من قهرمان نیستم | الف


درک جهان بدون فهم مناسبات آن با قدرت ناممکن است.  از این رو بود که نیچه به عنوان بزرگترین منادی جهان مدرن یکی از مهمترین و حجیم ترین آثارش را به بحث در این‌باره اختصاص داده است. چراکه دریافته بود در جهان مدرن پیش رو بسیاری از مهمترین وجوه حیات و اندیشه آدمی در نسبت با قدرت سنجیده و معنا خواهند یافت و در هر نظامی به اقتضای مناسبات حاکم برآن به یک شکل در خواهند آمد. براین اساس چه در سرزمینی آزاد زندگی کنی و چه در کشوری با ساختارهای واپسگرا و یا توتالیتر، روشن شدن مناسبات حوزه‌های گوناگون با نهاد قدرت امری مهم و تعیین کننده محسوب می‌شود.

هیاهوی زمان» [The noise of time] نوشته جولین بارنز

«هیاهوی زمان» [The noise of time] نوشته جولین بارنز که به همت نشر چشمه و با ترجمه پیمان خاکسار منتشر شده، اثری است که از نسبت هنر با قدرت و هنرمند با صاحبان نهاد قدرت می‌گوید. رمانی که مفهومی عمیق و فلسفی را در هیأت یک روایتی جذاب، ملموس و قابل درک ساخته است و این چیزی نیست جر تبلور عینی وجوه اندیشمندانه یک اثر هنری که کتابی شایان توجه بدل می‌سازد.

جولین بارنز عقیده دارد، نویسنده وقتی دریافت حرفی برای گفتن ندارد، باید خود را بازنشسته کند. چنین عقیده ای و پایبندی به آن البته شجاعت بسیار می‌خواهد. اما آثار او حکایت از این واقعیت دارند که نه تنها هنوز به این نقطه نرسیده است که گفتنی‌های بسیاری نیز دارد. در دنیای داستان‌نویسی داشتن حرف تازه یک چیز است و ارائه روایتی تازه از آن چیزی دیگر. به خصوص برای نویسنده این روزگار که تجربه چندین سده داستان‌نویسی توسط  نویسندگان بزرگی را پشت سر دارد؛ بنابراین نوشتن داستانی گفته نشده و ارایه حرفی تازه را واقعا دشوار ساخته است.پس نباید چندان متعجب بود که نویسندگان این دوره‌ها با پناه بردن به فرم گرایی و توسل به آشنایی زدایی در رمان پست مدرن میکوشند جلوه ای تازه و متفاوت به آثار خود ببخشند. جولین بارنز اگرچه به فرم اثر و قوام یافتگی آن توجه دارد، اما در عین حال برای خواندنی بودن کار خود اهمیت بسیاری قائل است.
رفتن به سراغ زندگی شخصیت‌های واقعی تاریخ و آوردن آنها به ساحت ادبیات داستانی یکی از شیوه‌هایی است که در سالهای اخیر از محبوبیت بیشتری در قیاس با گذشته برخوردار شده است. شاید برخی براین تصور باشند که با این شیوه، چون نویسنده واقعیتی بیرون از متن را مورد استفاده قرار می‌دهد، کاری به مراتب راحتر از زمانی دارد که مجبور است همه چیز را (از صفر تا صد) خود بسازد. همچنین داستان می‌تواند با اتکا به عناصری برون متنی که حاصل آشنایی با آن شخصیت و حوادث زندگی اش بوده، فی نفسه دارای جذابیت باشد.

اما این‌ها همه تصوراتی است که نباید روی آنها زیاد حساب باز کرد چون هر شیوه ای که در داستان بکار گرفته می‌شود، الزاماتی را به دنبال دارد که می‌تواند کار نویسنده را از جهاتی دشوار و از جهاتی آسان سازد.

به هر روی جولین بارنز اگرچه جایزه بوکر خود را به واسطه رمانی خارج از این سبک و سیاق (درک یک پایان) به چنگ آورده، اما به اعتبار کارنامه‌اش می‌توان گفت که به نوشتن رمانهای زندگی نامه ای علاقه خاصی دارد،  او پیش از این به سراغ گوستاو فلوبر (نویسنده محبوبش) و آرتور کنان دویل نیز رفته و حالا زندگی دمیتری شاستاکوویچ [Dmitri Shostakovich] آهنگساز بزرگ روس را دستمایه نوشتن تازه ترین اثر داستانی خود قرار داده است.

انتخاب چنین گزینه ای برای نوشتن رمان، نشان از هوشمندی جولین بارنز دارد؛  انتخاب زندگی هنرمندی بزرگ که از به واسطه برخورداری از نبوغ دارای شخصیتی چند بعدی است، تنها یک بعد ظاهری ماجراست. بی شک کشوری که دمیتری شاستاکوویچ در آن زاده شده و دوره ای که او در آن زیسته از اهمیتی بسیار بیشتر برخوردار بوده است. او در کشوری زاده شده که در دوران زندگی او، آبستن حوادث گوناگونی بوده است که هر یک از آنها به تنهایی حائز ویژگی‌های جذاب گوناگونی است. انقلاب بلشویکی و سقوط حکومت تزاری، روی کار آمدن حزب کمونیست در روسیه، رهبری لنین، دیکتاتوری استالین و روی کار آمدن خروشچف و ...همچنین همزمانی با جنگ جهانی اول و دوم، زندگی در دوران جنگ سرد و از همه مهمتر زندگی در دوران سیاهی که با تصفیه‌های مرگبار استالین همراه بوده و بسیاری حوادث ریز و درشتی که یک هنرمند نابغه در کشوری همانند شوروی می‌توانسته با آنها درگیر باشد. اما در کنار همه اینها نباید از ویژگی‌های خاص خود دمیتری شاستاکوویچ نیز غافل شد. او اگرچه همانند بسیاری از هنرمندان روشنفکر شوروی سابق خیلی زود از انقلاب آن کشور ناامید شده و از آن برید و حتی تا مرز تنفر از این سیستم نیز پیش رفت، اما شخصیت او از ابعاد قهرمانی برخوردار نبود، همین مسئله باعث ایجاد فضای منحصر به فردی برای رمان شده، چرا که با هنرمندی طرف هستیم که در چنین نظامی تا حد امکان، تحت فشار جسمی و روحی قرار می‌گیرد، تحقیر می‌شود، خرد می‌شود و در نهایت جولین بارنز به تلخی نشان می‌دهد که چگونه بهشت سرشار از برابری کمونیستی، از او انسانی چنان درمانده  می‌سازد که حتی حیثیت انسانی اش را نیز از دست می‌دهد. از این منظر رمان هیاهوی رمان به مراتب تلخ تر از رمانهایی ست که شرح مصائب اردوگاه‌های کار اجباری در جهنم سردی چون سیبری بوده است و جولین بارنز به شکلی تحسین برانگیز از این ظرفیت‌ها بهره می‌گیرد تا این رمان کوچک را به اثری بزرگ بدل سازد.

نویسندگانی که به سراغ تاریخ شوروی می‌روند، همواره با یک معضل بسیار بزرگ روبه رو هستند و آن پنهان کاری عجیب و غریبی است که در دوران کمونیسم وجود داشت و قلب واقعیت، برای دیگرگونه نشان دادن حقایق، محققان را با این معضل روبه رو می‌سازد که کدام روایت درست است و کدام یک نادرست است. اما از این معضل که می‌تواند برای یک تاریخ نگار سردرگم کننده باشد، جولین بارنز (به عنوان یک رمان نویس) به صورتی هوشمندانه، بستری برای بارور کردن نیروی تخیل خود ساخته است که  به خلق لحظه‌هایی درخشان انجامیده است. نمونه بارز آن هم لحظه‌های شب زنده داری قهرمان داستان، در پاگرد خانه، جایی که کیف بدست و لباس پوشیده آماده است تا اگر از سمت حکومت برای دستگیری اش می‌آیند، اهل خانه شاهدش نباشند و پیش در و همسایه با بیرون کشیده شدن با لباس خواب تحقیر نشود!

جولین بارنز در کشوری آزاد زیسته اما به خوبی توانسته رنج و اضطراب و مهمتر از همه شکنندگی هنرمندی را که در سرزمینی با نظامی توتالیتر زیسته، پیش روی خواننده بگذارد. نظامی که روشنفکران و هنرمندانش را چنان تحت فشار می‌گذارد تا موجوداتی هویت باخته از آنها بسازد. خواننده کتاب در هیاهوی زمان به روشنی در می‌یابد که چرا در نظام‌هایی از این دست، هنرمندان جهانی را برنمی تابند بلکه هنرمندی ایدئولوژی زده را می‌جویند که داخل کشور مبلغ و خارج از کشور مدافع آرمانهای پوشالی آنها باشند.

دمیتری شاستاکوویچ [Dmitri Shostakovich]

گفتگوی تلفنی شوستاکوویچ با استالین (قدرت) و تأکید او برای حضوراین آهنگساز در کنفرانس صلح جهانی که قرار است در نیویورک برگزار شود به زیبایی بازتاب دهنده چنین حقیقت تلخی است. جولین بارنز به شکلی کنایی همه آنها که در سیستم توتالیتر قهرمان این داستان یا دیگر هنرمندان و روشنفکران آن روزگار را تحت فشار می‌گذارند، قدرت نامیده است. چرا که آنها در سطوح مختلف عملا کاری را صورت می‌دهند که بدون تفاوت ماهوی ست.

هیاهوی زمان، اثری است جذاب؛ اگرچه روایت تلخی است از فروپاشی انسانی، تحقیر نبوغ و تجاوز به حثیتی که به هیچ شکلی اعاده نخواهد شد. در واقع قهرمان رمان لحظه به لحظه بیش از پیش در مناسبات نابرابر قدرت و هنر خرد می‌شود. ابتدا با ترس، در ادامه با تحقیر و فشار و در نهایت با دروغ، بخشهایی از رمان که آهنگساز در کنفرانس صلح جهانی همچون عروسک خیمه شب بازی در دستان قدرت، با دفاع از سیاست‌های سیستم شوروی و همچنین روخوانی از متن سخنرانی اش که خود ننوشته، ته مانده آبروی هنر خود را نیز ناخواسته فدای سیستم ترور و وحشت می‌کند از تلخ ترین لحظه‌های این رمان فراموش ناشدنی هستند که باید آن را خواند...

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...