حتی ناسزاهایی که بر زبان او جاری می‌شود از کتاب‌هایی می‌آید که خواندن‌شان برای کودکی هفت‌ساله دشوار است... معلم سرخانه‌ی او، نویسنده‌ای است که از فعالیت‌های روشنفکری سرخورده شده و در کلام او می‌توان رگه‌هایی از تفکر یک اصلاح طلبِ ناامید از بهبود اوضاع را مشاهده کرد... توی کتاب‌ها هیچ‌چیزی درباره‌ی امروز نیست، فقط گذشته است و آینده. یکی از بزرگ‌ترین نواقص کتاب‌ها همین است. یکی باید کتابی اختراع کند که همان موقع خواندن، به آدم بگوید در همین لحظه چه اتفاقی دارد می‌افتد


تفکر یک اصلاح طلبِ ناامید | الف


خوان پابلو ویالوبوس [Juan Pablo Villalobos] متولد 1973 در گوادالاخارای مکزیک، به‌دلیل تصویرسازیِ مبتنی بر واقعیت‌های امروز جامعه‌ی مکزیک، مورد توجه دنیای ادبیات داستانی در یک دهه‌ی اخیر قرار گرفته است. او همواره در آثارش به همخوانی‌ها و تعارض‌های میان فرهنگ کشورش با دیگر بخش‌های آمریکای لاتین، آمریکای شمالی و اروپا پرداخته و با زبانی تمثیلی سعی در بیان آن‌ها داشته است. ادبیات نوپای دوره‌‌ی پس از انقلاب مکزیک و در عین‌حال داستان‌نویسیِ آوانگارد آمریکای لاتین، به‌ویژه در دو دهه‌ی اخیر که سزار آیرا، نویسنده‌ی آرژانتینیِ هم‌عصرش، از پیشروان آن محسوب می‌شود، بسیار مورد الهام ویّالوبوس بوده است. «سوروسات در سوراخ موش» [Down the Rabbit Hole یا Fiesta en la madriguera] اولین رمان از پنج رمانی است که او نوشته و تاکنون به هفت زبان مختلف نیز ترجمه شده است. ترجمه‌ی فارسیِ این کتاب، در مجموعه نوولای «برج بابل» از سری «رمدیوس» که به ادبیات داستانیِ آمریکای لاتین اختصاص دارد، منتشر شده است.

خوان پابلو ویالوبوس [Juan Pablo Villalobos] سوروسات در سوراخ موش» [Down the Rabbit Hole یا Fiesta en la madriguera]

داستان «سور و سات در سوراخ موش» از زبان پسربچه‌ای هفت‌ساله روایت می‌شود که با پدرش در یک قصر ییلاقی و به‌دور از شلوغی و همهمه‌ی شهر زندگی می‌کند. «توچتلی» کودکی معمولی نیست و بسیار بیش‌تر از سن‌اش می‌داند. او کلماتی را در گفت‌وگوهای روزمره‌اش به‌کار می‌برد که کودکانِ همسن‌وسال‌اش معنی‌شان را نمی‌دانند. حتی ناسزاهایی که بر زبان او جاری می‌شود از کتاب‌هایی می‌آید که خواندن‌شان برای کودکی هفت‌ساله دشوار است. زندگی توچتلی به نوعی متفاوت است. او معلم سرخانه‌ای دارد که کتاب‌ها و دایرةالمعارفی در اختیارش قرار داده و به خواندن وادارَش کرده است. توچتلی به تاریخ و جغرافیای جهان، حتی بیش‌تر از پدرش مسلط است و شب‌ها بی‌مطالعه خواب‌اش نمی‌برد. معلم سرخانه‌ی او که ماساتسین نام دارد، نویسنده‌ای است که از فعالیت‌های روشنفکری سرخورده شده و در کلام او می‌توان رگه‌هایی از تفکر یک اصلاح طلبِ ناامید از بهبود اوضاع را مشاهده کرد. توچتلی در سایه‌ی او با سلسله‌های پادشاهی در نقاط مختلف جهان آشنا می‌شود؛ پادشاهانی که تشابهات بسیاری با وضعیتی دارند که او در عصر جدید و در چارچوب دموکراسیِ کنونی تجربه می‌کند.

گرچه توچتلی آگاه‌تر از همسالان‌اش به مسائل پیرامون‌اش می‌نگرد، اما تحلیل‌های او با عناصری عینی و قیاس‌هایی کودکانه صورت می‌گیرد. مقیاس او برای اعتبار آدم‌ها عموماً همان کلاه‌های رنگارنگی است که پدرش در مناسبت‌های مختلف برایش خریده است. نهایت آرزویش داشتن یک اسب آبی لیبریایی است که اگر کسی بتواند آن را برایش تهیه کند قدرتمندترین آدم دنیا به‌شمار می‌آید. پدرش که یک قاچاقچی عمده و بین‌المللی مواد مخدر است، با همین معیارها برای توچتلی سنجیده می‌شود. پدری که تاج پادشاهی بر سر دارد و مردانگی‌اش را با اسلحه‌هایی که در خانه‌اش انبار کرده، به همه نشان می‌دهد. او مردی است که می‌تواند یک‌تنه قصری را اداره کند و از پس تمامی رقبا و دشمنان‌اش هم بربیاید. پدر می‌تواند توچتلی را به همه‌ی آرزوهایش برساند و برای پسرش در این قصر، باغ‌وحش، شهربازی، کتابخانه، سینما و موزه بسازد. او در عین حال که برای فرزندش پدری همراه و تمام‌وقت است، برای دارودسته‌اش نیز رئیسی توانمند و باتدبیر محسوب می‌شود. دارودسته از نظر پسرک یعنی گروهی که علاوه بر داشتن یک خط فکری مشخص، توان فیزیکی تمام‌عیار برای مقابله با رقبا و به کرسی نشاندن حرف‌اش را دارد. دارودسته برای توچتلی حتی جایگاهی بالاتر از خانواده دارد و متشکل از او، پدرش، معلم سرخانه، آشپز و نگهبان‌های قصر است.

جهانی که ویّالوبوس برای پسرک هفت‌ساله‌ی داستان‌اش ترسیم می‌کند گرچه جایی است که ممکن است بسیاری از کودکان آرزویش را داشته باشند، اما پر از خلأهایی است که اتفاقاً در سایه‌ی همین رفاه خودش را نشان می‌دهد. پسرک در بهشتی زندگی می‌کند که پیرامون‌اش را کابوس فراگرفته است. ماهیت شغل پدر با ناامنی درآمیخته و هر لحظه احتمال حمله‌ی گروه‌های تبهکار یا پلیس و کشته شدن‌ در درگیری و تعقیب‌وگریز، تهدیدشان می‌کند. پدر به همین‌خاطر است که دچار پارانویا شده و حتی از سایه‌ی خودش نیز می‌هراسد. هیچ دوستی ندارد و کسی حق ورود به قصر و معاشرت با آن‌ها را پیدا نمی‌کند. خائنین پیش چشم پسر به فجیع‌ترین شکل ممکن کشته می‌شوند تا او از همان کودکی بیاموزد که در نهایت بی‌رحمی به دنیای اطراف‌اش بنگرد و درباره‌ی خیانت ذره‌ای عطوفت و ترحم نشان ندهد. پسر با این‌که همه‌ی امکاناتِ آموزشی و تفریحی را در اختیار دارد، اما کسل و بی‌حوصله است.

می‌خواهد از این قفس طلایی پا بیرون بگذارد و دنیا را نه از طریق کتاب و تلویزیون که با سیر و سفر و از نزدیک لمس کند و بشناسد. اما توچتلی، مانند بسیاری از فرزندان تبهکاران مکزیکی که جمعیت‌شان روزبه‌روز افزایش می‌یابد، ناگزیر وحشت و ناامنی را از والدین خود به ارث می‌برد و برای نسل بعدی نیز میراث می‌گذارد. میراثی که در سایه‌ی نابه‌سامانی‌های اجتماعی و اقتصادی در حال گسترشی تصاعدی است و رمان «سوروسات در سوراخ موش» از چنین میراثی است که در مکزیک امروز می‌گوید: «توی کتاب‌ها هیچ‌چیزی درباره‌ی امروز نیست، فقط گذشته است و آینده. یکی از بزرگ‌ترین نواقص کتاب‌ها همین است. یکی باید کتابی اختراع کند که همان موقع خواندن، به آدم بگوید در همین لحظه چه اتفاقی دارد می‌افتد. نوشتن یک چنین کتابی باید خیلی سخت‌تر از نوشتن این کتاب‌های پیش‌گویی باشد که آینده‌ی آدم را پیش‌بینی می‌کنند. برای همین هم این کتاب‌ها هنوز نوشته نشده‌اند. بنابراین باید خودم دست به‌کار شوم و واقعیت را بررسی کنم.»

[این کتاب با ترجمه‌ی امیر یداله‌پور و تحت عنوان «در قعر لانه‌ی خرگوش» توسط نشر آگه نیز منتشر شده است.]

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...