یک عاشقانه عالی | آرمان ملی


«هتل دولاک» [hotel du lac] شاهکار آنیتا بروکنر [Anita Brookner] در سال 1984 منتشر شد، جایزه بوکر را دریافت کرد و اکنون با گذشت سه دهه از انتشار آن، همچنان خوانده، نقد و ترجمه می‌شود. (به تازگی ترجمه فارسی آن توسط فاطمه خلیلیان از سوی نشر خوب منتشر شده است.) همانطور که نشریه اسپکتیتور در سال 1984 در ستایش آن نوشت: «داستانی کلاسیک که با لذت خوانده خواهد شد، از حالا تا صد سال بعد.» همین اتفاق هم افتاد.

هتل دولاک» [hotel du lac] شاهکار آنیتا بروکنر [Anita Brookner]

هیلاری منتل نویسنده رمان «تالار گرگ» و برنده جایزه بوکر، تکنیک آنیتا بروکنر به عنوان یک رمان‌نویس را «بسیار مطمئن و حرفه‌ای» برشمرد و در دهه اول سال 2000، آن تایلر، نویسنده آمریکایی برنده جایزه پولیتزر، نیز در یادداشت کوتاهی آن را این‌طور تشریح کرد: «در نقطه‌ای حساس از رمان هتل دولاک، مرد ثروتمند و جذابی به سمت زنی کشش پیدا کرده است، به او می‌گوید: «اگر این موضوع را به من بگویید شاید حس بهتری پیدا کنید.»
«اوه واقعا این نظر شماست؟»
زن درحالی‌که به سختی نفس می‌کشد، ادامه می‌دهد: «و اگر اینطور باشد شما تضمین می‌کنید که نتایجش خیلی زود احساس شود؟»

این مکالمات درست مانند تبلیغات مبهم دارویی است که به تسکین شما کمک می‌کند، ولی درست معلوم نیست از چه چیزی و چه‌طور! این گفت‌وگو ممکن است عینا از یکی از رمان‌های باربارا پیم (نویسنده انگلیسی رمان «زنان فوق‌العاده») آمده باشد؛ مردی تمام‌عیار و زنی شدیدا خجالتی و سر‌به‌زیر. در اکثر مواقع آنیتا بروکنر با باربارا پیم مقایسه می‌شود، نه به خاطر سبکِ نوشتن، بلکه بیشتر به دلیل نقشی که شخصیت‌های داستانشان دارند. قهرمانان زن داستان اغلب خونگرم، خوشایند و جذاب و خوش‌پوش هستند و به قدری نکته‌سنج و عاقل‌اند که وقتی در جریان داستان، پی می‌بریم چه‌قدر جوان هستند و حتی هنوز سی‌ساله هم نشده‌اند، به واقع تعجب می‌کنیم.

اما عموما شخصیت‌های زن داستان‌های باربارا پیم، برخلاف آنیتا بروکنر همواره ناقص هستند، خصوصا از نگاه آقایان که این موضوع را همیشه با لبخندی معنادار نشان می‌دهند. با نگاهی به آثار دیگر خانم بروکنر قهرمان زن داستان اغلب نقشی سنتی دارد؛ وفادار، از خود گذشته و وابسته به مردان؛ گاهی هم درگیر عشق‌های یک‌طرفه می‌شوند و داستان‌ها معمولا با ناامیدی و سرخوردگی و با حال‌وهوای تیره و تار به پایان می‌رسند.

اما در رمان «هتل دولاک»، جذاب‌ترین رمان خانم بروکنر، قهرمان زن داستان از همان ابتدا فیلسوف‌مآب‌تر و با اعتماد به نفس بیشتری ظاهر می‌شود و به این آگاهی رسیده که مجرد و تنهاماندن به هیچ وجه تراژدی و غمناک نیست.

ادیث هوپ قهرمان رمان، در طول داستان دو پیشنهاد ازدواج دریافت می‌کند، اما هیچ کدام از شوهرهای احتمالی از نگاه او کامل نیستند. یکی از آنها بیش از حد کسل‌کننده است و دیگری بیش از اندازه مداخله‌گر که با در نظرداشتن داستان‌های پیشین این نویسنده، قهرمان داستان باید بالاخره به یکی از آنها رضایت می‌داد. اما ادیث درنهایت هیچ کدام را نمی‌‌پذیرد و از آن‌جایی‌که اتفاقا خودش نویسنده داستان‌های عاشقانه است، به تمجیدِ غیرعاشقانه و واقع‌گرایانه‌یی از زندگیِ مجردی می‌رسد.»

جدا از توصیفِ درخشانِ آن تایلر، رمان «هتل دولاک» داستانی عاشقانه، آمیخته به طنز، هوشمندانه و اثرگذار است؛ داستانِ زندگیِ زنی به نام ادیث هوپ که با نام مستعار، داستان‌های عاشقانه می‌نویسد و پس از اتفاقات ناخوشایندی که ناخواسته در زندگی‌اش رخ داده، برای مرور و بازیابی گذشته‌اش به هتل دولاک در سوئیس می‌رود. اما فضای آرام و مهمان‌های دیگر هتل دغدغه‌های هویتی در او‌ ایجاد می‌‌کند.

به هر صورت او در هتل دولاک است، زنی نجیب و آرام شبیه ویرجینیا وولف که شبیه او هم لباس می‌پوشد. صبح‌ها روی رمانش کار می‌کند یا برای عشقِ واقعی‌اش نامه می‌نویسد، به مردی که شانسی برای ازدواج با او ندارد و باقی روز را با پیاده‌روی، نوشیدن چای و صرف شام می‌گذراند. توصیفات جذاب ادیث هوپ از پنجره‌‌ اتاقش، ابر متراکم صبح‌گاهی، قایق‌ها، دریاچه و مسافران مانند تماشای اثری نقاشی جذاب و پر از رنگ است… اما نقش دو نفر از مهمانان هتل با اهمیت‌تر از آن چیزی است که در نگاه اول به نظر می‌رسند. خانم پوزی و دخترش جنیفر که گویا به پای همه چیزهایی نشسته‌اند که ادیث در زندگی‌اش به شکلی آن را رد کرده یا پشت سر گذاشته است:

«ادیث هوب، عاشقانه‌نویسی با نام مستعاری جذاب‌تر، طوری کنار پنجره ایستادکه گفتی با نیت خیر می‌شد در ظلمت رازآمیز پیش رو رخنه کرد. گیرم به وعده سرور سعادتی امید بسته بود، به حال‌وهوایی عاری از اوهام و وضعی معقول، اگر نگوییم یکسره فراهم- هتلی آرام، غذای عالی، پیاده‌روی‌های طولانی، بری از هیجان، و خاموشی زودهنگام شب‌ها- بلکه به بازگشت شخصیت کوشا و جدی‌اش دلگرم شود و لغزش ناگواری را که به این تبعید کوتاه انجامید، از یاد ببرد؛ تبعید به این مکان ظاهرا خالی از سکنه، آن‌هم در این وقت سال، با شب‌های دیررسش؛ وقتی که بایست در خانه می‌بود... اما خانه، همان خانه بود که به یک‌باره چنان دشمن شد که مایه تسلیمش شد، و شاید مایه ترس از آنچه بر سرش می‌آمد و آن‌وقت بود که دوستانش گفتند بد نیست کمی پس بنشیند و پنه‌لوپه میلنه، دوست و همسایه‌اش، لب فروبسته، او را به فرودگاه رساند و گفت می‌بخشدش، مشروط به اینکه دیرزمانی پیش چشم نباشد و پیرتر و عاقل‌تر و عذرخواه بازگردد. به دل گفت چون مجاز به خطا نیستم، انگار که دختری بی‌دست و پایم. ولی چرا؟ من زنی جدی‌ام، آگاه از صلاح خودم، و دوستان قضاوتم می‌کنند که سنم از این بی‌ملاحظگی‌ها گذشته. بارها از شباهت ظاهری‌ام به ویرجینیا وولف گفته‌اند؛ خانه‌دارم، مالیاتم را می‌دهم، آشپزی ساده‌ام، و نسخه‌های تایپ‌شده را پیش از موعد مقرر تحویل می‌دهم...»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...