به گزارش خبرآنلاین، «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» اثر زویا پیرزاد بهار امسال به چاپ صدم رسید. داستان این رمان در دهه ۱۳۴۰ در محله بوران آبادان رخ می‌دهد که راوی آن زنی ارمنی به نام کلاریس آیوازیان که در این داستان از روابط خانوادگی خوبش، فرزندان دوقلو و دنیای عاطفی آن‌ها سخن می‌گوید.

این رمان از زندگی کُند و آهسته‌ زنی روایت دارد که روزهای عادی را با رویدادهای متعارف روز تعریف می‌کند و در آن دلتنگی‌ها و روزمرگی زن ساده را در گوشه شهر بازتاب می‌دهد.

 این کتاب اولین بار در سال ۸۰ از نشر مرکز به چاپ رسید و در زمان خود طرفداران بسیاری پیدا کرد و همچنین جوایزی مانند بهترین رمان سال ۱۳۸۰ پکا، بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد فرهنگ گلشیری، لوح تقدیر از نخستین دوره‌ی جایزه ادبی یلدا و بهترین رمان سال در بیستمین دوره کتاب سال ۱۳۸۰ را از آن خود کرد.

این کتاب به چند زبان از جمله فرانسه، آلمانی، ترکی و یونانی ترجمه شده و تعداد صفحات آن ۲۹۳ صفحه است. زویا پیرزاد علاوه بر این کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» اثر لوئیس کارول و کتاب «آوای جهیدن نحوک» که مجموعه‌ای از اشعار هایکو آسیایی است را ترجمه کرده است.

در این تصویر، تصویر جلد چاپ اول این کتاب در ایران و تصویر جلد ترجمه‌های آن به زبان‌های مختلف را می‌توانید ببینید.

طرح جلد زویا پیرزاد

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...