آذر مهاجر | جام جم


از مهدی قزلی یک مجموعه ۱۰جلدی با نام «قصه‌کربلا» منتشر شده‌بود که البته هرجلد اسم خاص خودش را داشت و حالا یک‌بار دیگر کتاب تک‌جلدی از این نویسنده با همان نام توسط انتشارات کاظمی منتشر شده‌است. کتاب تازه تفاوت‌هایی دارد با آنچه در مجموعه قبلی منتشر کرده‌بود و البته شباهت‌هایی نیز می‌توان در این کتاب و آن مجموعه پیدا کرد. کتاب تازه قزلی به‌تازگی و به‌مناسبت فرارسیدن ماه محرم وارد بازار کتاب شده‌است و اگر این را در نظر بگیریم که او کتاب دیگری دارد به نام «پنجره‌ها تشنه» درباره مشایعت ضریح حضرت امام‌حسین(ع) از ایران به کربلا، بهانه خوبی فراهم می‌شود جهت شنیدن حرف‌هایش درباره ظرفیت‌های واقعه کربلا برای نوشتن و نیز نگاه او به این رویداد و نیز به امام‌حسین(ع).

قصه کربلا در گفت‌وگو با مهدی قزلی

این «قصه‌کربلا» با آن مجموعه ۱۰ جلدی «قصه‌کربلا» متفاوت است؟
این کتاب برآمده از همان کتاب ۱۰جلدی است اما درعین‌حال متفاوت با آن. تدوین و نگاه کتاب تازه‌ام با آن مجموعه تفاوت دارد. حذف و اضافاتی صورت‌گرفته و آن مجموعه روی‌هم یک کتاب ۶۰۰ صفحه‌ای می‌شد اما «قصه‌کربلا» تقریبا ۲۰۰ صفحه دارد. در آن مجموعه، قصه‌ها شخصیت‌محور بود و اینجا واقعه‌محور است مثلا کتابی که درباره زینب(س) با نام فصل سرد نوشته بودم، دقیقا درباره خود حضرت زینب(س) بود و بخش‌هایی از آن به واقعه عاشورا می‌رسید اما در این کتاب فصلی برای حضرت زینب(س) وجود ندارد و هرچه درباره ایشان هست برمی‌گردد به رویداد کربلا و آنچه در واقعه عاشورا رخ داده‌است. درواقع تدوین این کتاب به‌قدری با آن مجموعه متفاوت است که می‌توان گفت کتاب جدیدی از واقعه عاشورا نوشته‌ام اما نام کتاب را تغییر ندادم.

چرا اسمش را تغییر ندادید؟
تعارف که نداریم! اهل رزومه درست‌کردن و فریب‌دادن خودم هم نیستم. یکی می‌گفت اگر نامش را تغییر می‌دادی یک کتاب جدید می‌شد، گفتم همین حالا هم یک کتاب جدید است اما واقعا نیازی نبود که نامش را تغییر بدهم و این تلقی ایجاد شود که کاملا و صددرصد متفاوت است و بعد از قضا یک مخاطب چند خط مشترک در هر دو کتاب پیدا می‌کرد و اسباب خجالتم می‌شد. مساله من این نبود که حتما کتاب تازه‌ای در این زمینه داشته باشم، بنابراین اجازه دادم این کتاب در ادامه حرکتی که آغاز کرده بودم باقی بماند.

درباره واقعه عاشورا کتاب‌هایی در گونه‌های مختلف نوشته شده‌است. قصه شما چه تفاوت‌هایی دارد؟
ترجیح می‌دهم منتقدان و مخاطبان درباره تفاوت این کتاب با کتاب‌های دیگر حرف بزنند. آنچه من تلاش کرده‌ام اتفاق بیفتد، ایجاز و انتخاب مناسب بوده‌است. یعنی انتخاب فرازهای مناسب برای یک روایت کامل و ایجاز. به این دلیل گاهی حواشی و زوائد مثل توصیفات اضافه و اصرار به ماندن در یک موقعیت، تبدیل به حجابی می‌شود برای فهم داستان. چون برداشتم این است که گاهی مفصل‌شدن روایت است که باعث می‌شود حوصله مخاطب جوان و نوجوان از کتاب‌های این‌چنینی سر برود. من از همان لحظه که نوشتن کتاب را شروع کردم، نیتم این بود که یک‌بار واقعه عاشورا در کربلا را با حذف هرآنچه که می‌شود حذف کرد بدون آن‌که به اصل روایت خدشه وارد شود، روایت کنم. برای همین است که کتاب از ولادت امام‌حسین(ع) تا اسارت اهل‌بیت(ع) را شامل می‌شود اما هنوز ۱۹۲ صفحه دارد و حجیم نشده. این ایجازی بود که من درپی رسیدن به آن بودم و امیدوارم موفق شده‌باشم.

وقتی برخی خرده‌روایت‌ها، داستان‌های فرعی، توصیفات و موقعیت‌ها حذف می‌شود، این خطر هست که داستان به یک گزارش خبری شبیه شود. برای این مورد چه کردید؟
بله، این خطر هست. وقتی با ابزار نثر سراغ داستان معصومین می‌رویم کار دشواری در پیش داریم، چون امکان خیال از دست می‌رود و باید مراقب بود. ضمن این‌که رسیدن به ایجاز شبیه به هرس‌کردن درخت است. اگر یک شاخه اصلی را که درست سر جایش قرار دارد، قطع کنید، درخت از ریخت می‌افتد و دیگر زیبا نیست. یکی دیگر از دشواری‌های موجزنویسی آن است که باید مراقب بود در فرآیند حذف‌کردن داستان‌ها و رویدادهای فرعی به روابط علت‌ومعلولی در خط اصلی داستان لطمه وارد نشود. همین دشواری‌ها برای رسیدن به یک داستان موجز مهم‌ترین دغدغه و چالش من برای نوشتن این کتاب بود.

نوشتن برای مخاطب نوجوان‌وجوان هم احتمالا یکی دیگر از دشواری‌های کار شما بوده، درست است؟
گریزی نداریم از این‌که روایت کربلا را برای نوجوانان‌وجوانان بازخوانی کنیم. قرار نیست این داستان قطع شود. شرایطی که ایجادشده، یعنی سرعت زیاد و لقمه‌خوانی و لقمه‌خواری محتوایی مخاطب دوره فضای مجازی، به این معنا نیست که روایت‌های بزرگ مانند ماجرای کربلا از دست برود. بنابراین در فرم خودم را به درنظرگرفتن مساله‌های امروز زندگی مردم و به‌خصوص نوجوان‌ها و جوان‌ها مجبور کردم.

پس به یک بازخوانی صرف بسنده نکرده‌اید.
این روایت دور از ادبیات نیست و در بخش ادبی آن مهم‌ترین کاری که صورت‌گرفته، انتخاب‌گری است. این انتخاب‌گری هم در کلمات و جملات بوده و هم در روایت‌ها؛ این‌که جای هر روایت کجا باشد و چطور ارائه شود.

کتاب شما دیالوگ‌های مفصلی از شخصیت‌های داستان عاشورا دارد.
دیالوگ همان کنش است. در واقع من آنقدر حواشی را حذف و هرس کرده‌ام که به اصل کنش برسم یعنی به اصل عمل و رفتار. وقتی رویدادها و زندگی معصومین را شرح می‌دهیم، نتیجه کارمان کلی‌گویی است که معلوم نیست منشا اثر دقیق و درستی از آب در بیاید یا نه اما وقتی کنش‌ها و واکنش‌ها را روایت می‌کنیم دیگر همه چیز قابل درک و گویاست.

دیالوگ‌ها را باید بر اساس تخیل نوشته باشید؛ چون بعید است این همه روایت از شخصیت‌های کربلا در دست باشد؟
این را قبل از هر توضیحی یادآوری کنم که درباره اصل بودن روایت‌های به جا مانده از کربلا حرف بسیار است و ما با مقوله‌ای کاملا شفاف و روشن مواجه نیستیم؛ اما با فرض این‌که روایت‌های موجود دقیق هستند، در دیالوگ‌نویسی به واقعیت و اصل روایت‌ها وفادار بوده‌ام.

چرا در این روایت نخواسته‌اید از یک زاویه و یک وجه خاصی به داستان کربلا نزدیک شوید؟ مثلا از وجه عدالتخواهی که به نظر می‌رسد دغدغه امروز مخاطبان شما یعنی جوانان است.
مخاطب این داستان فقط جوانان نیستند. همه می‌توانند آن را بخوانند الا کسانی که هنوز آنقدر کم سن هستند که شاید درکی از این داستان نداشته باشند. فرم داستان با سلیقه جوانان و نوجوانان هماهنگی بیشتری دارد و از این بابت است که می‌گویم مخاطب کتاب نوجوانان و جوانان هستند. حالا برسیم به جواب سوال شما؛ من اصولا با جدا کردن دغدغه‌ها و مسائل موافق نیستم. جدا کردن عدالت از آزادی، آزادی از حق‌گویی یا حق‌گویی از معیشت به نظرم خیلی مطلوب نیست. همه اینها مفاهیمی در زندگی هستند که به همدیگر ارتباط جدی دارند. اگر عدالت را جدا کنیم و بگوییم مساله امروز جامعه ماست، شبیه کسی می‌شویم که در ورزش کردن فقط روی بازوهایش تمرکز می‌کند و بعد از مدتی بازوهای قدرتمندی دارد اما پاهایش نحیف مانده. به اعتقاد من یک انسان سالم و سلامت که کارایی بالاتری دارد، کسی است که رشدش متناسب اتفاق افتاده باشد؛ چشم، گوش، مغز، دست، پا، قلب و سایر اندام‌هایش متناسب با هم رشد کرده باشند. پرداختن به موضوع عدالت از میان وجوه مختلف داستان عاشورا شبیه این است که بگوییم، قلب مهم‌ترین اندام بدن است و از دندان غافل شویم، آن وقت است که دندان درد ممکن است تمام کارایی ما را مخدوش کند.
امام‌حسین(ع) در ماجرای قیامش به تمام مسائل به یک نسبت توجه دارد؛ ایشان حواسش هست که اسب‌ها آب بنوشند و به جوانان می‌گوید به اسب حر آب بدهند. در اوج واقعه کنار پای یک کودک می‌نشیند تا هم اندازه او بشود و به حرف‌هایش گوش بدهد. فکر کنید تمام خانواده، دوستان، اطرافیان و یاران امام‌حسین(ع) را به شهادت رسانده‌اند اما او خواسته یک کودک را اجابت می‌کند و او را در آغوش می‌گیرد در حالی که آگاه است تا پایان حیاتش در این جهان چیزی نمانده‌است.

وقتی خبر شهادت مسلم می‌رسد، اولین کاری که امام‌حسین(ع) می‌کند رسیدگی به فرزندان مسلم است. وقتی قرار است خمیه بزنند، می‌گوید خیمه را در گودی برپا کنند. همچنین ایشان هرگز مذاکره را از دست نمی‌دهد؛ با حر مذاکره می‌کند، با کسی که برای حر نامه آورده مذاکره می‌کند، با خود اهل کوفه مذاکره مکتوب کرده و بعد از آن مسلم را فرستاده که تائید نهایی را بگیرد. آنقدر مذاکره را ادامه می‌دهد تا به شب عاشورا می‌رسد و عمر سعد را فرا می‌خواند و با او مذاکره می‌کند.
در رفتار امام‌حسین(ع) و دیگر حضرات معصومین همه‌جانبه‌گرایی هست که ما از آن غافل شده‌ایم، بس که همه‌چیز را دسته‌بندی و از هم جدا می‌کنیم. این جدا کردن‌ها، حل مساله را سخت می‌کند. بنابراین حرفم به شما و هر کسی که موضوع عدالت برایش اهمیت دارد، این است که ضمن حفظ دغدغه زاویه دیدتان را کمی بالاتر ببرید و به پیرامون مسائل هم نگاه کنید به ارتباط مقوله‌ای همچون عدالت با دیگر موضوعات توجه کنند. به این ترتیب مسائل زودتر درک و حل می‌شوند. من با همین نگاه به تمام دغدغه‌های امام‌حسین(ع) پرداخته‌ام و سعی کرده‌ام همه‌جانبه‌گرایی را تا جایی که می‌شود رعایت کنم، هر چند روایت کربلا با پوست و گوشت و استخوان ما عجین شده و برای هر کدام از ما بخش‌هایی از آن جدی‌تر و بزرگ‌تر است.

باز هم درباره امام‌حسین(ع) خواهید نوشت؟
پاسخ شما این است که دغدغه‌ام کمتر شده چون کاری که باید انجام می‌دادم را به ثمر رسانده‌ام. معنای حرفم این نیست که دیگر درباره امام‌حسین(ع) نمی‌نویسم، در واقع به دغدغه خودم در این زمینه پاسخ داده‌ام. باید ببینم چه می‌شود چون کتاب «پنجره‌های تشنه» از یک منظر درباره امام‌حسین(ع) است اما در واقع داستانی درباره یک اتفاق جاری را شرح می‌دهد. دستمایه این کتاب احتمالا بزرگ‌ترین مشایعت تاریخ یا ایران بوده و یک اتفاق اجتماعی بزرگ محسوب می‌شود که در عین حال به امام‌حسین(ع) مرتبط است. شاید دوباره رویدادی از این گونه را تجربه کنیم که با نام امام‌حسین(ع) پیوند خورده باشد و درباره‌اش بنویسم که در این صورت نتیجه کارم کتابی خواهد شد که می‌تواند یک کتاب اجتماعی و یک روایت مردم‌شناسانه هم محسوب شود.
بنابراین حتی ممکن است همین محرم امسال که شیوع ویروس کرونا سبب شده عزاداری‌ها به شکل متفاوتی رخ بدهد، دستمایه‌ای برای کتاب بعدی‌تان پیدا کنید.
امام‌حسین(ع) تمام نشدنی است و این اتفاق ممکن است همیشه رخ بدهد و من همیشه در معرض نوشتن درباره ایشان هستم. تا قبل از روایت کربلا، دغدغه‌ام نوشتن چنین کتابی بود و از حالا به بعد صبر می‌کنیم تا ببینیم روزی ما چیست.

بازخوردها چطور بود؟
تقریبا دو هفته از انتشار کتاب گذشته و بازخوردهایی از مخاطبان دریافت کرده‌ام اما هنوز باید زمان بگذرد که کتاب خوانده شود و بازخورد به ما برسد. امیدوارم بازخورد خوبی بگیرم و باعث شرمندگی کسانی نشوم که در این حوزه قلم می‌زنند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...