مقاومت ضرباهنگ حضور | اعتماد


آرش حیدری در کتاب ارزشمند خود [واژگونه‌خوانی استبداد ایرانی] گسست از حاکمیت‌مندی به حکومت‌مندی را در تاریخ معاصر ایران کاویده است و با خوانشی فوکویی چگونگی زایش گفتمان استبداد از دل فاجعه را نشان می‌دهد. در تاریخ ایران منطق حاکمیت‌مندی بر دایره عدل استوار بود: چرخه (عدالت-آبادانی- دخل یا ثروت). این یک «بیان» یا گفتمانی بود که «محتوا» یا عرصه کنش اجتماعی را تعین می‌بخشید. با ادغام ایران در مناسبات جهانی قرن نوزدهم، عملکرد دایره عدل از کار افتاد. درواقع ورود مناسبات سرمایه‌دارانه با ایجاد اختلال در ساختار اجتماعی، کارکرد تعین‌بخشی دایره عدل را از توان انداخت. وقوع فاجعه (جنگ، وبا، قحطی) اگرچه در تاریخ ایران تازگی نداشت، لیکن در شرایط جدید به گونه‌ای جدید رویت‌پذیر شد. عمق فاجعه چنان بود که موجودیت جمعیت، سرزمین و حتی منافع استعماری در ایران را به مخاطره انداخت؛ جمعیتی که به بیانِ «دایره عدل» دخل از آن حاصل می‌شد.

آرش حیدری واژگونه‌خوانی استبداد ایرانی

ازاین‌رو فاجعه بسان یک رابطه وجودی یا موقعیت دیداری- شنیداری ناب عمل کرد تا سوژه از هر طرف چیزی را ببیند و بشنود که دیگر از قواعد پاسخ و کنش در منطق حاکمیت‌مندی تبعیت نمی‌کرد. چنین وضعیتی «بیان» جدیدی را طلب می‌کرد تا محتوای اجتماعی بحران‌زده را تعین جدیدی ببخشد. بیان جدید آنچنان که در کتاب آمده است از دل رسالات بهداشتی، نظامی و سیاسی خلق و بدین‌سان استبداد به مثابه ام‌الامراض و ام‌الافساد قرائت‌پذیر شد. درواقع مفهوم استبداد اثر اضافه شدن بیان جدید به محتوای بحران‌زده‌ای بود که مناسبات قدرت آن را خلق و همچنان بازتولید می‌کند. بدین‌سان تنظیمات یا حکومت‌مندی ایرانی به مثابه امر بدیل استبداد برساخته شد و قدرت فائقه در تاریخ ایران محسوب شد.

به عقیده هنری لوفور برای اینکه ضرباهنگ وجود داشته باشد ‌باید تکراری در حرکت رخ دهد. لذا در ضرباهنگ‌کاوی تاریخ معاصر ایران با دو ضرباهنگ تکرارشونده مواجه می‌شویم: تنظیمات و مقاومت. از آنجا که رسالت کتاب «واژگونه‌خوانی» بر تحلیل ضرباهنگ اول استوار است، به عنوان تکمله‌ای بر خوانشم از کتاب، تحلیل این دو ضرباهنگ را کوتاه شرح می‌دهم. تنظیمات، ضرباهنگ بازنمایی است و خاستگاه نهادی دارد. تنظیمات همان‌گونه که در کتاب آمده دایما در اهدافش شکست می‌خورد، اما برای اینکه نهادها و نیروهایی که آن را ممکن می‌کنند بپایند، دایما بر طبل استبداد می‌کوبند و شکست برنامه‌های خود را در فضای بازنمایی به استبدادی بودن تاریخ، سیاست، فرهنگ و خلق و خوی افراد نسبت می‌دهند و هر بار راه‌حل را در اهتمام خود بر نظارت بیشتر، انضباط بیشتر، کنترل بیشتر، آموزش بیشتر و در وهله آخر سرکوب هرچه تمام‌تر جامعه می‌گذارند.

این ضرباهنگ، تکراری این‌همان، ملال‌آور یا به قول نویسنده تکراری وسواسی است. درواقع این تکرار یک فانتزی یا امری خیالین به معنای لکانی کلمه است؛ وقتی امر واقع تن به نمادین شدن نظام برنامه‌ریزی نمی‌دهد، این فانتزی مدام به تاریخ ایران بازمی‌گردد تا هم شکست را تحمل‌پذیر و هم فربه‌تر شدن نهادهای کنترل و نظارت را توجیه‌پذیر کند. اما راهکار کارگزاران نظام دانش و نظام برنامه‌ریزی همواره بر دور باطل می‌چرخد و نقض غرض است، چرا که آنان آگاهانه و بعضا ناآگاهانه بر همان چیزی تاکید می‌گذارند که تالی‌اش همان چیزی است که منتقد آنند: چیزی که خودشان بازتولید می‌کنند؛ اما آن را به بیرون از خود فرافکنی می‌کنند. در مقابل، مقاومت ضرباهنگ حضور است و خاستگاه وجودی دارد. ضرباهنگی خودانگیخته که دربرابر نظام تنظیمات و سازوکارهایش در مهار، کنترل و انقیاد بدن‌ها می‌ایستد. مقاومت در تاریخ ایران هربار که شکست می‌خورد، دگربار با توان بیشتری خود را تکرار می‌کند.

این ضرباهنگ، تکراری است که به زعم کی‌یرکگور می‌توان گفت خاطره وارونه است. خاطره وارونه برخلاف یادآوری، خاطره‌ای است که از آینده می‌آید نه از گذشته. آینده‌ای که درون «گذشته» به معنای برگسونی کلمه است: گذشته ناب یا زمان ناب. زمانی که در آن گذشته، حال و آینده همبود یکدیگرند. زمانی که هم ‌اکنون را از گذشته می‌گسلد و هم آینده را به اکنون متفاوت شده بازمی‌گرداند. اگر یادآوری، بازیابی تصویری از یک فعلیت سپری شده است که در گذشته به پایان رسیده؛ تکرار جست‌وجوی پتانسیل نهفته‌ای است که از گذشته می‌آید تا دوباره به اجرا درآید. ازاین‌رو تکرار، فراخوانی امکان‌هایی از گذشته برای مقاومت کردن در لحظه حال است که نه بازگشت به گذشته، بلکه گسست به آینده را رقم می‌زند؛ لذا می‌توان گفت: تکرارِ مقاومت خاطره وارونه تفاوت‌یابی است. خاطره‌ای که از آینده می‌آید تا اکنون را دگرگون کند. چنین تکراری نه یادآوری ارتجاعی بلکه خلق امر نو است؛ آنچه دلوز تکرار تفاوت می‌خواندش. بنابراین، «تنظیمات» ضرباهنگ لحظه‌های برساخته، این‌همانی و انقیاد و «مقاومت» ضرباهنگ لحظه‌های برسازنده، تفاوت‌یابی و رهایی‌بخش را در سمفونی تاریخ ایران تکرار می‌کنند.

کتاب «واژگونه‌خوانی» آغازین لحظات نواختن ضرباهنگ تنظیمات و چگونگی به صدا درآمدن نت‌هایش در رسالات قجری را برای‌مان ممکن کرده است. نویسنده چشم‌اندازی را به روی‌مان گشوده است که کذب فرضیات مسلم تاریخ‌نگاری رایج در ایران را برملا می‌کند. چشم‌اندازی با تکیه بر درون‌ماندگاری به جای هستی‌شناسی استعلایی، تحلیل تفاوت تاریخی به‌جای تأخر تاریخی و نگرش ایجابی به جای فقدان‌گرایی. گسست از وضعیت حال به‌شدت مستلزم درک دیگرگون در شناخت گذشته است و شناخت گذشته با بازخوانی تاریخ امکان‌پذیر می‌شود. شناخت امکان‌هایی که با فعلیت‌شان اکنونیت ما را رقم زده‌ و جست‌وجوی امکان‌های نهفته‌ای‌ که می‌تواند آینده در راه ما را رقم بزند. ازاین‌رو در خلأ چنین چشم‌اندازی در شرایط خطیر امروز، پژوهش‌هایی مانند «واژگونه‌خوانی استبداد ایرانی» یک ضرورت عاجل محسوب می‌شود، چرا که اعتقاد راسخ دارم که تقاص وارونه خواندن تاریخ تکرار مصائب است و واژگونه‌خوانی آرش حیدری نه وارونه خواندن تاریخ که واژگون کردنِ وارونه‌خوانی تاریخ‌نگاری رایج در ایران است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...