیجه بیش از حد تصور ناامیدکننده است.» «و به چه نتیجه‌ای رسیده‌ای؟» یک راز بزرگه. هیچ‌کس جز ساوولاینن و یک نجار در پومالا از اون خبر نداره. هیچ‌کدوم از اونها رازم را برملا نمی‌کنند. می‌دونی چیه؟ اگه نتایج تحقیقاتم را پخش کنم بلوا به‌پا میشه. ممکنه من را به دادگاه عمومی بکشونند یا بهم بخندند.»

واتانن دو فصلی را با هانیکاینن می‌گذراند. در کلیسایی با کشیشی دیدار می‌کند و بعدتر با لذت‌های زندگی جدیدش بیشتر آشنا می‌شود. درست‌ترش اینکه آن‌طور که می‌خواهد زندگی می‌کند؛ «اواخر ماه جولای واتانن مشغول جنگل‌داری شد. وظیفه‌اش زدن شاخ و برگ با داس و خرد کردن شاخه‌هایی بود که بیش از حد بلند شده بودند. در بیشه‌های هم‌مرز شهر کومو کار می‌کرد و شب‌ها در یک چادر می‌خوابید و وفادارترین دوستش که تا آن زمان تقریبا بالغ شده بود او را همراهی می‌کرد. بیش از صد کیلومتر تا شمال کشور فاصله داشت و تقریبا به خط مرکزی فنلاند رسیده بود. همان‌طور که سخت کار می‌کرد، متوجه گذر زمان نبود. قوی‌تر می‌شد و کمتر به زندگی بی‌روح خود، که آن را پانصد کیلومتر آن‌طرف‌تر، در پایتخت در جنوب کشور رها کرده بود، فکر می‌کرد. [...] با خود فکر کرد هر کسی می‌تواند این طور زندگی کند به شرط آنکه از انواع دیگر زندگی دست بکشد.» واتانن مسیر سفرش را رو به شمال ادامه می‌دهد. زندگی‌اش را با کارهایی که در مسیر می‌یابد، ادامه می‌دهد. مواجهه‌اش را با کلاغ و یا شکار خرس در فصل‌های جداگانه شرح می‌دهد. او برای کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین اتفاقات در راه مثل خوردن شام در خوابگاه ویتوماینن با حضور مقامات یا رفتنش از آنجا هم همین کار را می‌کند. همین اتفاق آخر موجب می‌شود مسیر رمان عوض شود.  با آتش‌سوزی در این خوابگاه در نهایت واتانن باز راهی هلسینکی می‌شود.

پس از آن با زنی به نام لیلا آشنا می‌شود (این لیلا را به خاطر بسپارید)، اما بعدتر همان مسیری را در پیش می‌گیرد که از ابتدای رمان آغاز کرده بود. او به سوی سرزمین‌های شمالی می‌رود. واتانن با خرگوشش ناخواسته از مرز می‌گذرد و سر از شوروی در می‌آورد. او بعدتر مورد بازجویی قرار می‌گیرد و بازجویی‌اش شامل دویست صفحه به فنلاند فرستاده می‌شود. از فنلاند برای واتانن 22 مورد ارتکاب جرایم به شوروی فرستاده می‌شود. او را در نهایت به فنلاند برمی‌گردانند و به زندان می‌افتد. واتانن درخواست می‌کند تا خرگوش را به عنوان شریک جرمش معرفی کنند تا به همین بهانه در یک سلول باشند. این درخواست برخلاف قوانین فنلاند بود. دست آخر با نامه‌نگاری این امکان در اختیار واتانن قرار می‌گیرد. دو صفحه پایانی کتاب شرح سرنوشت واتانن و خرگوش او از زبان نویسنده است؛ «کتاب حاضر در دست انتشار بود، که روی میز تحریرم یک تلگرام فوری دیدم. تلگرام از زندان صادر شده بود: واتانن و خرگوشش از زندان فرار کرده‌اند! [...] به علاوه، فردای آن روز وکیل واتانن، لیلا هایکینن نیز ناپدید شد و تاکنون هیچ خبری از او در دست نیست. همین خبر اخیر نشان می‌دهد که واتانن مردی است که می‌شود روی او حساب کرد.» چند خط پایانی کتاب را می‌توان به آرتو پاسیلینا و موفقیتش در رمان «سال خرگوش» هم تعمیم داد؛ در حقیقت پاسیلینا در «سال خرگوش» هم نشان می‌دهد رمان‌نویسی است که می‌شود روی او و نوشته‌هایش حساب کرد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

زنانگی عنصر مغفول و هنوز ناشناخته عصر ماست و باور کنید هرچه بدبختی می‌کشیم از همین جاست... دختر شاهزاده‌ای است که آنقدر پاکدامن و باکره است و عطر بهشت دارد که پرستش می‌شود اما هیچ خواستگاری ندارد... پسرش اروس را مامور می‌کند او را بکشد... به تحریک خواهرانش، قول و قرارش با اروس را زیر پا می‌گذارد... هر زنی همزمان دو ابزار شگفت‌انگیز و البته وحشتناک دارد: چراغ و خنجر ...
پیش از بوکر او هرگز نتوانسته بود صرفا از طریق داستان‌هایش مخارج زندگیش را تامین کند... تنها در بریتانیا ۸۰۰ هزار نسخه فروخته... برنده شدن در این جایزه به یک نوع «تاج‌گذاری» تبدیل شده است... هر سال مجموعه جدیدی از داوران انتخاب می‌شوند... برخی از ناشران نیز رزومه داوران را موشکافی می‌کنند و آثار پیشنهادی را مطابق سلیقه آنها ارائه می‌دهند... برنده شدن بسیاری را تبدیل به نویسندگانی مضطرب می‌کند ...
حکومتی که بنیادش بر تمایز و تبعیض میان شهروندان شکل گرفته است به همان همبستگی اجتماعی نیم‌بند هم لطمات فراوانی وارد می‌کند... «دولت صالحان» همان ارز زبان‌بسته را به نورچشمی‌ها، یا صالحان رده پایین‌تر، اهدا می‌کند... مشکل ایران حتی مقامات فاسد و اصولا فساد نیست. فساد خود نتیجه حکمرانی فشل، نبود آزادی و اقتصاد دولتی است... به فکر کارگران و پابرهنگان و کوخ‌نشینانید؟‌ سلمنا! تورم را مهار کنید که دمار از روزگار همان طبقه درآورده است، وگرنه کاخ‌نشینان که کیف‌شان با تورم کوک می‌شود ...
عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...