یکشنبه 27 دی ماه سالروز تولد نویسنده بزرگ روس، «آنتوان چخوف» است. به همین مناسبت تئاتر «همپستد» لندن ‏طی شش روز صد‌و‌پنجاهمین سالگرد تولد او را جشن می‌گیرد.‏

چخوف


به گزارش سایت ایران تئاتر، تئاتر «همپستد» از 28 دی تا 3 بهمن ماه برنامه‌هایی را با حضور اهالی تئاتر انگلیس ‏ترتیب داده است.

دو تن از بهترین بازیگران انگلیس، «مایکل پنینگتن» و «روزاموند بارتلت» که چخوف‌شناس هستند، یک ‏مجموعه از کارهای چخوف را در این تئاتر به نمایش در ‌می‌آورند.

درآمد حاصل از فروش بلیط این نمایش‌ها ‏صرف بازسازی خانه‌ای در «یالتا» (شهری واقع در جنوب اکراین) خواهد شد که چخوف در آن نمایشنامه‌های «سه ‏خواهر» و «باغ آلبالو» را نوشت و اکنون به شدت نیازمند بازسازی است.

طی این شش روز، نویسندگان و ‏کارگردانان مطرح انگلیس، ‌نمایشنامه‌ها و داستان‌های مورد علاقه‌شان را از میان آثار «چخوف» انتخاب کرده و در ‏کنار نمایشنامه‌خوانی و اجرای آن‌ها، به بحث درباره‌ی این آثار خواهند پرداخت.

«مایکل پنینگتن» نیز یک نمایش تک ‏نفره درباره‌ی خود چخوف اجرا خواهد کرد.‏

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...