یاشار کمال، برای مخاطب فارسی‌زبان اهل ادبیات، نویسنده‌ای است نام‌آشنا؛ نویسنده‌ای قدیمی‌تر از اورهان پاموک و با سبک و سیاقی متفاوت با او. یاشار کمال، نویسنده‌ای است رئالیست که تاکنون آثار مختلفی از او به فارسی ترجمه شده و این‌روزها نیز مجموعه داستانی از او با عنوان «سربازان خدا» [God’s Soldiers یا Allahin askerleri] با ترجمه عین‌اله غریب به‌چاپ رسیده است.

سربازان خدا یاشار کمال Allahin askerleri Yaşar Kemal

سربازان خدا شامل هشت داستان است. یاشار کمال خود درباره این هشت داستان گفته است: «تمامی هشت داستان این کتاب- اگر بشود داستان نامیدشان- بر اساس مصاحبه‌های حضوری و مستند شخص نگارنده شکل گرفته‌اند که بر این اساس همه شخصیت‌ها و موقعیت‌ها واقعی هستند.» سربازان خدا درباره کودکان خیابانی است و همانطور که در مقدمه‌ای که در ترجمه فارسی کتاب به‌نقل از ناشر آثار یاشار کمال آمده، حاصل مصاحبه‌های نویسنده با کودکانی است که «هرکدام به‌دلایلی خاص مجبور شده‌اند دور از هر خانه و کاشانه‌ای در کنج پارک‌ها و زیر پل‌ها و لابه‌لای صخره‌های موج‌شکن مسکن کرده و برای گذران ساده‌ترین امورات زندگی روزمره با دشوارترین مسایل و مصایب ممکن مواجه شوند؛ مسایل و مصایبی که یاشار کمال در این اثر به ساده‌ترین شکل ممکن از زبان خود این کودکان به چندوچون آنها می‌پردازد.»

عنوان‌های هشت داستان این مجموعه عبارتند از: «اَیه‌یه‌یه‌یه‌یه»، «کاش کی زرافه رو نزن»، «شبی که هوا بدجوری شرجی بود»، «شبیه قدیر که شاگرد آهنگری بود بود»، «سربازهای خدا همه‌چیزشون با بقیه فرق می‌کنه»، «سر بریده»، «انگار پرنده می‌بارید اون روزا از آسمون» و «یه تیکه آهن آبدیده».

اینک قسمتی از داستان «شبی که هوا بدجوری شرجی بود» از این مجموعه: «از صدای سایش چمن‌ها که از رو کفشای چرمی و پاچه شلوار جینم بلند می‌شد، جیرجیرک و شب‌پره بود که به چپ‌وراست جست می‌زدن و تو چشم‌به‌هم‌زدنی ناپدید می‌شدن. از جلو تیر چراغ‌برق که رد می‌شدم یهو یه خفاش از بالای سرم تیر کشید و حسابی ترسوندم. به سمت مرکز پارک که پشت ساحل بود سرازیر شدم، یهو باد قطع شد و شرجی هوا قوت گرفت انگار کسی لیس بزنه سروصورت آدم‌رو، مرکز پارک که ارتفاعش از همه‌جای اون پایین‌تره، هم سروصداش کمتر بود هم روشناییش. جلوتر زیر یه بید مجنون نوری خورد به چشمم که اول فکر کردم کرم شب‌تابه ولی دقیق که شدم دیدم بیشتر شبیه آتیش سیگاره تا کرم شب‌تاب برا اینکه هی قوت و ضعف می‌گرفت و سوسو می‌زد. صدای بلند و کشیده هواپیمایی که داشت می‌نشست تو فرودگاه یشیل‌کوی قطع که شد، احساس کردم صدای پچ‌پچ می‌شنوم. هنوز خیلی جلوتر نرفته بودم که دیدم بله، صدا صدای پچ‌پچه و نور ‌نور سیگار. یه دومتری جلو رفتم و گفتم: «سلام.» هفت هشت تا سایه بدقواره وول خوردن رو هم ولی هیچ صدایی ازشون بلند نشد برا همین دوباره و این‌بار کمی بلندتر گفتم: «سلام.» این‌بار همه‌شون بلند شدن ولی بازم جوابی ندادن. دیگه واضح می‌شد دیدشون...»

از همین سطرها می‌توان دریافت که مستندنگاری یاشار کمال، از نقطه‌های کور و تاریک شهر و زندگی کودکان خیابانی، صرفا گزارشی روزنامه‌ای نیست و یاشار کمال، قدرت ادبی‌اش را در فضاسازی و دیگر عناصر داستانی در این قصه‌ها به رخ کشیده است. گرچه خود در همان نوشته آغاز کتاب می‌گوید مطمئن نیست که بتوان اینها را داستان نامید. فضاسازی‌های یاشار کمال در این مجموعه، هنرمندانه است و او به‌خوبی توانسته از طریق فضاسازی و دیالوگ، موقعیت را ترسیم کند؛ موقعیت کودکانی که صداهای خاموش و طردشده شهر هستند و نویسنده با ادبیاتی که براساس حقیقت زندگی آنها خلق کرده، این صدای خاموش را احضار کرده و به گوش خوانندگان رسانده است. شاید چکیده نگاه یاشار کمال را در این مجموعه بتوان در عباراتی از قصه «سربازای خدا همه‌چیزشون با بقیه فرق می‌کنه» یافت. همان عباراتی که از زبان یکی از شخصیت‌ها نقل می‌شود و به‌منزله عکسی دسته‌جمعی از همه کودکان بی‌جا و مکانی است که در سراسر کتاب پراکنده‌اند. همان عباراتی که در پشت جلد ترجمه فارسی هم شاید به‌عنوان سرشت‌نمای مجموعه داستان سربازهای خدا چاپ شده است: «عجیبه نه؟ ما همدیگه‌رو می‌شناسیم. همه بچه‌های دربه‌در همدیگه‌رو می‌شناسن. از برق تو چشمامون، از رنگ‌وروی چهره‌هامون، از صدامون، از بوهامون... چه می‌دونم. ما با همه فرق داریم. ماها یه‌جور دیگه‌ایم. ما... ما سربازان خداییم. سربازای خدا یه‌جور دیگه‌ن، یه‌جور دیگه.» و بعد راوی می‌گوید: «از این اصطلاح «سربازان خدا» خوشش اومده بود و مدام تکرارش می‌کرد. معلوم بود که همون لحظه و فی‌البداهه اومده بود تو دهنش اما ول‌کنش نبود و خیلی حال می‌کرد از تکرارش.»

مجموعه داستان سربازان خدا را انتشارات گیسا منتشر کرده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

وقتی پلیس مخفی از من بازجویی می‌کرد، اغلب می‌گفت: یادت نرود نانی که خورده‌ای مال رومانی است... اگر مردم رومانی را دوست ندارند- همیشه می‌گفتند «مردم» نمی‌گفتند «رژیم»- پس باید به غرب و پیش دوستان فاشیستم بروند... هر کتاب را حداقل 20 بار می‌نویسم... اما اغلب سراغ نخستین نسخه می‌روم... در مورد من، چیزی برای کشف کردن وجود نداشت چون در تمام آپارتمانم شنود گذاشته بودند... مردم باید برای غذا در صف می‌ایستادند اما هرگز با کمبود میکروفن مواجه نمی‌شدیم ...
ژاپنی‌ها مالزی را تصرف کردند و هزاران اسیر انگلیسی را واداشتند که خط آهنی در جنگل‌های بیرمانی و تایلند بکشند. پانصد نفر از ایشان را به نزدیک رودخانه‌ی کوای می‌آورند تا در آنجا پلی در نقطه‌ای بنا کنند که از نظر رزمی بسیار مهم است... سه تن با چتر نجات در جنگلی نزدیک مرز بیرمانی فرود می‌آیند و عملیات تخریب پل را در همان روز افتتاح آن تدارک می‌بینند... سرهنگ به ژاپنی‌ها اطلاع می‌دهد ...
گفت که هر دو کتاب من را خوانده است و کتاب‌های خیلی افتضاحی بوده‌اند... بچسب به قصه زندگی خودت... یک گوشه‌ای مشغول نقشه‌کشیدن برای این بودم که با پول جایزه چه کار کنم... داستان‌نویسی را به سبک چارلز دیکنز شروع کردم... من را به مدرسه خصوصی فرستادند و خدا می‌داند پدرم چطور هزینه آن را می‌پرداخت... اخراج شدم... بازیگر شدم... از خانه فرار کردم... نقاش صحنه بود و سال‌ها بود که عاشقش بودم... با دو بچه ترکمان کرد... ...
شاهنشاه می‌فرمایند: هرجا که امکان ساختن سدی باشد ایجاد خواهیم کرد... تالاب هورالعظیم، تالاب شادگان، دریاچه بختگان و دریاچه پریشان همگی خشک شده‌اند... اولین نتیجه مستقیم خشکی دریاچه‌ها: گردوغبار و آلودگی هوا... این مملکت احتیاج به هیچ دشمنی نداره، خودمون داریم خودمون رو می‌کشیم... طی ۱۰ سال گذشته بیش از یک میلیون نخل بر اثر شوریِ آب پایین دستِ سدهای کرخه، خشک شده‌اند. این تعداد تقریبا معادل کل خسارت جنگ ۸ ساله به نخلستان‌های جنوب است ...
مهمترین رمان مارتین زوتر... دنیایی کوچک اما پیچیده و سرشار از کشمکش‌های پرشور بر سر تصاحب قدرت... مهره‌ ضعیفی است که به یک‌باره قدرتی عظیم در دست می‌گیرد و در برابر خانواده‌ معنوی خود از آن بهره می‌جوید... این امکان و فرصت بزرگ، به‌هیچ‌وجه پول یا موقعیت اجتماعی برتر نیست... آنچه این نهاد قدرت را در برابر عضوی از خود آسیب‌پذیر می‌کند، مناسباتی است که برقرار کرده است... خانواده برای بقای خود می‌جنگد... ...