رویارو با خویشتن‌ِ خویش | اعتماد


«تک‌گویی‌ها»[talking heads]ی آلن بنت [Alan Bennett]، با ترجمه سلیس و خوش‌خوان مژده ثامتی، مجموعه جذابی از مونولوگ‌های تئاتری تاثیرگذار ‌است. هرچند در ظاهر ساده و سرشار از روزمّرگی به نظر می‌رسند اما در عین حال با رویکردی ژرفانگرانه در زیر پوست خود ناظر بر بسترهای جامعه‌شناسانه، مولفه‌های انسان‌شناختی و واجد شخصیت‌پردازی‌هایی تامل‌برانگیزند.

تک‌گویی‌ها»[talking heads]ی آلن بنت [Alan Bennett]

از این منظر است که می‌توان به ضرس قاطع چنین گفت که «تک‌گویی‌ها» از یک سو هم کتابی سرگرم‌کننده و هم جزوه‌ای لبریز از آموزه‌های زیستن در جهان امروز و از دیگر سو یک کلاس درس برای کسانی به شمار می‌رود که می‌خواهند پیام‌های داستان خود را با مونولوگ به مخاطب برسانند، مونولوگ‌هایی که گاه هیچ کم از دیالوگ ندارند؛ چون برآیندی از درگیری مداوم راوی با خویشتن خویش و همچنین آدم‌های اطرافش هستند. مجموعه تک‌گویی‌ها را نویسنده‌اش در قالب یک برنامه تلویزیونی گفت‌وگومحور-تئاتری نوشته و راویان آن «غالبا در نمای درشت (تصویر سر) در حال سخن گفتن دیده» می‌شده‌اند. با این‌ همه در همه این تک‌گویی‌ها طراحی صحنه هم عنصری مهم و تاثیرگذار است، از کافه‌تریای کارمندی بگیر تا محراب کلیسا و باغچه‌های مملو از مگنولیا و گیاهانی که «دوست دارن تو سایه باشن.» و چنین بستری، یعنی اهمیت طراحی صحنه‌ها، چنان تاثیرگذار است که خود تبدیل به محملی شده است برای رساندن پیام‌های انسانی- اجتماعی نویسنده به مخاطبش.

آلن بنت در مقدمه کتاب تصریح می‌دارد که: «این شکل نمایشی ساختار خاصی دارد که من اوایل از آن آگاه نبودم اما حالا می‌دانم لازمه کنش آن است - و با اینکه در این قالب یک نفر فقط حرف می‌زند اما کنش زیادی هم وجود دارد. هر قسمت اغلب با اشاره به چیزی تمام می‌شود که ظاهرا بیهوده است اما داستان را پیش می‌برد. برای مثال این جمله مارجوری در «سگ خیابونی» که: «یکی دیگه از کاپشن‌هاش باز گم شده، این یکی از اون خزدارها بود» اولین اشاره به نگرانی اوست درباره شوهر آدمکشش. با آغاز قسمت بعدی اتفاق مورد نظر رخ داده، زیرا کنش اینگونه داستان‌ها به‌طور کلی در فاصله بین قسمت‌های نمایش رخ می‌دهد. در واقع گوینده به جای آنکه کنش را در لحظه رخ دادن روایت کند، آنچه را که قبلا رخ داده بازگو می‌کند.» و به این ترتیب است که مثلا خواننده هرگز نمی‌داند زنی که دارد سرخوشانه درباره روزمرّگی‌هایش حرف می‌زند، زنی است مبتلا به یک بیماری لاعلاج و چه چیزی از این تاثیرگذارتر که به دل روایتی بروی که نشانت می‌دهد بیماران بدحالی که در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان‌ها زیر آن نور رخوتناک لیمویی‌رنگ کسالت و احتضار خوابیده‌اند، از دل زندگی‌های شاداب هر روزه، گفت‌وگو درباره جوش روی آرنج و پرده سبز و لوبیاپیچ‌های بالارونده، به آن نقطه رسیده‌اند، از پشت میز ناهارشان در یک روز معمولی: «سر ناهار همون روز بود که یکهو همه روزمرّگی‌های کوچیک و قشنگم به باد رفت.»

و همین زن بی‌اهمیت روایت اول است که در مدت بستری بودنش در بیمارستان و در دل همان روزمرّگی‌هایی که حالا شکلش و کنشگرانش عوض شده‌اند، چالش‌های عمیق و مهم فلسفی و انسانی را به میان می‌کشد. هم در جایگاه همسر یک کشیش در میان روزمرّگی‌هایش مسائل مشابهی را به میان می‌کشد که به همین اندازه تامل‌برانگیز و جاری و ساری در مناسبات انسانی و اجتماعی این روزگارند درحالی که نویسنده این قبیل چالش‌های فلسفی را با ادبیاتی به طنز آکنده به دست مخاطب می‌سپارد شاید از این رو که باید از صعوبت و تلخی و تکان‌ دهنده ‌بودنشان بکاهد، زهرشان را بگیرد و آیا زهرشان گرفته می‌شود وقتی سوزان خود را ناگهان در دورهمی معتادان به الکل می‌نشاند و مونولوگ‌هایش را با نقل از آن فضا و حرف‌هایش در آن فضا ادامه می‌دهد: «بلند میشم و میگم: «اسم من سوزانه. همسر یه کشیشم و الکلی هستم.» در «بیسکوییتی زیر کاناپه» اما به نظر می‌رسد با یک شاهکار مواجهیم؛ روایتی از مونولوگ‌های زنی هفتاد و پنج ساله و تا حدی زمینگیر خطاب به خودش و پرستارش که هم گذشته و همسرش ویلفرد را به یاد می‌آورد و هم به زندگی‌اش در زمان حال- که در تهدیدی دایم برای بردنش به خانه سالمندان استافورد می‌گذرد - می‌پردازد، فضاسازی‌های درخشان و شکل روایت چنان زنده و همراه با جزییات پیش می‌رود که این قصه را تاثیرگذارتر از بقیه می‌نمایاند: زنی که در سال‌های سالمندی روز تولد نوزاد نارسش را حسرتناک به یاد می‌آورد و عشق ناگفته و خموشش به مادرانگی را: «دلم می‌خواست اسمشو بذارم جان. قابله گفت اونقدری شکل نگرفته که بشه اسمی روش گذاشت. بعد پرسید روزنامه داریم؟ ویلفرد گفت: «آره دوریس همه روزنامه‌ها رو نگه می‌داره. تازه جعبه‌کفش‌ها رو هم نگه میداره.» فکر کنم همون موقع خوابم برد چون وقتی بیدار شدم قابله‌ رفته بود. دلم می‌خواست بچه رو ببینم. چنان لای روزنامه پیچیده بودش که انگار چیز کثیفیه. اما اون گند و کثافت نبود، کوچولوی من بود. فکر نمی‌کنم برای ویلفرد خیلی مهم بود. براش بچه یه چیزی بود مثل همون باغچه سبزیجاتش و منبت‌کاری‌اش. در حد یه هوس. گفت: «بهتر دوریس. این‌جوری فقط خودمون دوتاییم.» همون موقعها بود که به فکر افتاد یه سگ بیاره. اگه زنده مونده بود الان نوه هم داشتم. تو این بدبختی گیر نمی‌کردم اینجا. دختر بهتره. نمیذاره بره.»

بقیه روایت‌ها البته هم هیچ کم از شاهکار ندارند مخصوصا وقتی قرار است راوی، زنان میانسال و ساده‌ای باشند که ناگهان در تعامل با جنایت، قتل و خشونت‌های انسانی قرار می‌گیرند در حالی که همچنان چشم‌شان به زیبایی‌های جهان است، زیبایی‌هایی که فقط این زنانند که با قدرت زنانگی خود قادر به ادراک آنها هستند و این همه این کتاب را به اثری فلسفی- انسان‌شناسانه بدل می‌کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...