«ژوزه ساراماگو»، نویسنده‌ی سرشناس پرتغالی که 28 خردادماه امسال از دنیا رفت، در حوزه‌ی نوجوانان تنها یک کتاب با نام «بزرگ‌ترین گل دنیا» نوشته است که این کتاب توسط مهران فرهادزادگان به فارسی ترجمه شده است.

ایبنا: «ژوزه» یا به تلفظ اسپانیایی «خوزه» ساراماگو، نخستین کتابش را در 25 سالگی منتشر کرد؛ اما چون موفق به چاپ کتاب دومش نشد، نویسندگی را کنار گذاشت. اما پس از سال‌ها در 60 سالگی، رمانی تاریخی به نام «بالتازار و بلموندا» نوشت. سه سال پس از آن، این کتاب به انگلیسی ترجمه شد و ساراماگو را به شهرت جهانی رساند.

او پس از آن چند رمان دیگر نوشت و در سال 1998 میلادی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد.

ساراماگو که فقط برای بزرگ‌سالان کتاب می‌نوشت؛ آن‌ هم کتاب‌های سنگین و با درونمایه‌های پیچیده، تنها کتاب نوجوانانه‌‌اش ـ «بزرگ‌ترین گل دنیا» ـ را این‌گونه آغاز کرده است: «داستان‌های کودکانه را باید با کلمات خیلی ساده نوشت، برای این که بچه‌ها با واژه‌های کمی آشنا هستند و کلمه‌های خیلی دشوار را نمی‌فهمند. دلم می‌خواست می‌توانستم برای بچه‌ها داستان بنویسم؛ ولی هرگز نتوانستم این کار را انجام دهم،
برای نوشتن داستان کودکانه، به غیر از توانایی انتخاب کلمه‌ها باید بتوانیم داستان را ساده و روان بیان کنیم.
برای همین افسوس می‌خورم.»

«برای نوشتن داستان کودکانه، به غیر از توانایی انتخاب کلمه‌ها باید بتوانیم داستان را ساده و روان بیان کنیم. برای این کار صبر و بردباری لازم است. خود من که آدم صبوری نیستم، برای همین عذر می‌خواهم.»

این کتاب با زبان اصلی در سال 2001 میلادی منتشر و شش سال پس از آن به فارسی برگردان شده است.

داستان این کتاب درباره‌ی پسربچه‌ای است که از محل زندگی خود دور می‌شود و نزدیک به رودخانه بزرگی می‌رود؛ اما پس از آن از طولانی بودن رودخانه خسته می‌شود و تصمیم می‌گیرد از راه میان‌بر برود.

«پسر از میان باغ‌های وسیع زیتون گذشت و کنار پرچین‌های مرموز پوشیده از گل‌های زنگوله‌ای سفید قدم زد. وارد جنگل درختان بلند «زبان‌گنجشک» شد و شادی‌کنان از میان درختان رفت تا به جایی رسید که تعداد آن‌ها کم‌تر شد. دیگر تا چشم کار می‌کرد صحرای بی آب و علف بود، زمینی پوشیده از درختچه‌های کوتاه و خشک از وسط آن تپه‌ای بلند مانند یک فنجان وارونه‌ای بالا آمده بود. پسر از تپه بالا رفت وقتی به بالای آن رسید، فکر می‌کنید چه دید؟ نه مرگ و نه زندگی ... بیابانی ناشناخته و یک گل پژمرده که روی زمین خم شده بود.»
پسرک با آن که خسته بود خود را به گل رساند و فکر کرد که باید آن را نجات دهد، آن بالا حتی یک قطره آب هم نبود اما آن پایین ها از رودخانه‌ای که خیلی دور بود، می‌شد آبی به دست آورد!

«پسرک با آن که خسته بود خود را به گل رساند و فکر کرد که باید آن را نجات دهد، آن بالا حتی یک قطره آب هم نبود؛ اما آن پایین‌ها از رودخانه‌ای که خیلی دور بود، می‌شد آبی به دست آورد!»

«با خودش گفت اشکالی ندارد. از تپه پایین آمد و مسیر طولانی را طی کرد و کف دستش را پر از آب کرد. زمانی که به بالای تپه رسید، سه قطره‌ آبی را که کف دستش باقی مانده بود به تشنه داد. ده‌ها بار این کار را انجام داد و در این مسیر پاهایش زخمی شد، اما گل، سرپا ایستاد و بوی خوش آن در هوا پخش شد و مثل یک درخت بلوط بر زمین سایه انداخت. پسرک زیر سایه‌ی گل به خواب رفت.»

«خانواده‌ی پسر که نگران او شده بودند به کمک دوستان و همسایه‌ها همه جا را به دنبال او گشتند؛ اما او راپیدا نکردند، نزدیک غروب بود که یک گل خیلی بزرگ را دیدند، هیچ‌کس به یاد نمی‌آورد آن را بالای تپه دیده باشد. همه از تپه بالا رفتند و پسرک را که زیر آن خوابیده بود پیدا کردند که یک گل‌برگ بزرگ خوشبو روی آن را پوشانده بود.»

«پسرک را با احترام به خانه آوردند. انگار معجزه شده بود! وقتی از خیابان‌ها می‌گذشتند مردم می‌گفتند: «او کاری انجام داده که خیلی از خودش بزرگ‌تر است.»

ساراماگو در پایان قصه‌اش نوشته: «این قصه‌ای بود که من می‌خواستم تعریف کنم. از این‌که نمی‌توانم داستانی برای بچه‌ها بنویسم،
گل سر پا ایستاد و بوی خوش آن در هوا پخش شد و مثل یک درخت بلوط بر زمین سایه انداخت. پسرک زیر سایه گل به خواب رفت.
خیلی ناراحتم، ولی حالا دیگر شما می‌دانید که در داستان چه اتفاق‌هایی افتاده و می‌توانید آن را به شکلی دیگر و با کلماتی روان‌تر تعریف کنید.»

او به مخاطبان کودک و نوجوان کتابش، گفته است: «من این داستان را نوشتم تا تو آن را یک بار دیگر برای من بنویسی، البته خیلی قشنگ‌تر! ... کسی چه می‌داند، شاید هم من یک روز آن را در کتابی که تو نوشته‌ای بخوانم.»

نویسنده‌ی این کتاب یک ماه پیش از این دنیا رفته است و کسی نمی‌داند که آیا کودکان یا نوجوانانی درباره‌ی این کتاب برای او نامه نوشته‌اند یا خیر، اما مطالعه‌ی این کتاب می‌تواند برای بچه‌هایی که علاقه‌مند به نویسندگی هستند مفید باشد.

در این کتاب، ساراماگو کودکان را مخاطب قرار داده است، البته داستانی که تعریف کرده برای کودکان است اما نوجوانان بیش‌تر می‌توانند مفهوم نوشته‌های قبل و بعد از تعریف داستان را درک کنند. به هر حال مطالعه این کتاب می‌تواند برای هر دو گروه مناسب باشد.

کتاب «بزرگ‌ترین گل دنیا» 72 صفحه دارد و با قیمت 1200 تومان، کتاب‌های خورشید خانوم (واحد کودک و نوجوان نشر نوشته اصفهان) منتشر شده است.

جلد سوم از جایی آغاز می‌شود که دو بحث قبلی به سیاست می‌رسند: اگر آزادی به قانون عمومی و نظم غیرمتمرکز نیاز دارد، چگونه باید قدرت سیاسی را مهار کرد؟ در واقع، کتاب از اقتصاد شروع نمی‌شود و به سیاست ختم نمی‌شود؛ بلکه از محدودیت دانش انسان آغاز می‌کند و به محدودیت قدرت انسان می‌رسد... زبان، عرف، بخش مهمی از حقوق و البته بازار، بدون طراحی و برنامه‌ریزی ایجاد شده و حاصل مشارکت میلیون‌ها انسان است... آیا انسان می‌تواند جامعه را به‌طور عقلانی و از بالا طراحی کند؟ ...
نویسنده سعی دارد به این پرسش اساسی پاسخ دهد که آیا مشروعیت و ساختار حاکمیت در اسلام می‌تواند بر پایه‌ی عقد «وکالت» (نمایندگی از طرف مردم و شهروندان) استوار باشد یا لزوماً باید در قالب «ولایت» تعریف شود؟... در اسلام، هیچ‌کس بر دیگری حق حکومتِ تحمیلی ندارد؛ بلکه این حقِ خودِ انسان‌هاست که برای اداره‌ی زندگی اجتماعی‌شان، نماینده و وکیل انتخاب کنند. بنابراین، مشروعیتِ اعمال قدرت در دولت، از تنفیذ و توکیل آحاد شهروندان نشأت می‌گیرد ...
پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...