ترجمه لیلا عبداللهی | اعتماد


بریل بینبریج از بزرگ‌ترین نویسندگان انگلیسی‌زبان‌‌ است که او را به سبب داستان‌های روان‌شناسانه‌اش می‌شناسند، همچنین از او با عنوان «بانوی نویسنده بریتانیا» یاد می‌کنند. بینبریج بیشترین نامزدی جایزه‌ بوکر را -‌پنج بار‌- در کارنامه‌‌‌ خود دارد و در سال 2010 به پاس همین حضور پیوسته در نامزدی نهایی جایزه‌ بوکر، ازسوی آکادمی بوکر تقدیر شد. بینبریج در سال 2009 نیز نامزد دریافت جایزه‌ نوبل شده بود. سال ٢٠٠٨، روزنامه‌ تایمز، بینبریج را در فهرست ٥٠ نویسنده‌ بزرگ بریتانیایی از سال ١٩٤٥ تا 2008 قرار داد. آنچه می‌خوانید یادداشت بریل بینبریج بر رمان «اُسکار و لوسیندا»[Oscar and Lucinda] اثر پیتر کری [Peter Carey] است که در سال 1988 برنده جایزه بوکر شد. این رمان با ترجمه ملیحه قدرتی ازسوی نشر افکار جدید منتشر شده است:

خلاصه رمان اسکار و لوسیندا»[Oscar and Lucinda] اثر پیتر کری [Peter Carey]

سومین رمان پیتر کری، این نابغه استرالیایی، درباره‌ زن و مردی است که در سفری دریایی به مقصد استرالیا با هم آشنا می‌شوند، عاشق می‌شوند، اما پایان خوشی ندارند. اُسکار یک قمارباز وسواسی است؛ او روی هر چیزی شرط می‌بندد، حتی خوشبختی خودش. لوسیندا یک کارخانه‌ شیشه‌سازی را به ارث برده است؛ او هم به کارت‌بازی علاقه دارد. هر دوی آنها، که زخم‌خورده‌ کودکی هستند، محکوم‌اند که روزی درهم بشکنند. ساختار رمان «اُسکار و لوسیندا» بر همان چارچوب محکم کلیسای شیشه‌ای استوار است؛ کلیسایی که لوسیندا ساخته و برای انتقال به نقطه‌ای دورافتاده در حاشیه‌ رودی در نیوساوت‌ولز آماده کرده است. این کلیسا نمادی از پیوند ناممکن و پرریسک آنها است.

روند ساخت این کلیسا که تقریبا تا پایان کتاب ادامه دارد، از همان آغاز داستان به چشم می‌آید. انعکاس توده‌ شیشه‌ای آن از همان فصل‌های نخست خواننده را خیره می‌کند. کلیسای لوسیندا همانند نهنگی سفید و عظیم است، یک موبی‌دیک که به طرز نامحتملی در صخره‌های ساحلی دِوون متولد شده است. داستان اصلی در نیمه دوم قرن نوزدهم آغاز می‌شود، زمانی که اُسکار هنوز کودک است. پدرش، تئوفیلوس هاپکینز، زیست‌شناسی دریایی و یک بنیادگرای مذهبی است. او درحالی که به تکامل ستاره‌های دریایی حساسیت نشان می‌دهد، درک درستی از رشد و پرورش پسر مادر ازدست‌ رفته‌اش ندارد. تئوفیلوس در تلاش برای نزدیک ‌کردن اُسکار به خدا -درست همان‌طور که بی‌رحمانه شقایق‌های دریایی را از صخره‌های ناهموار خانه‌شان جدا می‌کند- او را از رویاهایش محروم می‌سازد. او این کار را، آن‌گونه که تصور می‌کند، به نفع کودک انجام می‌دهد. از آنجا که شور و اشتیاق، شور و اشتیاق را تشخیص می‌دهد، پدر در پسر چیزی ناآرام و نگران‌کننده می‌بیند که او را از دیگران جدا می‌کند.

بااین‌حال، آنها با رشته خونی مشترک و یاد زنی مُرده، که نمی‌توانند مستقیما از او سخن بگویند، به هم پیوند خورده‌اند. پس از مرگ همسرش، تئوفیلوس لباس‌های او را که هنوز بوی اسطوخودوس می‌دهند، به دریا می‌اندازد؛ عملی که از چشم‌های کوچک اُسکار پنهان نمی‌ماند و در او ترسی همیشگی از آب‌شور برمی‌انگیزد: «برای او بوی مرگ می‌داد... آب، جوهره‌ای یکپارچه نبود، مانند ماهی‌ها پراکنده می‌شد، همچون شیشه می‌شکست.» بی‌رحمی ظاهری تئوفیلوس نسبت به پسرش و سخت‌گیری ذهنی شدیدش، نه از کمبود احساس، بلکه از شدت عواطفش سرچشمه می‌گیرد. یکی از موفقیت‌های برجسته‌ رمانِ پیتر کری این است که خواننده به‌ وضوح درمی‌یابد که جدایی پدر و پسر، نه از سرِ نفرت، بلکه ناشی از عشق است. وقتی تئوفیلوس، اُسکار را در حالِ خوردن سهم دوم پودینگِ کریسمس -که در نظر او تقلیدی اهریمنی از مراسم عشای ربانی است- گیر می‌اندازد، او را وادار می‌کند که آب شور بنوشد، از سر خشم بر سرش می‌کوبد و درنهایت او را به سفری پانصد صفحه‌ای روانه می‌کند؛ سفری در جست‌وجوی لقمه‌ای دیگر از آن میوه‌ ممنوعه و شگفت‌انگیز.

از نظر من، بخش مربوط به کودکی اُسکار، بهترین قسمت کتاب است؛ کودک صفحات را تسخیر می‌کند. در ادامه‌ رمان، اُسکار پدرش را ترک می‌کند، به خانواده‌ای سنتی و انگلیکان‌مذهب می‌پیوندد، برای دانشگاه آکسفورد آماده می‌شود، به قمار روی می‌آورد، کشیش می‌شود و سرنوشتش را در نیوساوت‌ولز رقم می‌زند. این بخش از داستان پر از شخصیت‌های رنگارنگ و آکنده از تخیل است و به زبانی بی‌نظیر بیان شده، اما بااین‌حال، پس از بلوغ، اُسکار درخشش خود را از دست می‌دهد. شاید بتوان گفت که تئوفیلوس قبلا ضربه‌ خود را وارد کرده و روح او را تهی کرده است. اما لوسیندا لپلاستریر، که در کشتی به مقصد استرالیا با او آشنا می‌شود، هرگز کودک درون او را ندیده است. او مرد را مسحورکننده می‌یابد؛ با خود می‌اندیشد که «او صورتی قلبی‌شکل دارد، همچون فرشته‌ای در نقاشی‌های دانته گابریل روستی» ابتدا او را صرفا باهوش می‌پندارد، اما درنهایت «چنان تحت‌تاثیر نیک‌سیرتی او قرار می‌گیرد که اشک در چشم‌هایش حلقه می‌زند.» یتیم و وارث ثروت، او اُسکار را بازتابی از خود می‌پندارد.

به نظر می‌رسد که آنها برای هم ساخته شده‌اند؛ وقتی لوسیندا از او دعوت می‌کند که در کابینش پوکر بازی کند، به‌صورت اتفاقی نیست که پتویی از تخت خود برمی‌دارد و روی میز می‌اندازد. پس از سکونت در سیدنی، اُسکار رویای اعزام به مناطق دوردست را در سر دارد، اما اسقف محلی معتقد است که کار تبلیغ دینی بیهوده است و او را در منطقه‌ای مجاور یک میدان مسابقه‌ اسب‌دوانی منصوب می‌کند. اوضاع علیه او رقم خورده است. پس از رسوایی قمار، به عنوان یک منشی مشغول به کار می‌شود، بار دیگر در یک قمارخانه‌ چینی با لوسیندا روبه‌رو می‌شود و به سوی آخرین بازی سرنوشت خود کشیده می‌شود. لوسیندا شرط می‌بندد که اُسکار قادر نخواهد بود کلیسای شیشه‌ای را که او به عنوان هدیه‌ای برای یک اسقف -اُسکار او را رقیب عشقی خود می‌داند-ساخته، از میان بیابان‌های استرالیا به سلامت عبور دهد. او دارایی خود و اُسکار را روی این شرط می‌گذارد. همراه با گروهی از شخصیت‌هایی که چارلز دیکنز هم به آنها افتخار می‌کرد، اُسکار راهی سفر می‌شود.

در این مسیر، او مرتکبِ قتلی موجه با تبر می‌شود. سرنوشت اجتناب‌ناپذیر است: کودک و مرد یکی می‌شوند، درحالی که کلیسای شیشه‌ای، که در ساحل رودخانه‌ بلینگر پهلو گرفته، همراه با اُسکار درحال غرق‌شدن است. میان آنتونی برجیس (منتقد و نویسنده برنده بوکر) و جُرج اشناینر (منتقد و فیلسوف شهیر بریتانیایی) درباره کارکرد ادبیات بحثی پیرامون این پرسش مطرح شد که چرا نویسندگان معاصر کمتر به موضوعات روز می‌پردازند. شرکت‌کنندگان در این بحث به این نتیجه رسیدند که بسیاری از نویسندگان بزرگ -از دیکنز و مارک تواین گرفته تا مارسل پروست و جیمز جویس- بیشتر از گذشته الهام گرفته‌اند تا حال. در این میان، پیتر کری همانند توماس وولف، با شور و هیجانی شگرف، جزییات و زبان را چنان به کار می‌گیرد که داستان‌هایش را به آثاری ماندگار در تاریخ ادبیات جهان بدل می‌کند؛ آن‌طور که در «اُسکار و لوسیندا» می‌توان به‌وضوح دید.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...