مجموعه‌داستان «کوچه فاشیست‌­ها» نوشته داریوش باقری‌نژاد توسط نشر داستان منتشر و راهی بازار نشر شد.

کوچه فاشیست‌­ها داریوش باقری‌نژاد

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، این‌کتاب ۹ داستان کوتاه را شامل می‌شود که مضامینی از عشق‌های نوجوانی، اضطراب‌ها، غرابت‌ها، سرگشتگی‌ها، دیوانگی‌ها و ... دارند. این‌مضامین همگی در مکانی به‌نام کوچه فاشیستها جمع شده‌اند.

«خروسِ آبزی و داستان‌های دیگرش»، «تاکسیدرمیستِ مست»، «سنجاق‌قفلی‌ها لبِ دریا»، «رنگ‌های استخوان‌های عاشقان»، «بازی‌های گروهی: قوانین و قَسَم‌ها»، «مردِ مریلین‌مونرویی»، «باستان‌شناسیِ گریه»، «قصه‌های غزلگویان» و «کوچه فاشیستها» عناوین داستان‌های این‌مجموعه هستند.

در بخشی از این‌کتاب می‌خوانیم:

هنوز درباره من اشتباه می‌کنی. دیوانه نیستم اما در کارها و حرف‌هایم منطقی وجود ندارد. زشت نیستم اما زیبا نیستم. سالم نیستم اما هیچ عیب جسمانی ندارم. نه ورزشکارم که قهرمانی کنم نه سُست بنیه که بر گُرده دیگران سوار شوم. کمی تغییر کردم... به جایِ پدر و مادر، بچه دارم. اما همچنانم بی‌شباهت به مردانِ زیبایی که تا حالا دیدی و درباره آنها با من صحبت می‌کردی.

این‌کتاب با شمارگان ۳۰۰ نسخه و قیمت ۳۰ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...