در جست‌ وجوی فراموشی | اعتماد


«سرم را چسباندم روی تن‌شان» [اثر شیرین ورچه] مجموعه پرافت‌و‌خیزی است. داستان‌ها گاه از هم فاصله می‌گیرند و زبان و لحن‌شان در یک دایره نمی‌نشیند. با این وجود می‌توان روی چرخیده همه داستان‌ها را به سوی مشخصی دید. همچون مزرعه آفتابگردانی که گل‌هایش به خورشید سر کشیده‌اند. داستان‌ها میان مرگ و زندگی و فراموشی و بیهودگی می‌خواهند معنایی را بجویند؛ معنایی که آدم‌های این مجموعه اغلب نمی‌یابند و از نیافتنش رنج و خسران می‌بینند. چرخشی چشم دوخته بر مساله‌ای بنیادی و دغدغه‌ای وسعت‌یافته.

سرم را چسباندم روی تن‌شان شیرین ورچه

روایت «ایستگاه بی‌گاه» چشمی مشاهده‌گر دارد. توصیفی که از قطار می‌شود، شخصیتی و هیبتی به قطار می‌دهد که از جنبه نمادین و سمبلیک فراترش می‌برد و این قطاری که نمادی از زندگی است، بدل به خود زندگی می‌شود. داستان اما در جایی موازی توصیف مشاهده‌گرانه‌اش، راهش را جدا می‌کند. انگاری که نویسنده به سبک و لحن خودش پشت کند. راوی فلسفه می‌بافد و احساسی می‌شود. آه به شیشه روایت می‌دمد و روایت را مکدر می‌کند. شقی از داستان مثل پایی افلیج با زبان و فرم همراه نمی‌شود و این‌گونه داستان در درون قطار روایتش پیچ می‌خورد و گیج می‌شود. داستان «فراموش‌شده» هم نگاه مشاهده‌گری دارد و وحشت و اضطراب را آهسته به درون کلمات می‌اندازد. مشاهده از جزییات بنا شروع می‌شود و به درون و عمق عمارت می‌رود. روایت به زندگی عزت‌الملوک ورود می‌کند و تصویری کنجکاو و دلهره‌آور را پیش می‌کشد. عمارت می‌تواند نمادی از ایران باشد. ساختمانی مخروبه که برای خود زمانی عزت و اعتباری داشته. راوی می‌خواهد بنا را ترمیم کند.کسی دستی نمی‌جنباند و در این میان راوی نیز به دنیای رفتگان می‌رود. انگار بیش از آنکه عمارت به فراموشی سپرده شده باشد، این راوی است که به فراموشی سپرده می‌شود. ساختمان عمارتی است که می‌گویند اگر کسی شب را در آن صبح کند، صاحب ثروت می‌شود؛ گویی ثروت همان فراموشی است و راوی با فراموشی و ناپدید شدن به ثروت می‌رسد. او مرتبا به یاد می‌آورد یا می‌خواهد که دوباره به یاد بیاورد. روندی که منتج به از یاد رفتن می‌شود.

«دریای آزاد» آرام و کشیده و خالی روایت می‌شود. داستان تجسم آرزوهایی که راوی دوست داشت محقق شود. راوی از نقطه‌ای در خانه، نسرین را که آب‌های دریای آزاد را می‌پیماید، نظاره می‌کند و تحقق‌یافتگی آرزوهای خود را در او می‌جوید. راوی آرزوهایش را مثل مگس خسته‌ای که روی نقشه‌ای حرکت کند، پی می‌گیرد. عکس سرش را می‌برد و می‌گذارد روی عکس تن زن‌ها در مکان‌هایی که او دوست دارد در آن جاها می‌بود. داستان مثل تجمیع خواسته‌ها در نقطه‌ای به دور از خود است. تصویری مثل از دست دادگی یا فراموشی از دست دادگی. خستگی و آهستگی روایت همچون تفاله چایی در لیوان ته‌نشین می‌شود و در بافت و تن داستان می‌نشیند. از این روی «دریای آزاد» داستانی یکپارچه و آزمند است که افسوس و از خود ماندگی شخصیت راوی را به خوبی منتقل می‌کند. در داستان‌های مجموعه، جداافتادگی نقشی برای خود دارد. این جداافتادگی با فراموشی و از دست دادگی همراه می‌شود. از این منظر مفهوم جست‌وجو هم هویت پیدا می‌کند و مقابل می‌نشیند. در دیگری جستن و یافتن یا نیافتن،گونه‌ای تن را به فراموشی سپردن است و تن به عنوان بخشی از هویت انکار می‌شود. جایگزینی تمهیدی برای پوشاندن است و تن دیگری، تمنای دیده‌شدن تن خود است که نفی می‌شود.

«نبش قبر» زبانی را به دندان می‌گیرد که در دهان جهان مردگان می‌چرخد. احساس آرامشی که راوی از خوابیدن روی صندلی دندانپزشکی دارد مثل نگاه کردن به مرده‌ای در غسالخانه است. داستان در حوالی مرگ می‌گردد و پوسیدگی و اضمحلال سراسر روایت را در بر می‌گیرد. مرگ در این داستان وجهه‌ای آرامش‌پذیر دارد و دعوت به مردن خود را به جای زندگی می‌نشاند. از درد خبری نیست و هر چه هست، خاطره‌ای دور و مبهم است که زیر دستگاه پزشکی که روی دندان کار می‌کند،کمرنگ و محو می‌شود. «نبش قبر» بیش از آنکه گشودگی چیزی خاک شده باشد، پوشیدن چیزی خاک ‌نشده است. پر کردن فضایی خالی که به احتضار تسلیم شده. داستان مثل آماده ‌شدن برای تشریفات مراسمی است که باید پذیرایش باشیم؛ مراسمی که مرگ و از میان رفتن را در خود جای می‌دهد و زندگی را مثل اسباب سفر، بسته نگه می‌دارد. در جایی از داستان صحبت‌های دندانپزشک و دستیارش بریده به گوش می‌رسد. صدای مته‌ای که دندان را حفاری می‌کند، مانع می‌شود که راوی گفت‌وگو‌ها را کامل بشنود. صدا تبدیل مرزی می‌شود که می‌خواهد راوی را هر چه بیشتر و ضخیم‌تر از جهان زندگان و دنیای روزمره دور کند. راوی به این واقعه با آسودگی و رضایت تن می‌دهد. تسلیمی که در این داستان جریان دارد، بی‌حسی و مردگی را دامن می‌زند. از این روی «نبش قبر» بیشتر شبیه به مراسم خاکسپاری است. در این داستان بریدگی و گسست را هم می‌توان مشاهده کرد. تاکیدی که بر دندان می‌شود به عنوان بخشی از بدن و به دست دیگری سپردنش، شکلی کلاژ گونه به خود می‌گیرد. همچون داستان «سرم را چسباندم روی تن‌شان» در اینجا هم بخشی از خود، وابسته به دیگری می‌ماند. امری که نشانی از فراموشی است. از چیزی به چیزی دیگر تبدیل شدن است. در معرض قرار داده شدن است. شکلی از تن نمایی که در داستان‌های دیگر مجموعه هم هست.

«مخلوق‌الخلقه‌ها» نگاهی رو به جاودانگی دارد. روایتی که در عین مرگ‌خواهی، وحشتش از مرگ را هم پنهان نمی‌کند. راوی نویسنده، وحشت دیده نشدن دارد. ترس از فراموشی به او چشم سوم می‌دهد و جهان این‌گونه خودش را در بُعد دیگری می‌اندازد. در این داستان کلمات مثل ماری در خود می‌پیچند و روایت را به تصویری تکه شده و دوباره به هم چسبانده شده بدل می‌کنند. این شکل از روایت، دست نویسنده را از آستین داستان بیرون می‌اندازد. با این وجود همچنان دغدغه نویسنده می‌تواند خودش را در صدر بنشاند. اندام و زمان دو عنصر کلیدی این داستانند. سبزه و مار و درخت از چشم سوم دیده می‌شوند و رابطه‌ای میان زندگی و جنسیت و انتقام و مرگ شکل می‌گیرد. دختری که تبدیل به مار می‌شود و از مرد‌ها انتقام می‌گیرد، خودش در روند انتقام‌خواهی، تبدیل به شکل و نمادی از آلت مردانه می‌شود. تبدیل به عضوی متجاوز می‌شود تا آنچه را که بر سرش آمده باز گرداند. در این داستان خشمی نهفته وجود دارد که از بازمانده میل به زندگی شکل گرفته. چشم سوم، نظاره‌گر و متفاوت‌بین است. نویسنده خود را در میانه خواستن می‌بیند. در میانه دیدن و دیده شدن. اگر نبیند دیده نمی‌شود و اگر دیده نشود از میان می‌رود. خضر در این داستان به جز آن نقش جاودانگی یا همراه با آن نقش عنصری مشاهده‌گر را هم دارد. میل راوی برای تماشا شدن میلی قدرتمند است. وقتی خضر راوی را می‌نگرد به این معناست که ابدیت دارد او را نگاه می‌کند. جاودانگی با خود شکلی از قدرت را به همراه دارد. انگاری دیده شدن توسط قدرت، بخشی از قدرت را به ما تنفیذ می‌کند. راوی در حمام است و خضر و دختر او را می‌نگرند. در اینجا برهنگی برابر جاودانگی می‌نشیند. چیزی را که پنهانش می‌کنیم بر کسی که نامیراست عرضه می‌کنیم؛ گویی که عریانی بخشی از جاودانگی را با خود حمل می‌کند. اینگونه مشاهده می‌کنیم که در جهان داستانی مجموعه چرخشی میان پنهان و آشکار اتفاق می‌افتد. میلی هم به دست درون کیسه گذشته کردن وجود دارد تا شاید گذشته آن چشم آینده‌بین را ارزانی دهد. «کلاغ سر» متفاوت‌ترین داستان مجموعه از جهت فرم است. داستان زنی که مسخ می‌شود و کلاغی روی سرش لانه دارد. تنهایی و حجم انبوه پریشانی که در سر جمع شده و دیگر اعضای بدن را هم تغییر می‌دهد. زنی که خود تبدیل به پرنده می‌شود و زندگی را در جایی بیرون از زیستش می‌بیند. راوی در خاطره یا رویای خود کسی را می‌بیند که در سرش موریانه‌ها لانه دارند. تفاوت، میلی از جذب متفاوت‌ها را با خود می‌آورد.

چند داستان فرعی به روایت اصلی گره می‌خورد و انسجام بیرونی روایت در درونش آشفتگی به همراه دارد. مرد همسایه زنش را می‌کشد و پیرمرد خیاط به راوی بی‌توجه است.کلاغ با آن قامت سیاه و صدای قارقارش تصویری از مرگ دارد و بال‌هایی با پرهای سفید، بارقه‌ای از زندگی را با خود می‌آورد. تضاد و نبردی دایمی که داستان‌های مجموعه را به هم مربوط می‌کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

دادگاه‌های تفتیش عقاید و دیگر فجایع کلیسا در قرون وسطا برای برخی ابزار تحقیر مسیحیان و حجتی! بر حقانیت خویشتن است؛ اما نباید فراموش کرد که همان سنت‌های الهی که با مسیحیان شوخی نداشت، با ما مسلمانان هم تعارف ندارد. داستان سوارشدن اهالی متون مقدس بر جهل مردم به نام دین و باجگیری روحانیت اشرافی از قدرت، در طول تاریخ بشر، یک داستان تکراری با نتایج تکراری ست. حتی برای اهالی کتاب و سنت اسلامی: «ایمانی که با ترس آمده باشد؛ با خنده خواهد رفت.» ...
این آزارِ کوچکِ از سر عادت، سرنوشتش را تغییر خواهد داد... موجودات هرچه قدر هم که کوچک و خُرد باشند شأن و منزلتی رعایت‌کردنی دارند... داستان بیست نفر از کسانی را که الهام‌بخشش بوده‌اند برای خوانندگان تعریف می‌کند... از خلبان و فضانورد و ژرف‌پیما هست تا دوچرخه‌سوار و ویولون‌زن و ویلچرنشین. زن‌ها و مردهایی که در سنین جوانی یا پیری از خانه بیرون زده‌اند... قصه‌ی تلاش برای رسیدن ...
روایتی از اعماق «ناشنیده‌ها» و «مسکوت‌ گذاشته شده‌ها»... دعوتی به اندیشیدن درباره‌ی «پدری و فرزندی»... پدر رفته است اما تو باید بمانی و «زندگی» کنی... مصاحبه یک روان‌درمانگر تحلیلی با چهارده فرزند شهید... کودکی، نوجوانی و بلوغ در نبود پدر چه رنگ و بویی داشت؟ فقدان او در بزنگاه‌های مهم زندگی -تحصیل، کار، ازدواج، صاحب فرزند شدن- خود را چگونه نشان داد؟... مادرانی که مجدداً ازدواج کرده‌اند و مادرانی که نه ...
صبا که نیم ‌ساعت دیرتر از صنم به دنیا آمده زودتر از او از دنیا می‌رود و خواهر خود را در گیجی و بهت چنین مرگ نزدیکی رها می‌گذارد... مسئله‌ی هر دو یکی است: «عشق»... سهم مادر در خانه پای تلویزیون مشغول تماشای سریال‌های جور و واجور... پرداخت به وجوه اروتیک و جسمانی یا زمینی عشق در پرده‌داری و حجب صورت گرفته ولی آن‌قدر به زبانی رومانتیک و رویایی نزدیک شده که گاه پرگو و گاه برانگیزاننده می‌شود. ...
الهامی از زندگی کارگران پاریسی... با کار رختشویی توانسته است که مبلغی پس‌انداز کند... از او دو پسر داشت... تنبل و خوش‌گذران است و به زودی معشوقه را رها می‌کند و به زنان دیگری روی می‌آورد... با او ازدواج می‌کند... کارگر دیگری زن را می‌ستاید و در دل به او عشق می‌ورزد، اما یاری او کارساز نیست... به باده‌گساری روی می‌آورد... شوق کار را از دست می‌دهد... برای گذران زندگی به روسپی‌گری روی می‌آورد... ...