ذهن حیوانات از نگاه فلسفه | مرور


«این بی‌میلی بسیاری از فلاسفه به بازبستنِ آگاهی و تفکر به حیوانات، در گذشته و اکنون، عجیب است. شکی ندارم که سگ‌ها و گربه‌هایی که با آن‌ها زندگی کرده‌ام فکر می‌کنند. با این همه، همواره برایم روشن نیست که به چه چیزی فکر می‌کنند. این مطلب درباره افرادی که با آن‌ها زندگی کرده‌ام، از کودکی تا بزرگسالی نیز صدق می‌کند و گاهی حتی نمی‌دانم خودم به چه چیزی فکر می‌کنم…»

«فهم جانوران» [Understanding Animals: Philosophy for Dog and Cat Lovers] لارس اسونسن [Lars Svendsen]

از وقتی که بخشی از زیست روزانه‌ام در فضای مجازی می‌گذرد، بارها شاهد تصویرهایی بوده‌ام که ظرفیت‌های عاطفی و حتی اخلاقی حیوانات را به نمایش می‌گذارند. اگر چه سال‌ها حیوان خانگی داشته‌ام و مدت‌ها پرورش چند نوع حیوان را تجربه کرده‌ام، اما محتوای بسیاری از این فیلم‌ها حیرت‌زده‌ام می‌کند. این تصاویر چه آن‌ها که مواجهه‌های خلاقانه‌ی حیوانات با محیط و انسان‌ها را ثبت کرده‌اند و چه صحنه‌هایی از سوگواری برای صاحبانشان و… نوعی افق تازه برای فهم عمومی درباره ذهنیت حیوانی گشوده‌اند.

اما همین افق، در کنار جذابیتش، گاهی مخاطب را به خطا می‌اندازد: خطای نسبت‌دادن احساسات و مقولات ذهنی انسانی به حیوانات، بی‌آن‌که سازوکار تجربی و ادراکی آن‌ها واقعا شناخته شده باشد.

از سوی دیگر این ویدیوها اگرچه اغلب به قصد سرگرمی منتشر می‌شوند، اما به‌طور ضمنی از یک نظریه شناختی پشتیبانی می‌کنند: حیوانات الگوهای پیچیده‌ای از حل مساله، ارتباط و همدلی دارند. بازنمایی این رفتارها در فضای مجازی در سطح وسیع انگار هوش انسانی به عنوان معیار اصلی سنجش هوش را به چالش می‌کشند و چشم‌اندازی از هوش‌های پراکنده، چندگانه وگونه‌گون عرضه می‌کنند.

ای کاش می‌شد تاثیر محتوای فیلم‌ها و تصاویری که احساسات حیوانات را قابل رؤیت می‌کنند، در اخلاق مدرن سنجید. رنج و احساس وقتی دیده شود به مطالبه اخلاقی تبدیل می‌شود. به راستی این دیده شدن، چقدر در موج اعتراضات به حیوان‌آزاری و حساسیت عمومی نسبت به حیوانات شهری و بازنگری در مصرف گوشت در جوامع و … تاثیر داشته است؟

این‌جاست که کتاب‌هایی مانند کتاب «فهم جانوران» [Understanding Animals: Philosophy for Dog and Cat Lovers] لارس اسونسن [Lars Svendsen] اهمیت پیدا می‌کنند: آثاری که از یک‌سو اعتراف می‌کنند حیوانات از ظرفیت‌های پیچیده ادراکی و عاطفی برخوردارند و از سوی دیگر هشدار می‌دهند که باید این ظرفیت‌ها را در چارچوب حیوان‌بودگی آن‌ها فهمید، نه در قالب نسخه‌ای کوچک‌تر یا ناقص‌تر از انسان. [این کتاب نخستین بار ترجمه‌ی احسان سنایی تحت عنوان «درک حیوانات» منتشر شده است.]

اسونسن با رویکردی فلسفی و اخلاقی به ما یادآوری می‌کند که فهم حیوانات تنها از مسیر مشاهده پدیداری ممکن نیست؛ بلکه نیازمند نوعی فروتنی معرفتی است که اجازه دهد حیوان در همان افقی که هست، و نه در افقی که ما برایش می‌سازیم، دیده و فهمیده شود.

کتاب فهم جانوران/ فلسفه برای دوستداران سگ و گربه نوشته لارس اسونسن، با ترجمه مجتبی پردل در سال ۱۴۰۴ در نشر نو در ۱۹۷صفحه با ۱۸ بخش و یک درآمد به چاپ رسیده است (همچنین در سال۱۴۰۳ با ترجمه احسان سنایی اردکانی در نشر بیدگل در ۲۱۵ صفحه منتشر شده است).

کتاب این نویسنده و فیلسوف نروژی تلاشی است برای بررسی رابطه انسان با حیوانات (به ویژه حیوانات خانگی مانند سگ و گربه) از دید فلسفه و روان‌شناسی. او با طرح سوالات بنیادین مخاطب را به تفکر درباره حیوانات هدایت می‌کند.

به‌عنوان مثال: حیوانات چگونه جهان را تجربه می‌کنند؟ چشم‌انداز سگ بودن یا گربه بودن، یعنی چطورزندگی آن‌ها ممکن است تجربه‌ای متفاوت از ما باشد. آیا حیوانات ذهن، عواطف، خویش‌آگاهی، احساس تنهایی، اندوه، لذت و درد دارند؟ و اگر دارند، این چه تاثیری روی مسؤولیت اخلاقی ما نسبت به آن‌ها می‌گذارد.

زبان نسبتا ساده و قابل‌فهم کتاب به گونه‌ای‌ست که برای کسانی که پس‌زمینه فلسفی ندارند هم آسان می‌نماید. او هم تجربیات روزمره و هم یافته‌ها و دیدگاه‌های علمی و فلسفی را ترکیب می‌کند؛ بنابراین هم برای «دوستداران حیوانات» و هم برای کسانی که به فلسفه اخلاق و رابطه انسان و جانور علاقه دارند،می‌تواند جذاب باشد. البته این کتاب بیشتر موضوع تامل پیشنهاد می‌کند تا شواهد علمی یا داده‌های تجربی گسترده.

اسونسن معتقد است که «فهم حیوان» مستلزم مفاهیمی فراتر از رفتارگرایی و فراتر از انسان‌محوری است. نویسنده در فصل‌های نخست درباره‌ی «تجربه زیسته حیوان» خوش می‌درخشد، اما از بحث‌های دشوارتر علوم شناختی سریع عبور می‌کند.

در این کتاب، تجربه زیسته با حیوان خانگی یک ابزار فلسفی است، نه صرفا خاطره‌گویی؛ این ویژگی به آن اصالت می‌دهد. اسونسن موضعی میانه بین رفتارگرایی قدیمی و ذهن‌گرایی جدید اتخاذ می‌کند: او می‌گوید حیوانات ذهن دارند، اما نمی‌توان این ذهن را کاملا به مقولات انسانی ترجمه کرد. کتاب بیش از آن‌که «نظریه» بدهد، «چارچوبی برای حساس‌شدن» نسبت به حیات حیوانات ایجاد می‌کند.

«وقتی پای مشخصه‌های بی‌شمار به میان می‌آید، فاصله میان حیوانات و انسان‌ها از آن‌چیزی که قبلا تصور می‌شد کمتر می‌شود. از این چشم‌انداز دلایل خوبی برای این استدلال داریم که تفاوت ما و آن‌ها کمتر شده است. از سوی دیگر بسیاری از همین بررسی‌ها شکافی آشکار ساخته‌اند که میان چگونگی پیدایش این توانایی‌ها در جانوران و چگونگی ظهورشان در انسان‌ها به چشم می‌خورد. برای پاسخ به این پرسش که تفاوت تعیین کننده میان انسان‌ها و حیوانات چیست، ظاهرا باید به پرسشی پاسخ دهیم که طبق نظر کانت همه دیگر پرسش‌های فلسفی را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد: انسان چیست؟

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...