آنچه می‌خوانید برشی از کتاب ارزشمند «زندگانی فاطمه زهرا(س)» [حیاة سیدة النساء فاطمه الزهرا علیهاالسلام دراسه و تحلیل] نوشته باقر شریف قرشی است که با ترجمه سید محمدرضا مهری و توسط انتشارات بنیاد معارف اسلامی منتشر شده است:

زندگانی فاطمه زهرا(س)» [حیاة سیدة النساء فاطمه الزهرا علیهاالسلام دراسه و تحلیل] نوشته باقر شریف قرشی

یکی از مناقب حضرت زهرا علیهاالسلام احسان به فقرا و محبت به محرومین است. آیه شریفه: «وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُورًا» درباره آن حضرت، همسر گرامی و فرزندانشان نازل شده است... از موارد احسان آن حضرت، داستانی است که جابر بن عبدالله انصاری نقل کرده می‌گوید:

نماز عصر را با رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم خواندیم، حضرت پس از خواندن نمازهای نافله در جهت قبله نشسته و مردم اطراف آن حضرت جمع شدند. پیرمردی سالخورده از راه رسید و شکایت از گرسنگی نموده گفت: ای پیامبر خدا، من گرسنه‌ام، مرا سیر کن و برهنه‌ام، مرا بپوشان.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم و وی را امر فرمود تا به خانه فرزندش حضرت زهرا علیهاالسلام رود. آن اعرابی رفت و در خانه بانوی زنان جهان را کوبید. سپس سلام کرد و گفت: ای دختر محمد، من برهنه و گرسنه‌ام، پس مرا دریاب، خداوند تو را رحمت کند.

حضرت زهرا علیهاالسلام چیزی در خانه نداشت که به او بدهد جز یک پوست گوسفند که فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام بر روی آن می‌خوابیدند. پوستین را به آن پیرمرد داد و گفت: «ای پیرمرد، بفرما این را بگیر»؛ ولی او راضی به پوستین نشده آن را به حضرت زهرا علیهاالسلام باز گرداند.

حضرت زهرا علیهاالسلام گردنبندی داشت که دختر عمویش فاطمه فرزند حمزة بن عبدالمطلب به او هدیه داده بود، حضرت آن گردنبند را از گردن باز کرده و به وی داد.

اعرابی گردنبند را گرفت و به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تا رفت و گفت: «فاطمه این گردنبند را به من داد و گفت: این را بفروش، به امید آنکه خداوند به تو خیر زیادی عطا فرماید.» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا گریه کرد و فرمود: «َ وَ کَیْفَ لَا یَصْنَعُ اللَّهُ لَکَ وَ قَدْ أَعْطَتْکَهُ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ سَیِّدَةُ بَنَاتِ آدَم»؛ چگونه خدا به او خیر نرساند، در حالی که دختر محمد که بانوی تمام دختران آدم است به او عطا فرموده است.

عمار بن یاسر از جا برخاسته گفت: یا رسول الله، آیا اجازه می‌دهید این گردنبند را خریداری کنم؟ حضرت فرمود: «َ اشْتَرِهِ یَا عَمَّارُ فَلَوِ اشْتَرَکَ فِیهِ الثَّقَلَانِ مَا عَذَّبَهُمُ اللَّهُ بِالنَّار»: آری، آن را خریداری کن ای عمار، اگر تمام جن و انس در خرید آن شرکت کنند خداوند آنها را به آتش جهنم عذاب نخواهد کرد.

عمار پرسید: ای پیرمرد، گردنبند را به چه قیمت می‌فروشی؟

گفت: با یک غذای نان و گوشت که مرا سیر کند، یک عبای یمانی که مرا پوشانده تا بتوانم با آن در برابر پروردگار به نماز بایستم و دیناری که هزینه راهم باشد تا به خانواده‌ام برسم.

عمار گفت: پس بیست دینار و دویست درهم هجری همراه با یک عبای یمانی می‌دهم و با شتر خود تو را به خانواده‌ات رسانده و با یک غذای نان گندم و گوشت تو را سیر می‌کنم.

پیرمرد گفت: تو چه قدر در پرداخت اموال کریمی ای مرد!

سپس پیرمرد با خوشحالی آنجا را ترک کرد و گفت: خداوندا، ما خدایی جز تو نداریم، بار الها به فاطمه آنقدر عطا کن که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده باشد.

آنگاه عمار گردنبند را با مشک خوشبو کرده و در عبایی یمانی پیچاند و به دست غلام خویش داد و بدو گفت: این گردنبند را بگیر و به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم تقدیم کن و تو نیز از آن ایشان خواهی بود.

غلام گردنبند را نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم می آورد، حضرت امر فرمود تا آن را به حضرت زهرا علیهاالسلام بازگرداند. حضرت زهرا علیهاالسلام گردنبند را گرفت و غلام را آزاد نمود. غلام از این اتفاق خندید.

حضرت زهرا علیهاالسلام از او پرسید: چرا می‌خندی ای غلام؟

عرض کرد: از برکت زیاد این گردنبند خندیدم، گرسنه‌ای را سیر، برهنه‌ای را پوشیده، فقیری را بی‌نیاز و برده‌ای را آزاد نموده، سپس به صاحب اصلی خود بازگشت.

مهر

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...
من از یک تجربه در داستان‌نویسی به اینجا رسیدم... هنگامی که یک اثر ادبی به دور از بده‌بستان، حسابگری و چشمداشت مادی معرفی شود، می‌تواند فضای به هم ریخته‌ ادبیات را دلپذیرتر و به ارتقا و ارتفاع داستان‌نویسی کمک کند... وقتی از زبان نسل امروز صحبت می‌کنیم مقصود تنها زبانی که با آن می‌نویسیم یا حرف می‌زنیم، نیست. مجموعه‌ای است از رفتار، کردار، کنش‌ها و واکنش‌ها ...
می‌خواستم این امکان را از خواننده سلب کنم؛ اینکه نتواند نقطه‌ای بیابد و بگوید‌ «اینجا پایانی خوش برای خودم می‌سازم». مقصودم این بود که خواننده، ترس را در تمامی عمق واقعی‌اش تجربه کند... مفهوم «شرف» درحقیقت نام و عنوانی تقلیل‌یافته برای مجموعه‌ای از مسائل بنیادین است که در هم تنیده‌اند؛ مسائلی همچون رابطه‌ فرد و جامعه، تجدد، سیاست و تبعیض جنسیتی. به بیان دیگر، شرف، نقطه‌ تلاقی ده‌ها مسئله‌ ژرف و تأثیرگذار است ...