دیگر آن جوان پرخاشگر حماسه خوان نیست که در «ارغنون» چنان شاد و شنگی داشت و می‌خواست «بنیاد سپهر را براندازد»... اگر از این زندگی در شکنجه است و بر آن دشنام می‌فرستد، نمایشگرِ آن نیست که او این زندگی را دوست ندارد؛ بلکه زندگی پست را نمی‌خواهد... خاطرش آرامش نمی‌پذیرد. جز آنکه خود را به لودگی بزند و همه چیز را مسخره کند... ای درختانِ عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور!


صادق بود و امیدش راستین | شهرآرا


محمدرضا شفیعی کدکنی در بخشی از مقاله مفصلی با عنوان «ابری درون آینه گریان» که در کتاب «حالات و مقامات م. امید» منتشر شده [که برای نخستین بار در شماره اول و دوم مجله هیرمند در زمستان ۱۳۴۲ و بهار ۱۳۴۳ منتشر شد]، به مسیر و سیر اندیشه مهدی اخوان ثالث پرداخته است که خلاصه‌ای از آن در ادامه می‌آید:

مهدی اخوان ثالث

امیدواری
پیکار زندگی و جوشش‌ها و تپش‌های آن -که روزی روزگاری شعر او را رنگی از خون و مبارزه داده بود- یک باره جای خود را به خموشی و سردی می‌سپارد. دیگر آن جوان پرخاشگر حماسه خوان نیست که در «ارغنون» چنان شاد و شنگی داشت و می‌خواست «بنیاد سپهر را براندازد» و هر لحظه از «درس تاریخ» الهام می‌گرفت و می‌پنداشت که همین امروز و فرداست که دنیا گلستان می‌شود و پیوندی که او با باغِ همسایه زده است می‌گیرد و میوه‌های شادابش کامِ انسان‌های رنج کشیده و دردمند را شیرین خواهد کرد.
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بی رحمی سیه برخاست... (آخر شاهنامه، «میراث»)

فریب
نسل جوانی که دل به وعده‌های آینده بسته بود و نمی‌دانست پشت پرده زندگی چه دست‌هایی است، یک باره در برابر این حادثه دریافت که فریب خورده و این شرایط اجتماعی جز شرایط اجتماعی دیگران است که کار‌هایی از آن دست کردند. این فریبِ تلخِ جان شکار، او را چنان بی امید و شکسته ساخته است که همه چیز را انکار می‌کند.

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
آنچه بود، آش دهن سوزی نبود
این شب است، آری، شبی بس هولناک.
لیک پشت تپه هم روزی نبود (آخر شاهنامه، «نادر یا اسکندر»)

بی امیدی و مرثیه خوانی
این فریب او را از همه چیز سرخورده و ناامید کرده است. امیدوار بودن به چه چیز؟ این دردِ بزرگ است. دردِ بزرگ نسل معاصر ما. عده‌ای می‌گویند امیدوار باشید. درست است. اما باید روزنه‌ای هم برای این امیدواری جست و در نظر گرفت یا تنها با همین کلمه بی مفهوم دل خوش داشت؟ خود [اخوان]در این باره می‌گوید: «نومید بودن و کردن نجیب‌تر و درست‌تر است از امید دروغین دادن و داشتن. حداقل فایده این نجابت و درستی این است که آدم دروغ‌ها و پدرسوختگی‌ها را نخواسته و نیاراسته...؟».

اما با این همه، نومیدی محض نیست. بازتاب‌های یک احساس اصیل و امیدرنگ در ژرفنای اندیشه اش هنوز می‌درخشد و بی اختیار در گوشه و کنار شعرهایش نقش می‌بندد. با این همه نومیدی و سکون که مدعی است هیچ آرزویی ندارد، نمی‌تواند از آرزوی جنبش و پیکارگری دست بردارد. بی آنکه او بخواهد.

در ضمیرِ نابه خودِ او این خواهش و تمنا هست و می‌جوشد و در شعرش منعکس می‌گردد. در ناامیدترین شعرهایش می‌گوید:
قاصدک هان، ولی ... آخر ...‌ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی!... کجا رفتی؟ آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی
در اجاقی -طمع شعله نمی‌بندم- خُردَک شَرَری هست هنوز؟ (آخر شاهنامه، «قاصدک»)

با همه تلخی‌ها و ناکامی ها، برخلاف آنچه دسته‌ای تصور می‌کنند، زندگی را می‌ستاید و بدان عشق می‌ورزد. از جلوه‌های اصلی و راستین زندگی لذت می‌برد. مانند سبوی تشنه‌ای که آب می‌خواهد، جویای زندگی است. اما در میان این آب سنگ می‌بیند.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، و اندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من
زندگی را دوست می‌دارم
مرگ را دشمن (آخر شاهنامه، «چون سبوی تشنه»)

از سکوتِ خویش، چندان خوش دل نیست و فراوان رنج می‌برد، می‌داند که اگر هم فریادی برکشد به جایی نخواهد رسید. التهاب او از این است که نه می‌تواند بدین زندگی پست تن دردهد و با محیط بسازد و نه می‌تواند از این زندگی بگریزد. راه گریز می‌جوید، اما هرگز روا نمی‌دارد که همچون تردامنانِ رنگ آمیزِ فریبکار با محیط از در سازش درآید. خاطرش یارای آن نمی‌دهد که همچون سگ ها، در برابر ارباب دم بجنباند و سر بر پوزه کفش او بمالد و از ته مانده‌های سفره زندگی بگزارد...

در این سرما، گرسنه زخم خورده
دویم آسیمه سر بر برف، چون باد
ولیکن عزت آزادگی را.
نگهبانیم، آزادیم، آزاد (زمستان، «سگ‌ها و گرگ ها»)
اگر از این زندگی در شکنجه است و بر آن دشنام می‌فرستد، نمایشگرِ آن نیست که او این زندگی را دوست ندارد؛ بلکه زندگی پست را نمی‌خواهد.

عصیان
و کارش به عصیان کشید. ناامید یا در حقیقت، امیدواری او رنگ دیگری به خویش گرفت که آخرین مرحله است و خوش‌ترین مرحله اینجاست که نشان می‌دهد ناامیدی و امیدِ او «ناامیدی و امیدِ راستین» است. این طبیعت انسان است که سرانجام پس از انتظار‌های تلخ و درازناک و سخت، به تنگ می‌آید و راه دیگری در پیش می‌گیرد.

آن‌ها که همچنان بی هیچ دگرگونی و تحولی امیدوار مانده اند و زندگی را همچنان می‌نگرند که مثلا ۸-۹ سال پیش از این به راستی فریبکار و دروغ زن و حیله گراند. [.]، ولی امید او – که امیدی راستین است- تاکنون به ناامیدی کشیده و باز به راه جویی و آنگاه به عصیان و طنز و لودگی و سپس به نفرت و نفرین رسیده است. این بزرگ‌ترین دلیل صداقت لهجه و راست گفتاری اوست.
نمانده ست جز من کسی بر زمین
دگر ناکسان اند و نامردمان
بلند آستان و پلید آستین (زمستان، «گزارش»)

محمدرضا شفیعی کدکنی حالات و مقامات م. امید

طنز
عصیان که از جمله گریزگاه‌های زندگی انسان و از واپسین سنگر‌های اندیشه و عواطف بشری است، در شعر او ادامه می‌یابد. اما از این عصیان -که واپسین پناهگاه است- نیز درمانی نمی‌بیند. خاطرش آرامش نمی‌پذیرد. جز آنکه خود را به لودگی بزند و همه چیز را مسخره کند راه دیگری برای آرامش خاطر هست و سنگری دیگر می‌توان جست؟ شعر‌های طنزآمیز او، اینجا آغاز می‌شود. اینجا همان راه را در پیش دارد که ملت ما بعد از حمله عرب در پیش داشت.

تحمل رنج امکان پذیر نبود. تنها پناهگاهش صوفی گری بود که به خود تلقین کند «دنیا محل گذشت است، و این چند روز مهلتِ ایامِ آدمی» به این نمی‌ارزد که خاطر خویش را بیهوده مشوش داریم. اینجا «او» گریزگاهی می‌جوید مانند تصوف، اما نه، چون تصوف. یک نوع تصوف مادی. همه چیز را به مسخره گرفتن.
ما
فاتحانِ شهر‌های رفته بر بادیم
با صدایی -ناتوان‌تر زانکه بیرون آید از سینه-
راویان قصه‌های رفته از یادیم (آخر شاهنامه، «آخر شاهنامه»)

نفرت
واپسین مرحله سیر اندیشه و انعطاف خاطر او، پس از آن امیدواری شیرین و آن فریب تلخ و آن شکست دشوار و آن ناامیدی سهمگین و آن عصیانِ فرخنده و این طنزگویی‌های از سرِ درد، نفرتی است شگفت مایه. این نفرت است که آخرین جهش فکری انسانی، چون او می‌تواند باشد و اگر هر چیزِ دیگر جز این می‌بود، می‌توانستیم بگوییم از سرِ تصنع و ساختگی است، ولی با چنین مسیرِ اندیشه‌ای آیا پایانی جز این می‌تواند یافت:‌ ای درختانِ عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور!
یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند‌ ای گروهی برگِ چرکین تارِ چرکین پود
یادگار خشکسالی‌های گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند (آرش، شماره ششم، «پیوند‌ها و باغ»)

اگر در سال‌های آینده، بعد از این نسل، کسی بخواهد نموداری از فراز و نشیب‌های فکری-اجتماعیِ امروزِ ما فراهم کند و طرح این زندگی را با همه سختی‌ها و تلخی‌ها و نفرت‌ها و نفرین‌ها و تلاش‌ها و کوشش‌های به سامان نرسیده این نسل، با همه تپش‌ها و سکوت‌ها و حسرت‌ها و حیرت هایش نمایش دهد می‌تواند «ماکت» آن را، به روشنی و دقت، از شعرِ «م. امید» برداشت کند.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...