14
فرستاده گفت و سپه‌بد شَنید / مَر آن بند را پاسخ آمد پدید
فرستاده گفتنی‌ها بگفت و فریدون شنید و چنین فرمود: چگونه می‌خواهی دل ناپاک دو فرزند مرا به سخن نهان کنی! که سیاهی اندیشه‌ی آن دو از خورشید هویداتر است. پس جواب مرا بشنو و به اربابانت بگو که سخنان شما دو بی‌شرمِ ناپاک به چیزی نمی‌ارزد. پس دیگر سخن از این باب نزنید، اگر در دل محبت منوچهر را دارید بگویید پیکر بی‌سر ایرج کجاست! شما همانان بودید که سر برادر جدا کردید و بر من فرستادید اکنون که از ایرج رهایی یافتید نیت به کشتن منوچهر کردید!

منوچهر موزه سنپترزبورگ
تصویر منوچهر؛ آبرنگ بر روی پارچه با قدمت نزدیک به دویست سال
محل نگهداری: موزه ارمیتاژ سن‌پترزبورگ


ای فرستاده به ایشان بگو روی منوچهر نمی‌بینید مگر با لشکر و سپاه در میدان جنگ درحالی‌که در دستش گرز گران است و پرچم کیانی بر فرازش و در کنارش پهلوانانی با شما به جنگ می‌شتابند؛ چون قارن جنگجوی [پسر کاوه] و شاپور پهلوان و نستوه شمشیرزن. و از فریب لشکر شما او را رهنمایی خواهند کرد سام و سرویمن خردمند. درختی که از کینه‌ی ایرج رسته به خون برگ و بارش را خواهیم شست. تا به امروز کسی کینه‌ی ایرج را خواهان نبود که من نمی‌خواستم جنگ با دو فرزند ناخلف را؛ اما از درختی که شما بریدید اکنون شاخه‌ای رسته بلند و به شیر جنگی مانند و خواهان خون پدر!

فرستاده چون سخن‌های فریدون را شنید ناامید گشت و با دلی ترسان از گاه فریدون شاه خارج شد و پا دررکاب کرد و به سوی سلم و تور راند.

سلم و تور که لشکرگاه به پشت‌ رود هامون آورده بودند؛ چون فرستاده را دیدند خشنود شدند و او را به سرای خود خواندند و از منوچهر و دربار و لشکرش خبر خواستند و پرسیدند که گنج‌های دربار پدر چگونه است و پهلوانان لشکرش کیست؟! فرستاده زبان گشود برای سلم و تور و هر آن چیز که دیده بود از دربار فریدون و منوچهر گفت و سخن چنین راند که: منوچهر پهلوانی‌ست شایسته که برای پهلوانی‌اش زمین به تنگ می‌آید؛ چون او را بر فراز تخت دیدم با خود اندیشیدم که سرش به سپهر می‌رسد و در یک‌ دستش شیر به بند کرده بود و در دست دیگرش فیل به زنجیر نموده بود و از زور بازو می‌توانست جهانی را به زیر کشد. هنگامه‌ای که مرا به درگاهش پذیرفت دیدم که گرداگردش پهلوانان ایستاده‌اند و من خرامان به حضورش رسیدم و او را چون ماه بر روی تخت نشسته دیدم که بر سرش کلاه بود و بر کلاهش یاقوت‌های نایاب. در آن لحظه اندیشیدم که گویا جمشید بر تخت نشسته!

منوچهر بسان سرو بود و یادآور تهمورث دیوبند و به سمت راست فریدون آرمیده و فریدون‌شاه چنان به او نظاره می‌کرد که گویی قلب و چشم فریدون است! شاه یمن مشاور اوست و گرشاسب پهلوان خزانه‌دارش، گنج‌هایی که گشاده بودند از حساب گذشته بود و کسی آن‌ همه زر و زمرد را یک‌جا در جهان ندیده و نبیند. در دو طرف ایوان سپاهیان صف‌کشیده بودند با شمشیرهای زرین و کلاه‌هایی از طلا و فرمانده‌شان کسی نبود جز قارون پهلوان که مبارزی است بسان شیر ژیان؛ می‌اندیشم اگر با آنها به جنگ بپردازیم مردمان ایران‌زمین هامون رود را کوه می‌کنند و کوه را دریای هامون! همشان هنوز در دل کینه‌ی ایرج را نگاه‌ داشته‌اند و جز به جنگ چیزی در اندیشه نمی‌رانند.

سلم و تور در دلشان ترس و بیم خانه کرد و به شور نشستند و از هر دری سخن راندند؛ تور به سلم گفت: باید هرچه سریع‌تر دست‌ به‌کار شد؛ زیرا منوچهر هنوز بچه شیر است و جوان و ناپخته پس بی‌هنر است. اگر زمان به او دهیم فریدون که پیر است او را پخته کند و اگر زور جوانی با دانایی پیری یکی شود روزگار بر من و تو تیره گردد. پس شتاب کنیم و سپاه بیاراییم و به ایران حمله کنیم. سلم و تور سوارانی از لشکرگاه به کشورهای خود فرستادند تا سپاه به میدان نبرد بیاورند، هرکدام از آن سواران به چین و روم رفتند و سپاهی بزرگ برگشتند. چنان بزرگ که دیگر نمی‌توانستی آخر سپاه را ببینی.

سپاه دشمن که نزدیک ایران‌زمین شد خبر این لشکرکشی به گوش فریدون شاه رسید. آفریدون، منوچهر را خواست و به او دستور داد تا سپاهی بیاراید و به‌سرعت به کنار رود هامون بتازد، منوچهر قارن پهلوان را سپه‌سالار لشکر نمود و دستور داد تا سپاه ایران را به‌سوی هامون رهسپار نماید؛ لشکر ایران به بزرگی بی‌مانند بود و سیصد هزار مرد جنگی را شامل بود؛ دو ردیف پهلوانان نامی گرداگرد شاه را فراگرفته بودند و در پیشاپیش سپاه ایران درفش کیانی به اهتزاز بود و در دست تمام سربازان شمشیر برهنه و در دلشان کینه‌ی ایرج...
دلیران یکا‌یک چو شیر ژیان / همه بسته بر کین ایرج میان

| کیومرث | هوشنگ | جمشید | ضحاک | فریدون | منوچهر |
...
جلد یکم از داستان‌های شاهنامه را از اینجا می‌توانید تهیه کنید:

خرید داستان‌های شاهنامه جلد یکم: آفرینش رستم

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

وقتی با یک مستبد بی‌رحم که دشمنانش را شکنجه کرده است، صبحانه می‌خورید، شگفت‌آور است که چقدر به ندرت احساس می‌کنید روبه‌روی یک شیطان نشسته یا ایستاده‌اید. آنها اغلب جذاب هستند، شوخی می‌کنند و لبخند می‌زنند... در شرایط مناسب، هر کسی می‌تواند تبدیل به یک هیولا شود... سیستم‌های خوب رهبران بهتر را جذب می‌کنند و سیستم‌های بد رهبران فاسد را جذب می‌کنند... به جای نتیجه، روی تصمیم‌گیری‌ها تمرکز کنیم ...
دی ماهی که گذشت، عمر وبلاگ نویسی من ۲۰ سال تمام شد... مهر سال ۸۸ وبلاگم برای اولین بار فیلتر شد... دی ماه سال ۹۱ دو یا سه هفته مانده به امتحانات پایان ترم اول مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه اخراج شدم... نه عضو دسته و گروهی بودم و هستم، نه بیانیه‌ای امضا کرده بودم، نه در تجمعی بودم. تنها آزارم! وبلاگ نویسی و فعالیت مدنی با اسم خودم و نه اسم مستعار بود... به اعتبار حافظه کوتاه مدتی که جامعه‌ی ایرانی از عوارض آن در طول تاریخ رنج برده است، باید همیشه خود را در معرض مرور گذشته قرار دهیم ...
هنگام خواندن، با نویسنده‌ای روبه رو می‌شوید که به آنچه می‌گوید عمل می‌کند و مصداق «عالِمِ عامل» است نه زنبور بی‌عسل... پس از ارائه تعریفی جذاب از نویسنده، به عنوان «کسی که نوشتن برای او آسان است (ص17)»، پنج پایه نویسندگی، به زعم نویسنده کتاب، این گونه تعریف و تشریح می‌شوند: 1. ذوق و استعداد درونی 2. تجربه 3. مطالعات روزآمد و پراکنده 4. دانش و تخصص و 5. مخاطب شناسی. ...
کتاب نظم جامعه را به هم می‌زند و مردم با کتاب خواندن آرزوهایی پیدا می‌کنند که حکومت‌ها نمی‌توانند برآورده کنند... فرهنگ چیزی نیست که یک بار ساخته شود و تمام شود. فرهنگ از نو دائماً ساخته می‌شود... تا سال ۲۰۵۰ ممکن است مردم کتاب را دور بریزند... افلاطون می‌گوید کتاب، انسان‌زدایی هم می‌کند... کتاب، دشمن حافظه است... مک لوهان می‌گوید کتاب به اندازه تلویزیون دموکراتیک نیست و برای نخبگان است! ...
حریری از صوَر و اصوات طبیعت ژاپنی را روی روایتش از یک خانواده ژاپنی کشیده و مخاطب را با روح هایکوگون حاکم بر داستانش پیش می‌برد... ماجرای اصلی به خیانت شوئیچی به همسرش برمی‌گردد و تلاش شینگو برای برگرداندن شرایط به روال عادی‌... زنی که نمونه کامل زن سنّتی و مطیع ژاپنی است و در نقطه مقابل معشوق عصیانگر شوئیچی قرار می‌گیرد... زن‌ها مجبورند بچه‌هایی را بزرگ کنند که پدرهای‌شان مدت‌ها قبل فراموش‌شان کرده‌اند ...