فرانسیس فوکویاما، استاد دانشگاه و تحلیلگر راست‌گرای آمریکایی است که با نظریه «پایان تاریخ» به شهرت جهانی رسید. اواخر قرن گذشته بود که اعلام کرد با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پیروزی لیبرال‌دموکراسی به عنوان جریان غالب، مسلط و بهترین نظام اجتماعی و سیاسی ممکن تاریخ نیز به پایان رسیده و همه کشورها و جوامع باید در برابر آن تسلیم شوند. او این پایان را پایانی خوش نامید. اعلام این حکم منتقدان و همچنین هواداران بسیاری برای او در جهان به ارمغان آورد. در ایران نیز بسیاری به آرا و نظرات او گرویدند. مقالات و یادداشت‌های او به فارسی ترجمه شد و به‌تازگی نیز یکی دیگر از کتاب‌های او، «نظم و زوال سیاسی»، ترجمه شده است. دیری نپایید که پایان خوش تاریخ هم به پایان رسید: بحران مالی و اعتباری در سراسر جهان، فقر و بی‌کاری گسترده، تروریسم و رشد فضای امنیتی در جهان، جنگ‌های نیابتی، بحران زیست‌محیطی و تغییرات اقلیمی، قحطی و خشک‌سالی و بحران فراگیر پناه‌جویان تنها بخشی از بحران‌های جهان حاضر است که نشان می‌دهد پایان خوشی در کار نبوده؛ نظری که اخیرا خود فوکویاما نیز بر آن صحه گذاشت و در مصاحبه اخیرش با مجله نیواستیتسمن تغییر موضع خود را آشکار کرد: «چیزی که آن‌موقع گفتم این بود که دموکراسی مدرن صلح و رفاه به همراه دارد ولی مشکل اینجاست که مردم بیش از این می‌خواهند... لیبرال‌دموکراسی حتی نمی‌کوشد زندگی خوب را تعریف کند، این قضیه را به فرد واگذار می‌کند، فرد حس از‌خود‌بیگانگی و بی‌هدفی می‌کند، و به همین دلیل است که پیوستن به گروه‌های هویتی به افراد حس تعلق به یک جماعت می‌دهد». به گفته او، منتقدانش «احتمالا کتاب پایان تاریخ را تا انتها نخوانده‌اند، یعنی بخش واپسین انسان که درواقع از برخی از تهدیدهای بالقوه دموکراسی می‌گوید». او در کتاب جدیدش، «هویت: خواست کرامت و سیاست کین‌توزی»، می‌کوشد به جریان‌های ضدلیبرال کنونی، از آمریکا تا روسیه، ترکیه، لهستان، مجارستان و ایتالیا بپردازد. فوکویاما در مصاحبه اخیر خود تا آنجا پیش رفت که اذعان کرد: «در این مقطع به نظر می‌رسد برخی از حرف‌های کارل مارکس درست از آب درآمده. او درباره بحران تولید مازاد صحبت کرده... که در نتیجه آن کارگران فقیرتر خواهند شد و با ناکافی‌بودن تقاضای مؤثر در بازار روبه‌رو می‌شویم». اظهارات جدید فوکویاما هم مثل اظهارات سابقش سروصدای زیادی به‌پا کرده و برخی به نقد مواضع جدید او پرداخته‌اند. از جمله الکس کالینیکوس، نظریه‌پرداز سیاسی و عضو کمیته مرکزی حزب کارگران سوسیالیست، در یادداشتی به نقد او پرداخته است که در ادامه می‌خوانید.

چرا فوکویاما همچنان درکی از تاریخ ندارد؟ | الکس کالینیکوس

فرانسیس فوکویاما به‌تازگی کتابی منتشر کرده با عنوان تکراری و ملالت‌بار «هویت». کمتر کسی به این نکته اشاره کرده است. سال 1992 که کتابش «پایان تاریخ و واپسین انسان» منتشر شد، اوضاع بسیار متفاوت بود. فوکویاما همان موقع هم مشهور بود. در سال 1989 وقتی در دوره ریاست‌جمهوری بوش پدر معاون مدیرکل برنامه‌ریزی سیاسی وزارت امور خارجه بود مقاله‌ای منتشر کرد با عنوان «پایان تاریخ؟» ادعایش این بود که پیروزی ایالات متحده بر روسیه استالینی شاهدی است بر پیروزی قاطع سرمایه‌داری لیبرال بر کمونیسم. و از این‌رو، گواهی است بر پایان تاریخ.

فوکویاما تاریخ را به پیروی از فیلسوف بزرگ هگل، نبردی می‌دانست بین ایدئولوژی‌های رقیب. بنا به ادعای او، کمونیسم نماینده آخرین مجموعه از ایده‌های مترقی بود که می‌توانست سرمایه‌داری را به چالش بکشد. وقتی کمونیسم شکست خورد، تاریخ به پایان رسید. فوکویاما را سخنگوی سرمایه‌داری پیروزمندانه‌ای می‌دانستند که رونالد ریگان و مارگارت تاچر ارائه ‌کردند.

این تصور از او چندان منصفانه نبود. فوکویاما در بخش معروفی از کتاب با خود می‌گوید «پایان تاریخ دورانی تلخ خواهد بود»، دورانی زیر سلطه «محاسبات اقتصادی، حل بی‌وقفه مشکلات فنی، دغدغه‌های زیست‌محیطی، و جبران مطالبات پیچیده مشتریان». اما در کتاب او با کارل مارکس انقلابی مثل یک آدم پیش‌پاافتاده و بی‌اهمیت برخورد شده است.

در سال 1992 در منچستر مناظره‌ای داشتم با فوکویاما درباره این کتاب. کسی در میان 200 مخاطب پیگیر مناظره حاضر نشد از او حمایت کند و او ناچار شد با بی‌میلی اذعان کند «به نظرم تاریخ هنوز در منچستر به پایان نرسیده است». در دهه‌های بعد هم تاریخ لجوجانه ثابت کرد که همه‌جا حی‌وحاضر است و هرگز به پایان نرسیده. فوکویاما هم لحنش را درباره کارل مارکس تغییر داد. در سال 1989 نوشته بود «قطعا مساله طبقه در غرب به طور واقعی حل شده است. برابری‌خواهی در آمریکای مدرن بیانگر دستاورد اساسی جامعه بی‌طبقه مدنظر مارکس است».

تا اینکه در سال 2016 نظر فوکویاما تغییر کرد. او در تلاش برای توضیح انتخاب دونالد ترامپ در روزنامه فایننشال‌تایمز نوشت که طبقه اجتماعی «ظاهرا تبدیل شده به مهم‌ترین شکاف اجتماعی در بسیاری از کشورهای صنعتی و در حال توسعه». در مصاحبه‌ای با مجله نیواستیتسمن برای تبلیغ کتاب آخرش از این هم فراتر رفت. او گفت «به نظر می‌رسد در این مقطع برخی از گفته‌های کارل مارکس درست از آب درآمده است. او از بحران تولید مازاد گفته... که در نتیجه آن کارگران فقیرتر خواهند شد و با ناکافی‌بودن تقاضای مؤثر در بازار روبه‌رو می‌شویم».

اما فوکویاما هنوز به چارچوب اصلی مقاله اولش چسبیده است. او مدعی است موتور تاریخ چیزی است که هگل آن را «نبرد در راه بازشناسی» می‌نامد. تجلی این امر را نه‌فقط در نبردهای ایدئولوژیک، بلکه در سیاست‌های هویتی معاصر نیز می‌توان دید. اگرچه فوکویاما هگل را همه‌جوره بد فهمیده، همان اشتباه هگل را مرتکب می‌شود و ایده‌ها را عاملی تعیین‌کننده می‌داند. مارکس می‌گفت این تصور هگلی نتوانست نشان دهد چگونه جوامع براساس ساختار روابط اقتصادی و تکنولوژی‌های مولد شکل می‌گیرند، مجموع عواملی که درهم تنیده‌اند.

درک فوکویاما از سیاست سطحی است. او سیاست را جابه‌جایی‌های ایدئولوژیک و نبرد قدرت می‌داند. در سال 1989 خود را محق می‌دانست مارکس را نادیده بگیرد چون رژیم‌هایی که، به غلط، مشروعیت خود را از مارکس داشتند، فروپاشیده بودند. سه دهه گذشته درس تلخی بوده است و نشان می‌دهد نقد مارکس بر سرمایه‌داری همچنان اهمیت دارد، سرمایه‌داری به عنوان نظامی اقتصادی که براساس استثمار طبقاتی و بحران‌های دوره‌ای تعریف می‌شود.

اما فوکویاما با چسباندن تکه‌هایی از مارکس به چارچوب نظری‌اش که اساسا تغییری هم نکرده، کار جدیدی نکرده است. او به سیاست هویتی می‌پردازد، بدون اینکه چندان به مصائب ناشی از نولیبرالیسم دلخواه خود اشاره کند. این مصائب مردم را وا می‌دارد برای مثال مهاجران را مقصر همه بدبختی‌ها بدانند. اگر می‌خواهید تاریخ معاصر را بفهمید بهتر است از مارکس شروع کنید.

socialistworker | شرق

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...