از عکاس- مولف تا عکاس- مادر | اعتماد


زیستن در قصه مه‌آلود و باشکوه عکس‌ها، هدیه‌ای است که عکاس امریکایی، سالی‌مان [Sally Mann] به مخاطبش می‌دهد؛ عکس‌هایی قصه‌گو، فلسفی و هنرمندانه در پس مه و دود و اندوه و زخم که بر اساس آنچه پویا کریم در کتاب «سالی‌مان (در حرفه: هنرمند)» ترجمه و گردآوری کرده است، «موضوعات بنیادی زندگی و هستی را می‌کاوند»؛ خاطرات را، اندوه و شادمانی را - آنگاه که در بستر خانواده در هم می‌آمیزد - زخم و شنا در رودخانه، جنگ، تبعیض نژادی، مرگ و «بی‌اعتنایی توان‌فرسا و قاطع طبیعت نسبت به آدمی».

سالی‌مان (در حرفه: هنرمند)

سالی‌مان را میراث‌دار عکاسان بزرگی همچون انسل ادمز، رابرت فرانک و امت گاوین دانسته‌اند که می‌کوشد با الهام از رنج‌ها و خاطرات و تکاپوهای جغرافیای تاریخی زیستمانش در جنوب امریکا، عکس‌هایی بیافریند حاوی «وجوهی پندارگون، مبهم، متعالی و معنوی» و به خاطر همین وجوه معنامند نهفته در عکس‌هایش است که معرفت‌شناسی او را در کنار معرفت‌شناسی نویسندگان بزرگی همچون ویلیام فاکنر، فلانری اوکانر و ادگار آلن‌پو قرار می‌دهند. نوشته‌اند که «کارهای او خیال‌انگیز، اندوهگین، مبهم، تیره و تار و مه‌آلودند، اما ترسناک و دلهره‌آور نیستند و بی‌گمان خاستگاه آنها جهان معقولات و بدیهیات نیست. عکس‌هایش ماتم‌زده و محزونند، اما تسلی و دلداری نمی‌دهند و بیننده را در تنش و اضطراب نگه می‌دارند.» او از مرداب شرجی، از مزارع و خانه‌های ویران عکس می‌گرفت و عکس‌هایش شبیه رویاهای خوابگردها می‌شد، تامل‌برانگیز و پرکشش، بی‌پیرایه و سوت و کور و این همه تنها در منظره‌ای که سالی‌مان از لنز دوربینش بدان می‌نگریست نمی‌آمد، بلکه حاصل تکاپوهای عکاسانه او بود در واقع «او به واسطه به کارگیری شگردهای قدیمی به طیف وسیعی از تاثیرهای عکاسی دست یافته بود، همانند ایجاد نقاط نورانی بر اثر تابش غیرمستقیم نور به لنز، مه‌گرفتگی، نوارهای نوری و محوشدگی که تصور و انگاره جنوب را در مقام مکانی برای حافظه، ناکامی، تباهی و تجدید حیات گذرا بازتولید می‌کرد.»

این شگردها گاه بسیار منحصربه‌فرد و خلاقانه بودند مثلا در همین کتاب می‌خوانید که «مان با استفاده از لنزهای معیوب روی یک دوربین قطع بزرگ هشت در ده، اجازه می‌دهد که رخنه‌های نوری و نیز عیوب و اعوجاج‌ها وارد کارش شود و سپس اثرات آنها را در تاریکخانه تقویت می‌کند. گاهی اوقات قسمتی از تصویر دارای وضوح چشمگیر است در حالی که هر چیز دیگر موجود در تصویر یا محو است یا به کناره‌ها کشیده شده. فضا در میان قاب‌ها دگرگون و از حالتش خارج گشته است و نتیجه خودش را به صورت عقبگردی در زمان از میان لایه‌های مربوط به خاطرات و فراموشی آشکار می‌سازد به‌طور مثال کارخانه مواد شیمیایی موجود در خط افق مبدل به یک رزم‌ناو در میان مه می‌شود. توده درختان قد و نیم‌قد این‌طور به نظر می‌آیند که از قسمت بالای یک تپه در حال عقب‌نشینی هستند. در چیدمان خاص الوارها، تنه درختی مارمانند و خم‌شده وجود دارد که باله پشت یک ماهی را در هوا بلند کرده است، جایی که باله تبدیل به جسمی شفاف می‌شود. اغلب مشکل بتوان حدس زد که جزء به‌خصوصی در تصویر، قسمتی از خود منظره است یا اثری مخدوش بر نگاتیو یا چاپ.»

و این همان نگاه خلاقانه منحصربه‌فرد هنرمند عکاس است که از عکس‌هایش نه فقط ثبت لحظاتی از زیستن در جهان که قصه‌هایی متعالی و فکورانه ساخته است؛ چنین رویکردی مخصوصا از این منظر اهمیت دارد که سالی‌مان افزون بر تاملات فلسفی درباره زندگی، به موضوعات اجتماعی پیرامونش هم توجه دارد و مهم‌ترینش مساله سیاهپوستان است که جغرافیای بومی عکس‌های او با تاریخ برده‌داری در امریکا گره خورده است؛ سالی‌مان برای این پروژه اجتماعی خودش یک انگیزه عاطفی دارد همچون هر هنرمند دیگری که برای خلق به انگیزه‌های عاطفی نیازمند است: زن سیاهپوستی به نام ویرجینیا کارتر که «به مدت پنجاه سال برای پدر و مادر سالی کار کرد و در پرورش و زندگی وی نقش ارزشمندی داشت»؛ سالی‌مان خودش و هموطنانش را درباره موضوع بغرنج برده‌داری متهم می‌بیند و می‌نویسد: «هر یک از ما درباره چه می‌اندیشیدیم؟ چرا ما هرگز پرسشی نکردیم؟ رازش در این است: کوری و سکوت‌مان.»

و اینجا همان نقطه تلاقی باشکوه هنرمند هنرهای تجسمی و نویسنده‌ای همچون فاکنر است: «به دیده ویلیام فاکنر، میراث برده‌داری همچون نفرینی کل مردم جنوب را در بر گرفته و تصویر زخم‌های سیاهپوستان امریکایی بر روح سفید و گناهکارمان منعکس شده. او نوشته: نمی‌بینید؟ نمی‌بینید؟ کل این سرزمین، کل جنوب، نفرین شده است و این نفرین همه ما را که از آنجا آمده‌ایم، همه کسانی که در دام او پرورده شده‌اند، هم سیاه و هم سفید دربرمی‌گیرد.» اما وجه منحصربه‌فرد دیگری که هنر عکاسی سالی‌مان را ممتاز کرده، عکاسی هنری او از فرزندانش بوده است در موقعیت‌های مختلف تو گویی او در خلق این عکس‌ها یک کاراکتر هنری جدید داشته است: عکاس-مادر؛ عکس‌ها از سه فرزند عکاس در کلبه تابستانی‌شان گرفته شده است موقع گشت و گذار در مزارع و شنا در رودخانه یا وقتی بچه‌ای خون‌دماغ شده یا پشه‌ها گزیده بودندش؛ ما «نه‌تنها زیبایی، نفسانیت و لطافت را در عکس‌ها می‌بینیم، بلکه شاهد خشم، شرم، پریشانی، اضطراب و کشمکش همیشگی میان وابستگی و استقلال نیز هستیم.»

از این رو که عکاس-مادر روایت ما، کارهای مألوف و روزمره بچه‌هایش را به لحظاتی شگفت‌انگیز و معنامند بدل می‌کرد؛ عکس کودک زخمی او نقطه اوج تکاپوهایش در قالب این کاراکتر هنری بود: «این عکس پرتره جسی (دختر عکاس) است که صورتش به دلیل حساسیت او به نیش پشه‌ها ورم کرده است. جسی با صورت زخمی از خانه دوستش به خانه می‌آید و مان از او به شکل غیرارادی و ناخودآگاه عکس می‌گیرد. اما در همان روز، مان دخترش را دوباره جلوی دوربین قرار می‌دهد و عکس کودک زخمی را می‌گیرد» که یک عکس هنری شبیه عکسی با همین عنوان از دوروتیا لانگ است و جالب اینجاست که مان برای بقا در قالب چنین کاراکتر هنری نوظهوری با چالشی جدی روبه‌رو شد به ویژه از سوی منتقدان که از دیدگاه اخلاقی این عکس‌ها را مساله‌ساز می‌دیدند؛ ملایم‌ترین این منتقدان هم حتی معتقد بوده است که «شکی ندارم که کودکان مان در وضعیت بسیار خوبی به سر می‌برند ولی از آنجایی که او کودکانش را در مقابل دیدگان من قرار می‌دهد تا به بررسی آنها بپردازم، خواهم گفت که این روشی غلط و نامطلوب برای تربیت و بزرگ کردن آنها به نظر می‌رسد» و این همه مشقات یک هنرمند را برای ماندن در راه خلاقانه‌ای که برای خودش برگزیده است، نمی‌نمایاند؟

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...