مدرنیته تقدیر ماست | شرق


در جامعه ایرانی همواره بحث گذار به تجدد بحثی اساسی و دامنه‌دار بوده که صف‌آرایی‌های بسیاری در بین اندیشه‌وران و روشنفکران پدید آورده است. حسن قاضی مرادی در کتاب «نوسازی سیاسی در عصر مشروطه ایران» کوشیده است بار دیگر با مروری بر سیر تحولات سیاسى در ایران معاصر، به چگونگى انجام این گذار عمدتاً از منظر نوسازى سیاسى بپردازد.

حسن قاضی مرادی در کتاب «نوسازی سیاسی در عصر مشروطه ایران

قاضی‌مرادی در نخستین فصل کتاب این نظر را به بحث می‌گذارد که انجام گذار به جامعه‌ متجدد از طریق پیگیرى روند نوسازى (مدرنیزاسیون) تا استقرار وضعیتى معرف روایت ملى از تجدد (مدرنیته) ممکن مى‌گردد؛ و اینکه پیوستن به جامعه‌ جهانى و تبدیل‌شدن به عضوى یکپارچه با جهان فقط و فقط از طریق استقرار چنین وضعیتى، یعنى هویت‌یافتن با قرائت ملى از مدرنیته تحقق‌پذیر است.

سپس در فصل دوم تلاش‌ها و دستاوردهاى روشنفکرانه‌ ایرانیان براى انجام گذار را با ارائه‌ چهار راهکار و سخنگویان آنها و عمدتاً از منظر اندیشه سیاسى، ارزشیابى می‌کند: گذار از سنت به تجدد: تقدم تجدد (مدرنیته) بر نوسازى: میرزا فتحعلی آخوند‌زاده، داریوش آشوری، موسی غنی‌نژاد و جواد طباطبایی؛ حفظ فرهنگ بومی و ملی و اخذ علم و تکنیک غربی: عبدالرحیم طالبوف و فخرالدین شادمان؛ بومى‌گرایى در تضاد با روایت ملى از تجدد: سید جمال‌الدین اسد‌آبادی و دکتر علی شریعتی؛ و از نوسازى به تجدد: گذار از جامعه‌ سنتى به جامعه‌ متجدد: میرزا ملکم‌خان.

در پایان فصل دوم قاضی‌مرادی خاطرنشان می‌کند که در صدر مشروطه، میرزا ملکم‌خان، از روشنفکرانى بود که نظر و عمل سیاسى‌اش با راهکار گذار از طریق تداوم‌بخشیدن به روند مدرنیزاسیون سازگارى یافت. «مدرنیته تقدیر ماست» عنوان گفتار پایانی کتاب است که در آن قاضی‌مرادی با ستایش از انقلاب مشروطیت ایران از به بن‌بست رانده‌شدن انقلاب مشروطیت و شکست قطعى اهداف و آرمان‌هاى آن می‌گوید و در اینجا انگشت اتهام او به‌ سمت خرده‌بورژوازی می‌رود: کشورهاى غربى و به‌ویژه پیشرفته‌ترین‌شان در دوره‌ گذار از فئودالیسم به سرمایه‌دارى، یعنى انگلستان و فرانسه، جوامعى بودند با ساختارهاى طبقاتى معین. همین ساختارهاى طبقاتى معین مهم‌ترین عامل اجتماعى بود براى اینکه این گذار از طریق مبارزه طبقاتى معین و مشخصى به انجام رسد؛ گذارى که در آن، بورژوازى نیروى عمده را در این گذار تاریخى تشکیل مى‌داد.

اما در ایران نیمه‌ دوم قرن نوزدهم اساساً ساختار طبقاتى مشخصى وجود نداشت؛ ایران جامعه‌اى بود از نظر طبقاتى، درهم‌ریخته و بى‌شکل؛ جامعه‌اى به‌تعبیر مارکسىِ کلام، آسیایى. مى‌توان شواهد بسیار متعددى براى این نظر ارائه داد که انقلاب مشروطه‌ ایران انقلابى بود که از طریق یک درهم‌آمیختگى طبقاتى و عمدتاً در میان قشرها و طبقات شهرى به وقوع پیوست. اما مهم‌تر این نکته است که نیروى عمده‌ انقلاب در این درهم‌آمیزىِ طبقاتى، قشرهاى مختلف خرده‌بورژوازى بود. قاضی‌مرادی بر این باور است که اگر در مقاطعى قشرهاى متوسط نقش تعیین‌کننده‌اى در پیشبرد روند نوسازى دارند اما این قشرها به علت ماهیت طبقاتى خود مى‌توانند نقش بسیار مخربى نیز در روند نوسازى داشته باشند: در مورد ایران، وجود لایه‌هاى مختلف در میان قشرهاى خرده‌بورژوا و تضاد منافع این لایه‌ها با یکدیگر و تعارضات ناشى از آن، فقدان نگرش عینىِ حداقل به شرایط مشخص اجتماعى و یعنى محدودیت‌هاى نگرشىِ این قشرها، محافظه‌کارى و ملاحظه‌کارى‌هاى مفرط و پایان‌ناپذیر قشرهاى متوسط و فقدان دیدگاه آینده‌نگر، فقدان یا ضعف بسیار شدید گرایش به حمایت از منافع و مصالح عمومى در میان اینان، ناپیگیرى و بلاتکلیفى و در فعالیت سیاسى-اجتماعى، بى‌ریشه‌شدن و در حاشیه‌ زندگى اجتماعى قرارگرفتن لایه‌هایى از این قشرها که عمدتاً از طریق مهاجرت از روستا شکل مى‌گیرند، ازجمله عواملى هستند که اینان را باز مى‌دارد که تا به آخر، نقشى مترقى و پیش‌برنده در روند نوسازى داشته باشند.

از نگاه قاضی‌مرادی نقش منفى و مخرب قشرهاى خرده‌بورژوا در ایران بلافاصله پس از امضاى فرمان مشروطیت و تأسیس مجلس بارز شد: ائتلاف‌ها به‌سرعت به جدایى و تفرقه و خصومت کشیده شد. همین شکست ائتلاف‌ها و رویارویى منافع ناهمگون بود که در تسریع تهاجم ارتجاع قاجارى به مشروطیت مؤثر افتاد. حتى بعد از شکست استبداد صغیر، فروپاشى ائتلاف‌هاى بس‌شکننده میان جناح‌هاى مختلف قشرهاى متوسط و نیز تجزیه‌ آن به‌هم‌آمیختگىِ طبقاتى که مبارزه با ارتجاع قاجارى را پیش برده بود با سرعت بسیار به وقوع پیوست. قاضی‌مرادی معتقد است درهم‌آمیختگى و برهم‌انباشتگى تحرکات نیروهایى با منافع و آمالِ گاه همسو و گاه متعارض که در آن، قشرهاى متوسط نیروى عمده بوده است، همه‌ جنبش‌هاى اجتماعى ایران را از انقلاب مشروطه به بعد تحت تأثیر داشته است: این امر همچون عامل تعیین‌کننده‌اى بوده در به تأخیر انداختن پیشرفت روند گذار و سوق‌دادن آن به بسیارى انحرافات از مسیر نوسازى.

در فقدان ساختار طبقاتى مشخص، این به‌ویژه قشرهاى متوسط به‌عنوان نیروى عمده‌ تحرکات اجتماعى بوده‌اند که به جنبش‌هاى سیاسى-اجتماعى خصلتى توده‌وار مى‌داده‌اند. خصلتى که نقش مهمى در این امر داشته که در پى هر خیزش اعتراضى و شورشىِ کم‌دوام و بدون غایات مشخص سیاسى-اجتماعى، به‌سرعت از هم‌پاشیدگىِ آن درهم‌آمیختگى‌هاى قشرى و طبقاتى پدید آید و دوره‌اى از سکون و بى‌تفاوتى با استیلاى سردرگمى و ندانم‌کارى فراگیر شود؛ این امر ازجمله به این دلیل است که در جنبش‌هاى توده‌وار بین نقش‌هاى نیروهاى درگیر در آن، تمایز وجود ندارد و جنبش از همسان‌سازى و همنوایى این نیروها تغذیه مى‌کند. قاضی‌مرادی در ادامه این درهم‌آمیزى منافع و آمال قشرى و طبقاتى به‌ویژه در میان قشرهاى متوسط را بستر مناسبى براى دخالت‌هاى قدرت‌هاى بیگانه می‌داند: این زمینه‌ عمل قدرت‌هاى بیگانه دقیقا از فرداى پیروزى انقلاب مشروطه و در پى تضعیف و شکست ائتلاف‌ها در میان نیروهاى ملى فراهم گردید.

اگر انقلاب مشروطه در سال ۱۹۰۶ (۱۲۸۵ شمسى) به پیروزى رسید، در ۱۹۰۷ (۱۲۸۶ شمسى) دو قدرت انگلیس و روسیه ایران را به دو منطقه‌ نفوذ و یک منطقه‌ حایل تقسیم کردند. تداوم همین دخالت‌ها بر زمینه‌ تشدید تضادها و تعارضات داخلى بود که زمینه چرخش‌هایى در روند نوسازى را به‌صورت روندهاى شبه‌نوسازى یا سنت‌گرایى پدید آورد. جمع‌بندی قاضی‌مرادی این است که وضعیتى در روند گذار از جامعه‌ سنتى به جامعه‌ متجدد بحران‌هایى را به وجود آورده که رهایى از این بحران‌ها و به سرانجام رسانیدن دوره‌ گذار جز با در پیش گرفتن روند نوسازى راستین و فراگیر متناسب با شرایط امروز ایران ممکن نیست. در این راستا قاضی‌مرادی بر پیشبرد عقلانى‌سازى و تفکر انتقادى تأکید می‌کند: مدرنیته تقدیر ما به‌عنوان مردمان جامعه‌اى غیرغربى است. اصول و مبانى این تقدیر اگر در جاى دیگر نهاده شده اما این تقدیر به‌عنوان وضعى تمامیت‌یافته باید که در میان ما و با اندیشه و عمل خود ما خلق شود و استقرار یابد. مدرنیته دو محور اساسى دارد: در عرصه‌ اندیشه‌ورزى، ازجمله تفکر انتقادى است و در عرصه‌ سیاسى، دموکراسى. در روند نوسازى و با تداوم پیگیر این روند از طریق عقلانى‌سازى به تفکر انتقادى خواهیم رسید و از طریق روند دموکراتیزاسیون به دموکراسى.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...