نقرِ زمان بر مکان | اعتماد


«خانه‌های تهران اُرسی دارد؟ چرا ندارد، خوبش را هم دارد. ولی هیچ‌جا عمارت خودمان نمی‌شود که از ایوان پشتی به ایوان خان‌عمو راه داشته باشد، آنها به ایوان عمه‌جان، از زیرزمین آنجا تا به حمام حاجی. می‌شود پایت را از در عمارت بیرون نگذاری و دورتادور محل را هم گشته باشی. خب چرا آدم بخواهد از این عمارت برود بیرون؟»

زنی در حاشیه روزنامه شبنم بزرگی

مکان به جامعیت و هدفمندشدن داستان مدد می‌رساند و به اثر تشخص می‌دهد و هویت می‌بخشد. مکان صرفا پس‌زمینه نیست، اصالت است در رمان. مکان شخصیت است، شناسنامه. مکانی که هوشمندانه انتخاب شده باشد، کارآمد است. حس‌انگیزی مکان، فضای داستان را زنده و ملموس می‌سازد. مکان حس بیشتری از القای حس نوستالژیک ایفا می‌کند. چینش مکان، وضعیت داستانی را به گونه‌ای معرفی و در بزنگاه‌ها عوض می‌کند. مهم‌بودنش در همگنی‌اش با حال و روز آدم‌های داستان است. در نبود مکان، شخصیت‌ها از دست می‌روند.
«خانه یک‌مرتبه است، نه بالاخانه‌ای نه تلاری، ولی یک ‌قطار پنجره دارد. یک ‌دانه حوضِ گردِ کوچک میان حیاط است، کاشی‌های آن خیلی بی‌رنگ‌تر از حوض عمارت ما که دورش نقاشی هفت‌پادشاه دارد. دو دانه کاشی از کاشی‌های طرفِ من لب‌پر شده، نور چراغ‌های ایوان افتاده به آب، تکان‌تکان می‌خورد.»

در رمان کوتاه «زنی در حاشیه روزنامه» نوشته شبنم بزرگی که از سوی نشر آگه منتشر شده، خانه کارکردی فراتر از یک سازه دارد و انگار روح اکرم است و او از اجزای ساختمان خانه است. اشیا نیز همین نقش را دارند و حتی طبیعتی که در رمان هست. مکان‌هایی مثل خانه، بیمارستان پورسینا، خیابان، درشکه و اتومبیل فقط بسترساز نیستند بلکه تاریخ‌سازند و بی‌هیچ اشاره زمانی می‌توان پی به تاریخ برد؛ قیام سی تیر، اصلاحات ارضی، 28 مرداد و... که در زایمان‌های پی‌درپی تاریخی اتفاق می‌افتند، انگار مکان هم آبستن حوادث است بسان اکرم.

درهم‌تنیدگی مکان و زمان و کاراکترهای داستان و همسو بودن‌شان، به میزان بسیار زیادی تسلط نامحسوس داستان‌نویس را بر متن اشاعه می‌دهد. نویسنده هم هست، هم نیست، ناپیدای پیدا. تاریخی که مد نظر داستان‌نویس است در بستر زمان، بر مکان نقر می‌شود.

«حالا نامدار عایدی ملک آقاجان من را می‌خورد، پشت‌سرِ او خنده‌خنده می‌کند که اصلاحات ارضی شده و زمین اربابان را تقسیم کرده‌اند. خیال بکن این بدبختی دامن طایفه خودش را نگرفته. حال و روز محترم ‌عمه‌جان از آقاجان هم بدتر است. بدبخت یکدانه پیرزن است در آن دهات دست‌تنها، دیگر هیچ‌کس خطش را نمی‌خواند. شنیده‌ام از ساری که رعیت‌های سابقش یاغی شده‌اند.»

روح و روان اکرم بی‌توجه به وجود مکان، تهی و مصنوع نشان می‌دهد. این کندی خسته‌کننده است تماشایش و آسیب‌پذیر می‌کند متن را. اکرم با توجه به عجین‌شدنش با مکان از این آسیب فرار می‌کند و نمایشی تماشایی و سیال را در زمان به نسبت طولانی و پر از بزنگاه، اجرا می‌کند. تجربه‌ای پر از زنانگی در تاریخ مردانه. وجود آدم‌ها در پله‌های سنت همیشه ختم به خیر نمی‌شود و نیازمند پروسه دیگری است که در زایمان‌های متعدد اتفاق می‌افتد.

«با این جمله شروع می‌کنم: من باید بروم تهران، سرِ خانه و زندگی خودم! می‌دانم الان است که مادرجان دادوقال راه بیندازد تمام اهل عمارت بریزند پدرِ من را بسوزانند، ولی نمی‌دانم چرا همه اینها به حال من فرق و توفیری ندارد. یک‌باره خودم هم می‌فهمم حقیقت را گفته‌ام، من باید بروم خانه. باید باغچه را آب بدهم، روزنامه‌ها را روزبه‌روز بگیرم. آقانامدار همیشه می‌گوید هزار روز هم که نرود، آقانصرتِ کتابفروشی آرش روزنامه را برای او نگه می‌دارد. باید شب به شب یک گوشه آنها بنویسم آن ‌روز چی‌کار کرده‌ام، آقانامدار که برگشت نشان او بدهم.»

در این رمان نمایش سیر زمان مهم است اما نه به درخشانی نمایش سیر مکان. مکان شروع داستان، مکانی سنتی با مناسبات فئودالی است؛ سنت بازار و سنت ارباب‌رعیتی. دیدن روزنامه که همزاد آقانامدار است، اتفاقی مهم است برای اکرم، به نوعی نقطه‌عطف زیست اوست. در آن ‌روزها، با آن آمار سواد، روزنامه اتفاق مدرنی است و اکرم در کنار آقانامدار با روزنامه ازدواج می‌کند.
«آن اولین‌بار را یاد می‌آورم که با آقانامدار روی همین تخت نشسته بودیم. او گفت، من پای روزنامه نوشتم: «امروز به خواستگاری اکرم آمدم.» گفت از وقتی عاقله‌مردی شده، روزنامه همه روزهای عمرش را دارد. در خانه خودمان در تهران، همه آنها را نشانِ من داد. سال به سال داده بود برایش جلد کرده بودند.»

گسست فکری اکرم در همراهی با گسست مکانی اتفاق می‌افتد. رفتن از خانه پدری، فقط رفتن از یک خانه نیست بلکه گذشتن از فئودالیسم است. اکرم همزمان با عوض‌شدن خانه، خودش هم بالغ می‌شود و روزنامه به گسستش دامن می‌زند. خانه به منزله تفکر است. دختری نوجوان با مناسبات ویژه ارباب‌رعیتی و دنیای بسته دخترانه خانه‌شان، وارد فضای باز شهری بزرگ با مناسباتی مدرن می‌شود؛ هضم این مدرنیته گاهی اکرم را به اشتباه می‌اندازد، گاهی او را دچار تردید می‌کند. مکان در باورپذیری این شک بزرگ اکرم نقشی اساسی دارد و با اکرم همکاری می‌کند. خروج از خانه و شهر پدری و ورود به خانه و شهری جدید در ابتدا به تنش‌های درونی اکرم دامن می‌زند و به مرور فکر و شخصیتش با خانه جدید به یگانگی نسبی می‌رسند.

«باز به عمارت نگاه می‌کنم. اتاق درس بچه‌ها روشن است. لابد آقاجان دارد برای خودش چیزمیز می‌خواند. دوبه‌شک مانده‌ام. بروم پاپی بشوم سراغ آقانامدار را بگیرم؟ حتمی می‌گوید کاری از دستِ من برنمی‌آید ولی آخر من زنِ این مرد هستم، نباید یک‌جا بنشینم برای خودم بیدل و بیغم. این‌جور که امروز را درون این عمارت گذراندم، به خیال من می‌آید که حالا دیگر بیشتر زن آقانامدار هستم تا دختر این عمارت. حالا دیگر دخترِ این عمارت ماهرخ است که امروز پاپی شدم فهمیدم برای خودش آدم شده با یکی عشق و عاشقی پیدا کرده، دختر این عمارت مونس است که آقاجان را راضی کرده برود فرنگ درس نقاشی بخواند.»
مکان در طول داستان به خواننده تلنگر می‌زند «من هستم» و باید دیده شوم. مکان در رمان شبنم بزرگی بزرگ است و برجسته؛ شخصیت دارد و روحی همپای اکرم و نامدار و... دارد. اکرم با تغییر مکان دچار گسست می‌شود. گسستن از یک شهر با مناسبات و جغرافیا و زبان و آیین و رسوم و ورود به مکانی دیگر با فرهنگی و اجتماعی دیگر، حتی با آسمانی دیگر. زمان در داستان روند طبیعی خودش را دارد، آنچه می‌شکند مکان است. در اکرم هم این شکست اتفاق می‌افتد، از آسمانی ابری وارد آسمانی باز می‌شود؛ جایی که آسمان بیشتر دیده می‌شود، آبی‌اش، ستارگانش. از یک شهر ابری و گرفته وارد شهری باز می‌شود.

زنی در حاشیه روزنامه شبنم بزرگی

«تابلوی بعدی را می‌خوانم: رودبار. چرا این گریه تمام نمی‌شود. تابلوی بعدی را می‌خوانم: منجیل. بعد چشمان من را می‌بندم. تابلوی بعدی را می‌خوانم: لوشان. از دوباره چشمان من را می‌بندم. می‌گوید: سلام. حسابی خسته شدی، نه؟ دیگر رسیدیم. ببین، این هم تهران. گرفتی خوابیدی پل سفیدرود را ندیدی، گردنه کوهین را، می‌خواستم دشت‌های قزوین و باغ‌های کرج را نشانت بدهم.»

اگر مکان نتواند القائات ذهنی اکرم را به نمایش بگذارد و فضای لازم را اجرا کند، بود و نبودش در رمان بی‌فایده است. مکان در این رمان مهم است و بیشتر از زمان، مکان در این داستان تاریخ‌ساز و شخصیت‌ساز است. فضای مکان اتمسفر داستان را به دوش می‌کشد و معرف دوره و عصر و ذهنیات و بلوغ اکرم است. زنی سرگردان بین سنت و مدرنیته، بین دو خانه، دو شهر. زنی در حال گذر از فئودالیسم و دیدار سوسیالیسم. در همراهی با گذر شتابناک و گسست ناگهانی سنت با اهرم مدرنیته. در خانه‌ای که همان قصر است و قصر همان زندان. برای زن، برای سلطه.

«من هم چاره ندارم جز اینکه بهانه بگیرم، چی چی بگویم به این دختر، بگویم پدرجان تو وهمش گرفته همساده‌ها این‌طرف، آن‌طرف دیوار خانه ما کشیک می‌دهند؟ هر چقدر خودش یک‌رشته از عقلش کم باشد این را دیگر می‌فهمد چی به چی است. نامدار یک‌هفته است پای خودش را از کتابخانه بیرون نگداشته، به جز برای قضای حاجت. کشیک کشیدم تا فهمیدم. شبانه می‌آید و می‌رود.»

رمان در 9 فصل روایت می‌شود، در 9 تاریخ و در دو شهر و در دو خانه و در دو نوع رفتار اجتماعی و فرهنگی که از اصلاحات ارضی آغاز و به ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد و پس از آن ختم می‌شود. حتی بدون ذکر تاریخ می‌شود در زمان داستان زندگی کرد. این روح‌سازی در رمان توسط مکان و فضا به خواننده دیکته می‌شود و داستان را از یک روایت صرف تاریخی تبدیل می‌کند به زندگی، به حرکت و به لذت خواندن متن.
«می‌گوید: آهان، سپیدرود دیگر! ندیده بودی؟ شما دخترها کجا را دیده‌اید؛ مگر بیرون می‌آورند شما را از خانه! قشنگ است هان؟»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سیمین جان، عزیز دلم، دختر سیاه‌سوخته شیرازی، چه بگویم؟ عمرم! جان من به لب آمد تا کاغذت رسید... سیمین جان، یک خریت کرده‌ام که ناچارم برایت بنویسم... هوای تو را بو کردم و در جست‌وجوی تو زیر همه درخت‌ها را گشتم ... همین‌طور گریه می‌کردم و هق‌هق‌کنان می‌رفتم... همین یک دسته کوچک مو کافی است... دانه دانه مرتب کرده‌ام و وسط آن را با یک نوار کوچک چسب روی یکی از عکس‌هایت چسبانده‌ام و بو می‌کنم. و راستی چه خوب بوی تو را دارد ...
گروهی از دانش‌آموزان انگلیسی هشت تا سیزده ساله... نخست می‌کوشند تا سازمان اجتماعی و سیاسی ثابتی برقرار کنند... بعد از آنکه ماده خوکی را به نحو وحشتناکی می‌کشند توتمی تأسیس می‌کنند... جزیره به صورت جهنمی درمی‌آید. شکارچیانِ ژولیده‌مو، با بدن نقاشی‌شده، مانند جنگجویان، مسلح به نیزه و تشنه‌ی خون... قصه قابل تفسیرهای مختلف (فرویدی، جامعه‌شناختی و مابعدالطبیعی) است ...
در آغاز دهه‌ی 60 انتشار یافت که خود شاهد جنبش فرهنگی نیرومندی بود: در امریکای شمالی، نخستین نسلی که با تلویزیون بزرگ شده بود، به سن رشد می‌رسید... گسترش فرهنگ کتاب اندیشه‌ی فردیت و ساختار اجتماعی دولت ملی را پدید آورد... با کشف الکتریسیته در مرحله‌ی چهارم تحول، جریان جایگزینی یک «کهکشان» تازه، با «کهکشان گوتنبرگ» آغاز می‌شود... نسل‌هایی که با تلویزیون و دیگر رسانه‌های نوین بزرگ شده‌اند، این توانایی را می‌یابند که آن یکپارچگی روانی جامعه‌ی قبیله‌ای را در «دهکده‌ی جهانی» برقرار سازند ...
مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...
او کاملا در اختیار توست می‌توانی همه خوابها و خیالهایت را عملی کنی‌... او همان دکتری‌ است که سالها پیش در حکومت‌ دیکتاتوری نظامی، پائولینا را مورد شکنجه و تجاوز قرار داده است... بچه‌هاشان و نوه‌هاشان‌ می‌پرسند که‌ راست‌ است که‌ تو‌ این‌ کار را کرده‌ای و اتهام‌هایی که به‌ تو‌ می‌زنند راست است‌ و آنها مجبور می‌شوند دروغ بگویند... چگونه‌ می‌توان کشوری‌ را‌ التیام بخشید که از سرکوب، آسیب بسیار دیده و ترس از فاش سخن گفتن‌‌ بر‌ همه‌ جای آن سایه افکنده است؟ ...