کتاب «تپلی بغلی» [Hug machine] نوشته اسکات کمبل [Scott Campbell] با ترجمه گیتی خامنه توسط انتشارات کتاب پارک به چاپ دوم رسید.

تپلی بغلی» [Hug machine]  اسکات کمبل [Scott Campbell]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، این‌کتاب یکی از عناوین مجموعه «بهترین‌های جهان برای نوپاها» است که چاپ اولش سال ۹۸ عرضه شد و حالا به چاپ دوم رسیده است.

محور اتفاقات این‌قصه، خردسالی به‌نام تپلی بغلی است که برای بغل‌کردن آمده و در این‌کار بهترین است. یعنی بغل‌هایش بهترین بغل‌ها هستند. هیچ‌کس هم به او نمی‌گوید بغلش نکند چون بغل‌کردن‌هایش عالی‌اند.

نکته مهم داستان این‌کتاب این است که چه بزرگ باشی چه کوچک، چه مربع و چه دراز، چه تیز باشی و چه نرم، هیچ‌کسی نیست که دوست نداشته باشد با مهربانی بغلش نکنند...

اما در قصه تپلی بغلی، کار به جایی می‌رسد که از بس همه را بغل کرده، دیگر نمی‌تواند کسی را بغل کند.

کتاب پیش‌رو، برای بچه‌های یک تا ۵ سال تولید شده است.

چاپ دوم این‌کتاب با ۲۴ صفحه مصور رنگی، شمارگان هزار و ۵۰۰ نسخه و قیمت ۲۵ هزار تومان عرضه شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...