آدم‌هایی که انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند | ایبنا


مجموعه داستان «انتهای دیوار کازینو» دومین مجموعه داستان و سومین کتاب سپیده ابرآویز است که توسط نشر ثالث به چاپ رسیده. این کتاب شامل چهارده داستان کوتاه است. داستان‌ها حول محور زندگی روزمره و تکراری آدم‌ها می‌گذرد؛ آدم‌هایی که تنها هستند و کسی آن‌ها را ترک کرده. این «کسی» شامل آدم‌هایی هم می‌شود که آن‌ها در خیالشان برای خودشان بافته‌اند.

انتهای دیوار کازینو سپیده ابرآویز

داستان‌ها یک تنهایی زنانه و غریب دارند، حتی در آن داستان‌هایی که راوی یا قهرمان مرد است. قلم نویسنده سعی کرده به درون انسان‌ها نفوذ کند و آن منِ تنها را که جنسیت ندارد، کشف کند و به تصویر بکشد.
قهرمان‌ها و راوی‌های داستان‌های کتاب اغلب مهجور هستند و به نوعی متروک. انگار زندگی آن‌ها را ترک کرده یا آن‌ها زندگی را. در عین حال مجبور هستند طبق قاعدۀ هرروزه زندگی کنند و مثل هر روز باشند. آن‌ها یک منِ درون دارند که مدام در حال کلنجاررفتن با آن هستند؛ مونسی نامرئی که با او گفتگو می‌کنند. انگار زخمی را در انتهای تاریک وجودشان مرتب می‌خراشند و پوست خشک‌شدۀ روی زخم کهنه را می‌کنند و دوباره تازه‌اش می‌کنند.

آدم‌های داستان‌های سپیده ابرآویز چه در مجموعه داستان اولش و چه در رمان «کوچه مرجانی‌‍‌‌ها» آدم‌های ساکت و صبوری هستند. آدم‌هایی که به کم قانع هستند، اما زندگی همین کم را هم به‌مرور از آن‌ها دریغ می‌کند. آن‌ها وقتی سرگشته می‌شوند؛ وقتی ترک می‌شوند و رها، باز ساکتند و تنها گفتگوی درونی خودشان را دارند. انگار زاده شده‌اند که درد بکشند؛ اما توان مواجهه با رنج را ندارند، توان فرارکردن یا تمام‌کردن را هم. آن‌ها در یک سوگواری طولانی در خود فرو رفته‌اند و رخت عزا را هیچ‌وقت از تن روحشان بیرون نیاورده‌اند.

داستان، داستانِ تلخ آدم‌های واقعی است؛ آدم‌هایی که سرشار از احساس و زیستن هستند؛ تشنۀ عشق‌ورزیدن؛ چون مادری که نمی‌تواند فرزندی داشته باشد و دربه‌در دنبال کسی است که او را در دریای محبتش غرق کند؛ این داستان‌ها با وجود سردی و دردی که در آن‌ها نهفته، با قلم گرم نویسنده زهر تلخی‌اش گرفته شده.

نویسنده قلم گرمی دارد؛ نثری روان و بدون لکنت. با وجود اینکه داستان‌ها همگی عینی هستند؛ اما روایت‌ها گرمند و خالی از تشبیه و توصیف نیستند؛ توصیفاتی که شاید چون نوک تیز چاقی جراحی زخم متعفن را می‌شکافد؛ اما کاری می‌کند که از بوی بد زخم، صورت در هم نکشیم و روی خودمان را برنگردانیم. نویسنده با توصیفات زیبا و اَکت‌های به‌جا و روایت گرمش باعث شده، ما با شخصیت‌ها و دردهایشان چشم‌درچشم بشویم و آن‌ها را که اجتماع و آدم‌های نزدیکشان نادیده گرفته‌اند، خوب ببینیم.

نویسنده با قلمش آدم‌های مهجور اجتماع سرد و بی‌رحم را -که لابه‌لای جنگ، تجاوز و خیانت جایی برای ابراز وجود دردشان نیست- از لایۀ خاکستری اجتماع بیرون آورده و با کلمات گرمش برای ما به تصویر کشیده تا شاید این آدم‌ها در قالب داستان دیدنی و شنیدنی شوند و ما کمی در مقابل رنج و زندگی‌شان تأمل کنیم؛ آدم‌هایی که شاید از ما زیاد دور نباشند. شاید حتی یکی از ما باشند. آدم‌هایی که آن‌قدر واقعی و باورپذیر شخصیت‌پردازی شده‌اند که به‌خوبی می‌توانیم درکشان کنیم. حتی قهرمان‌هایی که ما تجربۀ رنجشان را نداشته‌ایم؛ شاید هرگز هم تجربه نکنیم، اما به ‌خوبی با آن‌ها همذات‌پنداری می‌کنیم. و این بخاطر شخصیت‌پردازی دقیق و درست نویسنده است.

نویسنده کسی را در داستانش قضاوت نمی‌کند. حتی آدم‌های منفعل، آدم‌هایی که به قهرمان و راوی صدمه زده‌اند. او برای این‌کار آدم‌های به‌ظاهر خاطی را بیشتر در سایه‌روشن زندگی فرو برده. با کلماتش نورپردازی صحنۀ زندگی را کمی تغییر داده. یعنی تا دیروز آن آدم‌های منفعل زیر نور روشن بوده‌اند و دیده می‌شدند، حالا زاویۀ نور عوض شده و کمی مایل شده روی قهرمان؛ اما نه آن‌قدر که صورتش زیر نور فراوان باز تاریک و نادیدنی شود و خود واقعیش را نبینیم. تعادل چه در صحنه‌پردازی، چه در اَکت‌ها و چه در دیالوگ‌ها و مونولوگ‌ها و گفتگوی درونی به‌خوبی رعایت شده.

خانم ابرآویز با طراحی دقیق داستانش و با استفادۀ درست و به‌جا از کلمه‌به‌کلمۀ توصیفاتش نشان داده داستان و عناصر آن را به خوبی می‌شناسد و به آن اشراف دارد. او به‌خوبی جهان داستانی خودش را در این سه کتاب ساخته و به ما شناسانده. تلکیفش با آدم‌ها و دنیا و زندگی‌شان روشن است. نه سیاه مطلق، نه تحت این تفکر که من خوب هستم؛ همه بد. او حتی قهرمانش را با ظرافت همان نوک چاقوی جراحی چنان حلاجی می‌کند که ما در داستانِ زندگی حق را به او نمی‌دهیم. اصلاً حق را به کسی نمی‌دهیم. داستان، داستان مجرم و متهم و کی مقصر است و کی مظلوم است، نیست. نویسنده دغدغه‌اش تعریف داستانی از زندگی یکی از ما است. اینکه می‌شود جور دیگری هم دید. و اینکه این زندگی است و کاری نمی‌شود با آن کرد. این حرف از سر ناامیدی و پوچ‌انگاری نیست؛ بلکه ایستادن و درست زندگی‌کردن را نشان می‌دهد، بدون اینکه شعار دهد. یا مستقیم حرف بزند. یا داستان‌هایش نتیجه‌گیری و پایان مشخصی داشته باشد.
نویسنده با وجود اینکه زن است و قهرمان اغلب داستان‌هایش زن هستند؛ اما در هیچ‌یک از داستان‌ها قصد شعاردادن نداشته، که زن‌ها مظلوم هستند. برای او مرد و زنِ رنجورِ تنها هیچ فرقی با هم نداشته و این نگاه در دو داستان این مجموعه، «مردی که زنش تکه‌ای نان شد و سگ قورتش داد.» و «دوشنبه ده فروردین، سی آذر»، کاملاً نمود پیدا کرده. او با ظرافت خاصِ قلمش و انتخاب نوع زاویۀ دید و راوی‌اش تنهایی و بی‌دفاعی یک مرد را در مقابل قواعد و عرف بی‌رحم جامعه و باورها در این دو داستان به‌خوبی نشان داده. در واقع نگاه نقادانۀ قلم نویسنده رو به سوی اجتماعی است که انسان را رو به سوی تنهایی و تباهی می‌کشاند؛ و در این میان هرکسی زخمی دارد.

داستان‌های سپیده ابرآویز، داستان آدم‌هایی است که کودک درونشان ترسیده و جایی در وجود تاریکشان پنهان شده. کودکانی که همیشه دوست دارند ساده‌لوحانه بیندیشند که عشق کلید هر دردی است. آن‌ها تنها به عشق و دوست‌داشتن آدم‌ها قانع هستند؛ آدم‌هایی که یا می‌روند، یا ماندنشان عین رفتن است؛ آدم‌هایی که انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سیمین جان، عزیز دلم، دختر سیاه‌سوخته شیرازی، چه بگویم؟ عمرم! جان من به لب آمد تا کاغذت رسید... سیمین جان، یک خریت کرده‌ام که ناچارم برایت بنویسم... هوای تو را بو کردم و در جست‌وجوی تو زیر همه درخت‌ها را گشتم ... همین‌طور گریه می‌کردم و هق‌هق‌کنان می‌رفتم... همین یک دسته کوچک مو کافی است... دانه دانه مرتب کرده‌ام و وسط آن را با یک نوار کوچک چسب روی یکی از عکس‌هایت چسبانده‌ام و بو می‌کنم. و راستی چه خوب بوی تو را دارد ...
گروهی از دانش‌آموزان انگلیسی هشت تا سیزده ساله... نخست می‌کوشند تا سازمان اجتماعی و سیاسی ثابتی برقرار کنند... بعد از آنکه ماده خوکی را به نحو وحشتناکی می‌کشند توتمی تأسیس می‌کنند... جزیره به صورت جهنمی درمی‌آید. شکارچیانِ ژولیده‌مو، با بدن نقاشی‌شده، مانند جنگجویان، مسلح به نیزه و تشنه‌ی خون... قصه قابل تفسیرهای مختلف (فرویدی، جامعه‌شناختی و مابعدالطبیعی) است ...
در آغاز دهه‌ی 60 انتشار یافت که خود شاهد جنبش فرهنگی نیرومندی بود: در امریکای شمالی، نخستین نسلی که با تلویزیون بزرگ شده بود، به سن رشد می‌رسید... گسترش فرهنگ کتاب اندیشه‌ی فردیت و ساختار اجتماعی دولت ملی را پدید آورد... با کشف الکتریسیته در مرحله‌ی چهارم تحول، جریان جایگزینی یک «کهکشان» تازه، با «کهکشان گوتنبرگ» آغاز می‌شود... نسل‌هایی که با تلویزیون و دیگر رسانه‌های نوین بزرگ شده‌اند، این توانایی را می‌یابند که آن یکپارچگی روانی جامعه‌ی قبیله‌ای را در «دهکده‌ی جهانی» برقرار سازند ...
مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...
او کاملا در اختیار توست می‌توانی همه خوابها و خیالهایت را عملی کنی‌... او همان دکتری‌ است که سالها پیش در حکومت‌ دیکتاتوری نظامی، پائولینا را مورد شکنجه و تجاوز قرار داده است... بچه‌هاشان و نوه‌هاشان‌ می‌پرسند که‌ راست‌ است که‌ تو‌ این‌ کار را کرده‌ای و اتهام‌هایی که به‌ تو‌ می‌زنند راست است‌ و آنها مجبور می‌شوند دروغ بگویند... چگونه‌ می‌توان کشوری‌ را‌ التیام بخشید که از سرکوب، آسیب بسیار دیده و ترس از فاش سخن گفتن‌‌ بر‌ همه‌ جای آن سایه افکنده است؟ ...