زندگی‌نامه داستانی ابونصر فارابی با عنوان "نغمه ساز فاراب" به قلم علی اکبر والایی به همت سوره‌ مهر منتشر شد.  این کتاب رمانی تاریخی است که از سن چهل‌سالگی تا آخر حیات ابونصر فارابی را در برمی‌گیرد.

علی اکبر والایی هیچ مقدمه‌ای را برای "نغمه‌ساز فاراب" درنظر نگرفته چرا که معتقد است آوردن مقدمه در قالب‌های رمان و داستان ضرورت ندارد. نویسنده قالب داستان را برای بیان تاریخ بسیار مناسبتر از سایر قالبها می‌داند و می‌گوید:«نسل امروز ما تا حد یادی با گذشته خود بیگانه است و ما نیاز داریم نوعی رجعت به خود خویشتن داشته باشیم . از این جهت است که نیاز ما به آشنایی با زندگی مفاخر ملی و مذهبی‌مان ضروری می‌شود.»
به گزارش میراث خبر، نویسنده "نغمه ساز فاراب" که پیشتر در اواخر دهه 70، رمان تاریخی "باد در گیسون آتش" در مورد نهضت تنباکو از او منتشر و در جشنواره رشد مورد تقدیر قرار گرفت، در ادامه به کمبود منابع برای استفاده در نگارش رمانهای تاریخی اشاره می‌کند و می‌گوید:« به دلیل همین کمبود منابع مجبور شدم رمان "نغمه ساز فاراب" را به دهه چهل به بعد زندگی فارابی اختصاص دهم، چرا که از زندگی او در دورانهای کودکی، نوجوانی و جوانی منبع زیادی در دسترس نیست.»
علی اکبر والایی این روزها به سفارش مرکز آفرینش‌های حوزه هنری مشغول نوشتن داستان زندگی ابوالفضل بیهقی در قالب رمان است.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...