روایتی از جنگ، رویا و مرز ناپیدای مرگ | ایسنا


الکساندر لِرنت هولینا [Alexander Lernet-Holenia] از آن نویسندگان شاخص اروپای میانه است که نامش شاید به اندازه برخی هم‌عصرانش همه‌گیر نشده باشد، اما آثارش جایگاهی تثبیت‌شده و ماندگار در ادبیات قرن بیستم دارند. نویسنده‌ای اتریشی که در سال‌های پرآشوب میان دو جنگ جهانی نوشت، جنگ جهانی اول را از سر گذراند و تجربه زیسته خود را نه در قالب گزارش‌های واقع‌گرایانه، بلکه در شکل روایت‌هایی شاعرانه، وهم‌آلود و عمیقاً روان‌شناختی بازآفرینی کرد. جهان داستانی لرنت هولینا جهانی است که در آن واقعیت هرگز کاملاً قطعی نیست؛ مرز میان خواب و بیداری، زندگی و مرگ، خاطره و خیال پیوسته در حال جابه‌جایی است.

خلاصه رمان بارن باگه الکساندر لِرنت هولینا [Alexander Lernet-Holenia]  [Der Baron Bagge

رمان کوتاه «بارُن باگه» [Der Baron Bagge] که نخستین‌بار در سال ۱۹۳۶ منتشر شد و اکنون با ترجمه اژدر انگشتری از سوی نشر افق به چاپ رسیده، به‌طور گسترده به‌عنوان بهترین و پخته‌ترین اثر لرنت هولینا شناخته می‌شود. متنی کوتاه اما چندلایه که در سنت ادبیات اروپای مرکزی جای می‌گیرد و با وجود ایجاز، افقی گسترده از معنا و تأویل می‌گشاید. این اثر، بیش از آن‌که به روایت مستقیم جنگ بپردازد، تجربه زیستن در آستانه را تصویر می‌کند: آستانه میان حیات و مرگ، واقعیت و خیال، و آگاهی و بی‌هوشی.

«بارُن باگه» از همان ابتدا روشن می‌کند که قرار نیست با یک داستان جنگی متعارف روبه‌رو باشیم. روایت در قالب اول‌شخص و از زبان افسر سوارکار اتریشی‌ای به نام بارُن باگه شکل می‌گیرد؛ مردی که در محفلی در وین، ناچار می‌شود گذشته خود را بازگو کند. این چارچوب روایی، بهانه‌ای است برای فرورفتن در خاطراتی که به جبهه‌های شرقی جنگ جهانی اول بازمی‌گردد، اما این خاطرات به‌تدریج از قطعیت فاصله می‌گیرند و به قلمرویی میان رؤیا و کابوس، میان زیسته و تصورشده، قدم می‌گذارند.

ساختار روایی این داستان، بارها با داستان مشهور «رویداری بر پُل اُوول‌کریک» اثر آمبروز بیرس مقایسه شده است؛ مقایسه‌ای دقیق و روشنگر. در هر دو اثر، پُل نه‌فقط یک عنصر مکانی، بلکه نمادی مرکزی است: مرزی میان زندگی و مرگ، لحظه‌ای تعلیقی که زمان در آن کش می‌آید و آگاهی انسانی آخرین تلاش خود را برای معنادادن به هستی انجام می‌دهد. در «بارُن باگه»، این تعلیق به شکلی شاعرانه و ممتد گسترش می‌یابد و روایت را به تجربه‌ای ذهنی و درونی بدل می‌کند.

آنچه بیش از هر چیز در این رمان کوتاه برجسته است، فضای معلق و بینابینی آن است. جنگ در این‌جا نه صرفاً میدان نبرد، بلکه وضعیت ذهنی شخصیت‌ها است. زمان خطی عمل نمی‌کند؛ وقایع گاه شفاف و گاه مه‌آلودند و خواننده، درست مانند خود راوی، در وضعیتی از عدم‌قطعیت قرار می‌گیرد. به تعبیر یکی از منتقدان، جهان داستانی «بارُن باگه» جهانی است «نه کاملاً واقعی، اما باورپذیر؛ ناآشنا و در عین حال اقناع‌کننده»- جهانی که خواننده را آرام‌آرام در خود فرو می‌برد.

بارُن باگه» [Der Baron Bagge]

نثر لرنت هولینا در این اثر، موجز، دقیق و به‌شدت تصویری است. او با پرهیز از توضیح‌های اضافی و با اتکا به فضا و ریتم، روایتی می‌سازد که بیش از آنکه پیش برود، در ذهن خواننده طنین می‌اندازد. داستان‌گویی او حالتی افسون‌کننده دارد؛ نوعی روایت آرام و خواب‌گونه که بدون شتاب، اما با قدرت، خواننده را تا واپسین سطر با خود همراه می‌کند. همین کیفیت روایی بوده که تحسین نویسندگان بزرگی چون خورخه لوئیس بورخس را نیز برانگیخته و جایگاه اثر را در تاریخ ادبیات تثبیت کرده است.

در «بارُن باگه»، نمادها نقشی اساسی دارند. سفر شبانه، عبور، توقف، و مواجهه با چهره‌هایی که حضورشان هم‌زمان واقعی و رؤیاگونه است، همگی نشانه‌هایی از گذارند. عشق در این داستان نه ملودرام است و نه پناهگاهی امن، بلکه تجربه‌ای لطیف و زودگذر که در دل خشونت و بی‌ثباتی می‌درخشد. همین ترکیب عشق، مرگ و تعلیق است که اثر را از یک روایت تاریخی فراتر می‌برد و آن را به متنی متافیزیکی بدل می‌کند.

اهمیت «بارُن باگه» در این است که نشان می‌دهد چگونه ادبیات می‌تواند تجربه جنگ را بدون نمایش مستقیم خشونت، عمیق‌تر و ماندگارتر بازنمایی کند. لرنت هولینا به‌جای تصویر میدان‌های نبرد، به ذهن انسانی می‌پردازد که در آستانه فروپاشی و آگاهی نهایی ایستاده است. نتیجه، رمانی است که با وجود حجم اندک، ظرفیتی تأمل‌برانگیز و ماندگار دارد و خواننده را در پایان، با پرسش‌هایی بنیادین تنها می‌گذارد: مرز زندگی کجاست؟ واقعیت از کجا آغاز می‌شود؟ و انسان، در لحظه تعلیق میان بودن و نبودن، چگونه خود را روایت می‌کند؟

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...