«ما هرگز از یک پرتگاه دو بار سقوط نمی‌کنیم اما طنز تلخ اینجاست که با بیم و هراس بارها و بارها از همان راه می‌رویم». رمان «فرمان روز» [The Order of the Day (L'Ordre du jour)] اریک ویارد [Éric Vuillard] بیشتر از اینکه یک داستان تراژیک و یا عاشقانه‌ای قرن بیستمی‌وار با حال‌وهوای ادبیات شگرف فرانسوی باشد، ناداستانی است مؤلفه‌گریز، روایتی است هولناک با پس‌و‌پیش‌های گزارش‌گونه‌ای تصویرگریز و معناوار، بازخوانی متمایزی است از سیاهه‌های هم‌چنان نقش‌بسته بر پیشانی تاریخی که تطهیرشدنی نیست، سیاهه‌هایی از جولان تمامیت‌طلبی هیتلر و نازی‌ها در قلب وین.

خلاصه رمان فرمان روز دستور جلسه» [The Order of the Day (L'Ordre du jour)] اریک ویارد [Éric Vuillard]

جولان‌هایی که تاوانش را مردمان می‌دهند، مردمانی نجیب، سر در گریبان و گاه به همه‌چیز راضی. گاه می‌توان از این نه افسانه و تخیل که عینیتی محض و تمام و کمال، زندگی را به تفسیر نشست. گاه با آن روزها زیست و گاه به حقیقت شک کرد، اما از هر منظر و نظرگاهی که به آن نگاه کنیم، می‌شود به سرسپردگی، تن‌دادگی و ستم‌پذیری نگاهی دگرگونه داشت، نگاهی فراملیتی، عمیق و شکننده به لایه‌های تشکیل‌دهنده جامعه و اینکه خاستگاه و ریشه این‌همه تمامیت‌طلبی در این جوامع به‌اصطلاح مدرن که منجر به پیدایش حکومت‌های توتالیتر می‌شود، اگر به‌تمامی از اراده ملت‌ها بیرون است سر در آخور کدام اندیشه و رؤیایی دارد که به آنی می‌تواند ملتی را به بند بکشد و سال‌های سال بر آن بتازد.

1938 را باید که به خاطر سپرد چراکه در 22 مارس آن سال وین مام وطن را پیشدستانه به اشغالگران می‌بخشد، در رسیدنشان بی‌قرار است، برای این سخاوت رنج‌آور غروری نیست، ارادتی نیز، همه‌چیز لگدکوب شده، سلانه‌سلانه و مسخ‌شده و تهی‌شده از معنا دارد شکل می‌گیرد، ظرف زمان در بی‌هویتی‌ای تمام‌عیار آدم‌ها را در آغوش کشیده و دارد یکی‌یکی به مسلخ خودخواهی‌های خونریزی مثلا اصیل، ابرقهرمان و یا شاید تنها نجات‌دهنده می‌برد. رنجی نیست، اشکی نیست، هویتی نیز، اما یک درد مشترک در این عرصه تاریخی از اردوی هر دو سوی گرفتار فریاد می‌کشد: اتحادی نامقدس از شتاب و شعور. انسانی است که به پیاده‌روی متخاصم، فرمان‌بر و مجبور به اطاعت نیز این‌گونه نگاه کرد، آیا آن‌همه قساوت و سنگدلی و کشت‌وکشتار در ید اراده محضِ فرمان‌بران بود و یا آن‌چنان‌که در دادگاه نورنبرگ از زبان آمران و عاملان جنایت‌های هیتلری برشمرده شد، تنها و تنها انجام وظیفه بود؟ باید تردید داشت و به زبان آورد، اگر که می‌خواهیم چاشنی انصاف و شعور و درک همه‌جانبه‌ای از این‌همه سبعیت داشت.

«گه‌گاه یک کلمه به‌تنهایی کافی است تا جمله‌ای را شکل دهد، مفهومش را برساند، ما را به عالم رؤیا ببرد. زمان در این مورد بی‌پیرایه و بی‌ریاست، بی‌اعتنا به آشفتگی محیط به راه خود می‌رود» و بدین گونه بود حکایت مردمان سراپا شور و شوق و ذوق وینی در صبحی آفتابی اما سرد که در کنار جاده برای خوشامدگویی به مهمانان ناخوانده بی‌قرار بودند، می‌پنداشتند با آمدنشان زندگی به‌تمامی مال آن‌هاست، مواظبشان هستند، لالایی‌کنان تکانشان می‌دهند تا راحت‌تر بخوابند و آن بیست‌وچهار جنتلمن خوش‌پوش که در کاخ رایشتاگ در آن بیست فوریه معنادار حضور یافته‌اند هیچ‌کس دیگری نیستند جز نمایندگانشان، آن ابرمردان صنایع، کاهنان اعظم، آنجا ایستاده‌اند برای محافظت از جان مال و وطن‌شان. آن بیست‌وچهار حسابگر که بر دروازه‌های جهنم ایستاده‌اند تا مبادا وینی‌های دلیر و جسور و آزادی‌خواه و وطن‌پرست، راه خود را از بهشت به‌اشتباه کج کنند به جهنم!

زولا در «ژرمینال» می‌گوید هر دو سوی ماجرا درد می‌کشیدند، آن پیر که چیزی را به خاطر نمی‌آورد و آن جوان که از خاطرش نمی‌رفت. «امروز دوشنبه روزی است، خورشید یک ستاره سرد است، قلبش ستون فقراتش از تکه‌های یخ پی‌ریزی شده، روشنایی‌اش بی‌گذشت و کینه‌جوست، شهر در پشت لایه‌ای از مه به حرکت درمی‌آید، درست مثل آن روزها، آدم‌ها در یک سرازیری اعتقادی نادرستی که در حرکات توأم با سکوتشان مشخص است، روزها را می‌گذرانند، حرکاتی که حقیقتی است مرسوم که تمام حماسه زندگی‌شان را در پانتومیم پرتحرکی خلاصه می‌کنند». پیشوا به تمام توافقات حاصله پشت می‌کند، شوشینگ مرعوبی است خلع سلاح شده، صدراعظمی که توان بازایستادن ندارد مقابل او، ملاقات محرمانه به جایی نمی‌رسد، یک طرف زورگوست و تمامیت‌خواه، یک نفر از دیکتاتوری تعریف‌های خاص خودش را دارد، وین مال ماست، بخشی از ماست، پاره تن ماست، دیکتاتور می‌خواهد آنان را خوشبخت کند پس شوشینگ نباید بر سر خوشبختی چک و چانه کند، میز گفت‌وگو تب کرده است، زیردست‌هایی که برای نجات انسان‌ها رنج‌های بسیاری کشیده‌اند، از آن مهم‌تر اینکه دشمن آن‌سوی مرزهای مشترک بیدارست، اگر به توافق نرسند چه؟! دشمن یک لازمه تمام‌عیارست برای توهمات پیشوا و پیشواهایی که به معصومیتشان، صداقتشان و به جان‌فدایی‌شان برای مردمانشان ذره‌ای تردید ندارند، دشمن بزرگ‌ترین دستاورد ذهن جست‌وجوگر بشری است برای تحکیم پایه‌های قدرت، از موسوئلینی تا پیشوا، از لنین تا استالین، از قدرت تا مردم، اما این موهبت فرضی تا کجا به کارشان می‌آید، به قول آرنت تا 45 دقیقه قبل از سقوط.

آدورنو می‌گوید شعرگفتن پس از آشویتس شرم‌آورست، این گفته او درست هنگامی است که میلیون‌ها انسان در اردوگاه‌های وحشت هیتلر سوزانده می‌شوند. شاید او نمی‌دانست شعرهای یاکوس کامپانل لیس -از شاعران پرآوازه یونان که در رثای قربانیان آن جنایت هولناک سروده شد- پساروز آن رخداد عظیم سیاه غزل غزل‌ها خواهد شد: «ای دختران ماوت هاوزن/ ای دختران بلزن/ شما محبوب زیبای مرا ندیده‌اید؟/ در میدان‌گاهی بدو برخوردیم/ شماره‌ای بر بازوی سپیدش بود/ و ستاره زردی در قلبش».

شوشینگ مذاکره را به شرط بقا می‌بازد، فرمان همه‌پرسی می‌دهد، اما 99 درصد مردم به حکومت بلامنازع نازی‌ها رأی مثبت می‌دهند، اندکی بعد قدرت را واگذار می‌کند اما پیش از آن وین را باخته است، حقیقت را قلب کرده و تاریخ را سیاه کرده است، گویی برای او امکان دارد که در این دنیا دو بار زندگی کند، انگار بازی مرگ می‌تواند افکار انسان را از جغرافیای روح بروبد. «چشمان ما افکارمان را فاش نمی‌کند و تغییرات جزئی و نامحسوس چهره ما برای دیگران نامفهوم است. انگار تمام بدن ما شعری است که ما را تحلیل می‌برد و از پا درمی‌آورد، اما اطرافیانمان یک کلمه از این شعر را نمی‌فهمند».

رمان «فرمان امروز» اثر اریک ویارد؛ برنده گنکورد فرانسه در 2017، لبالب از رمز و رازهای تاریخی است به‌شدت سیاه، افسون‌کننده و سحرآمیز. رمانی برای همه فصل‌ها، نژادها و تاریخ‌ها، ناداستانی که به‌شدت تاریخ‌ساز و زندگی‌سازست.

شرق

[این رمان تحت عناوین «صورت جلسه» و «دستور جلسه» نیز ترجمه و منتشر شده است.]

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...