داستان‌های اسکاتلندی | آرمان ملی


رمان بلند و باریک - همچون سیگار پاناتلا - خانم میوریل اسپارک [Muriel Spark] یعنی «صندلی راننده» [The Driver's Seat] پس از وقفه‌ای طولانی در فهرست جایزه بوکر گمشده (فکری هوشمندانه جهت جبران‌کردن آن بی‌عدالتی وحشتناک ) قرار گرفت. در سال 1971 بوکر که در آن زمان به این نام شناخته می‌شد قوانین خود را تغییر داد و بسیاری از کتاب‌هایی را که سال پیش منتشر شده بودند و طبیعتا واجد شرایط بودند، از لیست آثار قابل بررسی برای جایزه حذف کرد. یکی از آنها کتاب خانم اسپارک بود.

میوریل اسپارک [Muriel Spark] یعنی «صندلی راننده» [The Driver's Seat]

اما اینجا نمی‌توانیم به چیزی فراتر از اثر هنری کوچک اما هنرمندانه خانم اسپارک فکر کنیم. کتابی که همواره از آن به‌عنوان اثر مورد علاقه خود نام برده است. همانطور که مارتین استنارد در زندگینامه میوریل اسپارک می‌گوید: این کار زمانی نوشته شد که اسپارک در اوج قدرت و بی‌پروایی‌اش بود و از طریق آن داستان لیز (زنی بدون نام خانوادگی) را بیان کرد. داستان زنی که در جست‌وجوی کسی است که او را به قتل برساند، که درواقع هم نفسگیر است و هم تکان‌دهنده. ترسیم‌کردن لیز کار سختی است. می‌دانیم که لاغراندام است و حدود پنج فوت و شش اینچ است. احتمالا 29 سال دارد. با این حال 36‌ساله هم می‌زند. نه می‌توان گفت خوش‌چهره است و نه زشت. سبک سفر می‌کند و به چهار زبان تسلط دارد. هرچند که نمی‌دانیم زبان مادری‌اش کدام است. هنگامی که با مردان ملاقات می‌کند آنها را قاتلان احتمالی خود می‌گمارد. وقتی آنها را رد می‌کند به این دلیل نیست که آنها همدم مناسبی برای او نیستند، بلکه به این دلیل که علاقه‌ای به کشته‌شدن توسط آنها ندارد.

معمولا اسپارک این امکان را به ما می‌دهد که از ابتدا بدانیم سرنوشت لیز چه خواهد بود. آنچه مشخص نیست چگونگی رخ‌دادن وقایع است. همانطور که استنارد به درستی می‌گوید این رمان به نوعی شبیه سناریو فیلم‌های جنایی است که به ژانرهای سینمایی دیگر همچون رمانتیک –کمدی و طنز تبدیل می‌شود. شاید از همین منظر است که این کتاب نیز همچون «بهار زندگی دوشیزه جین برودی» به فیلم تبدیل شد.

دختران نحیف
در روزگاری که اکثرا نویسندگان به یک شیوه می‌نویسند جای بسی خوشحالی است که نویسنده‌ای را کشف کنی که تنها به شیوه خود می‌نویسد. میوریل اسپارک زن اسکاتلندی منزوی و تیزبین چنین نویسنده‌ای است. بارزترین ویژگی‌های شخصیتی وی شامل شوخ‌طبعی، شیوایی سخن، صریح‌نویسی و پرهیز هوشیارانه او از احساسات است که چنین ویژگی‌هایی ممکن است به بی‌احساسی کار او ضربه بزند، اما در مورد آثار خانم اسپارک چنین چیزی صدق نمی‌کند. همانطور که از عنوان کتاب پیدا است داستان بیانگر گروهی از دختران است که دغدغه‌شان نسبت به عشق و پول کمتر از دختران داستان گروه ماری مک‌کارتی نیست و داستان به همان اندازه هم طعنه‌آمیز بیان شده است، اما با دیدگاهی متفاوت.

دختران نحیف» [The Girls of Slender Means] میرویل اسپارک

این دختران در بهار 1945 یعنی دقیقا بعد از پیروزی اروپا در عمارت چهار طبقه ادواردین معروف به می آو تیک، در لندن زندگی می‌کردند. این ساختمان چندی پیش از مرکزی خصوصی به خانه‌ای تبدیل شده بود برای دختران نحیف زیر 30 سال که به منظور دنبال‌کردن حرفه‌ای مجبور به زندگی دور از خانواده شده بودند. اکنون پوسیده و متزلزل شده بود. اتاق‌های بزرگ و کهنه آن و پنجره‌های بلندش با قاب‌های تازه تعویض‌شده‌شان شکوه خاصی داشتند. اگرچه دختران هنگام بدخلقی آن را مهمانخانه می‌نامیدند، اما واقعا دوستش داشتند و از اینکه هم خانه و هم باغ پشت یعنی جایی‌که بمبی از زمان جنگ در آنجا منفجر شده بود و طبق گفته‌های فردی مسن که در آن زمان در آن خانه زندگی می‌کرده بمب دیگری هم بدون انفجار برجای مانده بود را به مهمانانشان نشان دهند لذت می‌بردند. دوست داشتند که به مهمان‌ها در مورد بمب دیگر هم بگویند. همیشه موضوع خوبی برای خندیدن بود.

داستان «دختران نحیف» [The Girls of Slender Means] بیانگر دو بازه زمانی است. یکی زمان گذشته یعنی آغاز مقررات و کمبودهای جنگ یعنی زمانی که دختران باشگاه می آو تیک صابون و شکلات مبادله می‌کردند و همگی از یک لباس شب برند شیاپارلی استفاده می‌کردند. و دیگری زمان حالی است که این دختران مدت‌هاست توسط سرنوشت‌های متفاوت خود از یکدیگر جدا شده‌اند. اما در زمان گذشته است که کنش و اوج خشونت داستان رخ می‌دهد. اگرچه هیچ‌یک از دخترانی که در دوران آن تجربه آتشین زندگی کرده بودند، احتمالش نبود که آن را فراموش کنند، اما زمان و فشار زندگی آن را کمرنگ کرد و شاید دیگر هرگز آن را به وضوح به یاد نیاورند.

تحسین‌کنندگان خانم اسپارک، داستان درخشان او یعنی «بهار زندگی دوشیزه جین برودی» را ممکن است نسبت به داستان «دختران نحیف» ضمنی و نامفهوم بدانند. دنبال‌کردن تغییرات ناگهانی زمان کار آسانی نیست و اشعاری که با چنان تاثیر نیشداری نقل می‌کند ممکن است از دیدگاه کسانی که متن اشعاری که از آنها نقل می‌کند را به خاطر نیاورند، چندان مرتبط نباشند. علاوه بر این انتهای کتاب ممکن است به‌نظر کسانی که دیدگاه دینی نسبت به سرنوشت ندارند بیش از حد خودسرانه بیاید، اما کسانی که به‌دنبال ابعاد جدیدی در خوانش خود هستند این کار را جالب‌ترین اثر خانم اسپارک خواهند نامید.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...