اولین بار که توی برلین دیدمش باورم نمی‌شد خودش باشد. با آن روزهایش خیلی فرق داشت. پخته‌تر و جذاب‌تر شده بود. وسط موهای سفید و سیاهش کمی خالی بود و عینکی با قاب درشت به چشم داشت که به هنگام خواندن در می‌آورد، تمیزش می‌کرد و دوباره می‌گذاشت. همه‌ی خاطراتمان آمد جلوی چشمم. برای من همان پسرک ۱۶ ساله بود با شلوارکی تا روی زانو و پیراهنی که یقه آهاردارش همیشه نامرتب بود و کیف بنددار قهوه‌ای رنگی که روی شانه‌هایش می‌انداخت. حالا برای خودش کسی شده بود و اینطور که می‌گفت: قرار بود به چند کشور سر بزند و داستان بخواند. من را نشناخت. توقع داشتم از همان فاصله زنی را که در همه‌ی داستان‌هایش حضور دارد بشناسد. همه‌ی اجزای صورت و رفتارهایم را در قصه‌هایش تعریف کرده بود. البته نه در یک داستان. هر داستان قسمتی از من را داشت. همه‌ را خوانده بودم. هرجا که می‌نشستم به هرکسی که می‌رسیدم می‌پرسیدم: «فلان داستان را خوانده‌ای؟ زن توی داستان منم.»

آینه‌های بی در | طیبه رسول زاده

حالا همه‌شان دقیقا من نبودم ولی همین که خال گوشه لبی داشت یا عروس شده بود یا مادر بچه‌ای به نام زیبا بود، برایم کفایت می‌کرد که آن را به خودم نسبت بدهم. می‌دانستم کسی که این حرفها را از من می‌شنود نمی‌رود داستان را بخواند تا درست و غلطش را تایید یا تکذیب کند. ایرانی‌هایی که آمده بودند این طرف تنبل‌تر از آن بودند که بخواهند کتابی فارسی را ورق بزنند؛ چه برسد که بخوانند. انگار از کشورشان که دور باشند دیگر وظیفه‌ای در موردش ندارند. بیشتر وقتشان را صرف یاد گرفتن زبان محل سکونت‌شان می‌کنند یا دست و پا شکسته زبان انگلیسی یاد می‌گیرند. اصرار هم دارند که انگلیسی واژه‌ها را به کار ببرند حتی اگر دو سه روز از آمدن‌شان گذشته باشد.

وقتی می‌گویم فلان داستان احمد را خوانده‌ای؟ می‌گویند: «نه من خیلی استوری ایرونی نمیخونم.» بعد که پشت بندش بپرسی از کدام نویسنده خارجی کتاب می‌خوانی؟ کل کشش می‌دهند تا اسم یکی را به خاطر بیاورند. آخرش هم می‌گویند »جودی ابوت». اگر با چشم‌های از حدقه بیرون آمده‌ات هم مواجه شوند فوری حرفشان را عوض می‌کنند و می‌گویند: «همان که جودی ابوت را نوشته. آلردی اسمش یادم نمیاد. ولش کن این حرفا رو. اسپیک کن از داستانی که میگفتی. خوش به حالت که جزو مموری یک رایتری.»

از وقتی سعید رفته دبی و کار و بارش سکه شده، از وقتی بچه ها هر کدام در گوشه‌ای از دنیا برای خودشان زندگی تازه‌ای دست و پا کرده‌اند و وضعیتشان خوب است؛ نمی‌توانم بیشتر برای خودم وقت بگذارم. این گوشه پاریس که زندگی می‌کنم کلی ایرانی دیگر هم هستند که گاهی برای دور هم نشینی‌هایشان دعوتم می‌کنند. همه‌شان هم برای خودشان کسی بوده‌اند توی ایران و ادعا می‌کنند آدم‌های سرشناس کشور را می‌شناسند. اغلب حرف‌هایشان هم سیاسی است. با این که به سیاست علاقه‌ای ندارم به جلسه‌هایشان می‌روم. چون مطمئنم احمد را می‌شناسند و برای معشوقه‌ی داستانهایش ارج و قربی قائلند.

وقتی فهمیدم برای داستان خوانی دعوتش کرده‌اند برلین، دل توی دلم نبود که ببینمش. توقع داشتم در همان نگاه اول زن داستان‌هایش را بشناسد و لبخندی بزند ولی نشناخت. برای همین نرفتم جلو. ولی در کاغذی برایش سوالی نوشتم از روزهای دور دوره نوجوانی و به خاطره‌ای خصوصی اشاره کردم که نشانه‌ای از آن را در داستان شبهای تار آورده بود. سوال را که خواند سرش را بالا آورد تا ببیند چه کسی آن را نوشته. چندبار هم نگاهش از رویم رد شد ولی اصلا نشان نمی‌داد که شناخته باشد. تا جلسه بعدی که توی هامبورگ بود ماندم آلمان. این بار دلم را زدم به دریا و زیر یادداشتم شماره هم گذاشتم. از وقتی جلسه تمام شد تا سه روز بعد منتظر تماس بودم ولی زنگ نزد. فکر کردم نکند شماره را اشتباه نوشته‌ام و به خودم صدتا فحش دادم که چرا شماره‌ی خانه را هم زیر یادداشت ننوشته‌ام.

توی همان جلسه گفت: که قرار است بیاید پاریس به دعوت انجمن نویسندگان مقیم فرانسه. خوب توی پاریس همه‌ی چیز راحت‌تر بود. وقتی رسیدم داشت فتحنامه را می‌خواند. یک برگه‌ی دیگر از همان دفترچه که همراهم بود کندم و با خط خوش نوشتم: «ممنون که از من نوشته‌ای. تلفن کن. حتما جواب میدم.« هرچه شماره داشتم را زیرش گذاشتم. فردایش زنگ زد. سلام کرد و گفت: شما؟ گفتم: نشناختی؟ گفت: مهتاب تویی؟ گفتم: نه خودت هستی بزن. گفت: لیدایی؟ گفتم: نه. گفت: پس مریمی. باور کن چند بار از وقتی آمدم خواستم تماس بگیرم اما نشد. گفتم: خوش به حال مریم ولی نه. گفت: داری اذیت می‌کنی سارا؟! گفتم: آره. گفت: سارا خودت هستی؟! این کارها چیه؟! خب می‌آمدی جلو قشنگ حرف می‌زدیم! گفتم: دارم اذیت می‌کنم ولی سارا نیستم.

شش تا اسم دختر دیگر را آورد که هیچ کدامشان من نبودم. با خودم گفتم: یک نویسنده مشهور باید طرفداران زیادی داشته باشد طبیعی است که تعدادی از آنها هم زن باشند؛ مهم این است که چه کسی توی داستانهایش نقش اصلی را بازی کند.

گفتم: صنمم. کمی مکث کرد و پرسید: کدام صنم؟ گفتم: صنم‌بانو دختر عالیه. همسایه‌ی خانه پدری. یک‌هو مثل کسی که انگار خودش اسمم را حدس زده باشد، گفت: اع صنم تویی؟! کجایی دختر؟ خیلی سال میگذره که ازت خبری نیست! گفتم: پاریسم. همینجا زندگی می‌کنم. پایان همان تلفن برای فردایش قرار گذاشتیم توی کافه سن میشل. دل توی دلم نبود. تمام تلاشم را کردم که دوباره خاطراتمان را به یادش بیاورم. یک پیراهن سبز مثل همان روزها به تن کردم با ژاکتی قهوه‌ای شبیه همانکه مادرش برایم بافته بود. خال کنار لپم را هم پررنگ‌تر کردم و خطی توی چشم هایم کشیدم. با همه‌ی این تلاش ها وقتی رسیدم مجبور شدم بروم جلو و خودم را معرفی کنم. از نزدیک جذابتر به نظر می‌رسید. برای هر دومان قهوه سفارش دادم و انگشتم را دور طره‌ی موهایم پیچاندم. درست مثل همان روزها.

سر تا پایم را نگاهی کرد و گفت: چه خانم شده‌ای! البته من درست چیزی از آن روزها یادم نیست. وقتی گفتم: پس چرا هر تکه از من را در داستان‌هایت گذاشتی؟ با تعجب پرسید: کدام داستان؟ از عروس شروع کردم که مطمئن بودم داستان عروسی من است. گفت: آن روزها همه‌ی عروس‌ها و عروسی‌ها شبیه هم بودند. گفتم: داستان مینا چی؟ گفت: سال ۷۰ با مینا ازدواج کردم. معلم است. دوتا بچه‌ی بزرگ کافی است که دیگر عشقی بین‌مان باقی نمانده باشد. عشق توی داستان مال همان روزهاست. گفتم: زن توی نیروانا چی؟ همه‌ی رفتارها و حتی طرز تفکرش شبیه من است. گفت: من که تفکراتت را نمی‌دانم ولی لیلی دختری بود که می‌آمد کارگاه داستان نویسی. خیلی چیزهای این قصه‌ها را از او گرفته‌ام. حتی اسمش رو.

گفتم: داستان محبوب پنجم چی؟! خال گوشه‌ی لپ زن و موهای سیاه و بلندش را چه میگویی؟! گفت: تو که موهات قهوه‌ایه. تازه بلند هم نیست. گفتم: بود. آن موقعها بود. حالا کوتاه شده و رنگ کرده‌ام. گفت: بهت میاد! ولی مرضیه هم همین شکلی بود. موی بلند و خال روی گونه. توی یکی از کافه های تجریش دیدمش. منتظر کسی بود که نیامد. بعد با هم کل خیابان ولیعصر را پیاده رفتیم. سه سالی کنارم بود ولی بعد از نوشتن خوابگرد رفت. گفتم: من در خوابگرد هم نیستم؟ گفت: یک ماه برای نوشتن داستانی رفتم توی یک روستای کوچک. مهتاب دختر همسایه‌ی خانه‌ای بود که در آن زندگی می‌کردم. شبها برایم شام می‌آورد. مرضی برای تصویر نیمه عریان دختر روستایی‌ِ خوابگرد گذاشت رفت!

دیگر ناامید شدم. یعنی همه‌ی اینها را دروغ می‌گفت یا من همه‌ی این سال‌ها خیال می‌کردم در خصوص قصه‌هایش نقش دارم. ناامیدانه گفتم: منو دست انداختی؟ آنه چی؟! من مدتی توی هانوفر زندگی کردم. یادت هست که انگلیسی را بهتر از همه‌ی بچه‌های محلی صحبت می‌کردم؟! نمی‌دانم دلش سوخت یا واقعا یادش آمد، ولی نگذاشت شادی‌ام بیشتر از چند ثانیه دوام بیاورد؛ پشت بندش گفت: از من ناراحت نشو. از کجا بدانم تو توی هانوفر زندگی میکردی.

من مثل کسی که به هر چیزی چنگ می‌زند تو خیالات خوشش را از او نگیرند یکی یکی داستان‌هایش را اسم می‌بردم و از جزئیاتش می‌گفتم. ولی احمد بعد از سالها و کیلومترها فاصله آمده بود اینجا تا همه‌ی دلخوشی‌هایم را بگیرد.
دخمه را گذاشته بودم به عنوان آخرین سوال بپرسم. گفتم: تو توی دخمه، کل محله‌ی من، خانه‌ی من و حتی خانواده‌ی من را توصیف کرده‌ای. گفت: آنجا محله‌ی همه‌ی ما بود. من تو فرهاد منصور مهتاب. تو توی همان خانه‌ی پنج دری با هم همبازی بودیم. خب معلوم است شبیه می‌شود. درست میگی هر چیزی توی داستان هست از همان دخمه‌ای می‌آید که همه‌ی ما در آن زندگی می‌کردیم. مهتاب را یادت هست؟ یکی دو سالی از همه‌ی ما بزرگ‌تر بود. موهای بلند سیاهی داشت با یک خال سیاه کنار لبش. عادت داشت انگشتش را بپیچد دوره موهایش و بلند بخندد. توی پیراهن سبزش می‌درخشید. می‌توانستم ساعتها بنشینم و نگاهش کنم. یک روز از مدرسه می‌آمدم؛ دیدم اتاقشان شلوغ است. یک پسر مو بلند با کفشهای مشکی براق آمده بود خواستگاریش. بعد هم عروسی کردند. کل روز عروسی نیامدم خانه و فقط گریه کردم. داستان عروسی مال همان روز است. بعدا فهمیدم معلم شده و با همسر و بچه‌اش رفته هانوفر. اول فکر کردم برگه‌هایی که موقع داستان‌خوانی به دستم می‌رسد کار اوست. بعد که زنگ زدم دیدم نه! من از این شانس‌ها ندارم!

از اینجا به بعدش را دیگر نخواستم بشنوم. شاید هم دیگر چیزی نگفت. همه‌ی این سال‌ها داشتم توی خیال استیجاری یکی دیگر زندگی می‌کردم. یادم افتاد همه‌ی دخترهای محله دلشان می‌خواست مثل مهتاب باشند. دست و پایم یخ کرده بود. احمد وقتی نگاهم کرد و رنگ پریده‌ام را دید تازه فهمید چه اشتباهی کرده. می‌خواست آرامم کند گفت: من چرا این چیزها را برای تو تعریف می‌کنم؟! باور کن تقصیر خودم نیست اگر می‌دانستم زنی به این زیبایی می‌شوی حتما آن روزها از اول عاشق تو می‌شدم!

گفتم: پس من توی هیچ کدوم از داستان‌های تو نیستم؟ نگاه ترحم انگیزی توی چشمهای من انداخت و سرش را به چپ و راست تکان داد. بلند شدم. ژاکتم را مرتب کردم. خواستم کیفم را بردارم که بروم، دستم را گرفت و گفت: ممنون که همه‌ی نوشته هایم را خوانده‌ای. دارم یک داستان می‌نویسم به نام «آینه‌های بی‌در». سفرنامه‌ی چند هفته‌ای است که در آلمان و فرانسه بودم. قول می‌دهم شرح این ملاقات را در آن بیاورم. با اسم خودت. خوب است؟

خواستم بگویم نه، خواهش می‌کنم چیزی از این ملاقات شرم آور ننویس، خواستم بگویم من بین همسایه‌هایم آبرو دارم، ولی پشیمان شدم. آنها که هیچ کدام داستان‌های احمد را نمی خوانند. بگذار توی این آخری دست کم نقشی داشته باشم. نقشی هرچند خفت‌بار. سری تکان دادم، لبخند تلخی به نشانه‌ی تشکر حواله‌اش کردم؛ کیفم را برداشتم و رفتم.

همشهری داستان 116

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انگیزه رضا از «سوار کردن» رویا اساساً رابطه جنسی نبود... می‌فهمیم که رضا مبلغ هنگفتی به رویا پرداخته و او را برای مدت یک ماه «کرایه» کرده... آن‌چه دستگیر خواننده می‌شود خشم و خشونت هولناکی است که رضا در بازجویی از رویا از خود نشان می‌دهد... وقتی فرمانده او را تحت فشار بیشتر قرار می‌دهد، رضا اقرار می‌کند که اطلاعات را منشی گردان به او داده... بیش از آن‌که برایش یک معشوقه باشد، یک مادر است ...
مأموران پلیس‌ نیمه‌شب وارد آپارتمان او شدند... در 28‌سالگی به مرگ با جوخه آتش محکوم شد... نیاز مُبرم به پول دغدغه ذهنی همیشگی شخصیت‌ها است... آدم بی‌کس‌وکاری که نفْسِ حیات را وظیفه طاقت‌فرسایی می‌داند. او عصبی، بی‌قرار، بدگمان، معذب، و ناتوان از مکالمه‌‌ای معقول است... زندگی را باید زیست، نه اینکه با رؤیابینی گذراند... خفّت و خواری او صرفا شمایل‌نگاری گیرایی از تباهی تدریجی یک مرد است ...
اگرچه زندان نقطه‌ی توقفی چهارساله در مسیر نویسندگی‌اش گذاشت اما هاول شور نوشتن را در خود زنده نگه داشت و پس از آزادی با قدرت مضاعفی به سراغ‌اش رفت... بورژوا زیستن در کشوری کمونیست موهبتی است که به او مجال دیدن دنیا از پایین را بخشیده است... نویسندگی از منظر او راهی است که شتاب و مطلق‌گرایی را برنمی‌تابد... اسیر سرخوردگی‌ها نمی‌شود و خطر طرد و شماتت مخاطبین را می‌پذیرد ...
تمام دکترهای خوب یا اعدام شده‌اند یا تبعید! دکتر خوب در مسکو نداریم... رهبر بزرگ با کالبدی بی جان و شلواری خیس در گوشه ای افتاده است... اعضای کمیته‌ی رهبری حزب مخصوصا «نیکیتا خروشچف» و «بریا» رئیس پلیس مخفی در حال دسیسه چینی برای جانشینی و یارگیری و زیرآب‌زنی... در حالی‌که هواپیمای حامل تیم ملی هاکی سقوط کرده است؛ پسر استالین و مدیر تیم‌های ملی می‌گوید: هیچ هواپیمایی سقوط نکرده! اصولا هواپیماهای شوروی سقوط نمی‌کنند... ...
تلفیق شیطنت‌های طنزآمیز و توضیحات داده شده، که گاهی خنده‌دارتر از آن هستند‌ که‌ درست باشند، اسنیکت را بلافاصله از نقش راوی سنتی و تعلیم دهنده‌ در اکثر کتاب‌های ادبیات کودکان کنار می‌گذارد... سانی می‌گوید‌: «گودو»! اسنیکت‌ این کلمه را این طور تفسیر می‌کند: «ما نه می‌دونیم کجا می‌خوایم‌ بریم‌ نه‌ می‌دونیم چه جوری باید بریم.» کلمه‌ی «گودو» ارجاعی است به نمایشنامه‌ی «در انتظار‌ گودو‌»... ...